Listen to the pouring rain Listen to it pour And with every drop of rain
You know I love you more Let it rain all night long Let my love for you go strong As long as we're together
Who cares about the weather? Listen to the falling rain Listen to it fall And with every drop of rain I can hear you call Call my name right out loud I can here above the clouds
And I'm here among the puddles You and I together huddle Listen to the falling rain sten to it fall
It's raining
It's pouring The old man is snoring Went to badAnd bumped his head He couldn't get up in the morning Listen to the falling rain
دلم یه بارون نم نم بهاری می خواد که صورتمو نوازش کنه. دلم آرامشی رو می خواد که تا حالا هیچوقت نداشتمش. دلم مزخرف نوشتن توی وبلاگ رو نمی خواد. دلم هیاهو نمی خواد. دلم یه سکوت آروم رو می خواد. دلم شوق نمی خواد. هیجان نمی خواد. دلم حتی مرگ هم نمی خواد.. من یه جایی همین دور و برا گم شدم. خوابم می اومد. یه گوشه ای پیدا کردم وخوابیدم. بیدارم نکنید.. آخه دلم.. دلم هیچی نمی خواد...
دل من می سوزد، که قناری ها را پر بستند که پر پاک پرستوها را بشکستند. و کبوترها را آه، کبوترها را.. و چه امید عظیمی به عبث انجامید.
- حمید مصدق
برادرم متولد سال هزار و سیصد و پنجاه و هفت است. پر جنب و جوش است. گاهی دو آتشه و عصبی. بی قرار. زود از کوره در می رود. اما خوشبین است و امیدوار. من اما چهار سال کوچک ترم. متولد سال هزار و سیصد و شصت و یک. چهره ام در عین سکوت و آرامش غمگین به نظر می رسد و سرد و بی تفاوت. گاهی شاید صورت مرده ای را ماند. بی قراریم با سکوت و اشک برگزار می شود. بر خلاف برادرم که گر می گیرد و پایش را محکم روی گاز ماشین می گذارد. مدام می گویم یواش. یواش برو. من اما حتی از رانندگی می ترسم. از صدای بلند. و از هیاهو. برادرم اما دوست دارد صدای موسیقی را زیاد کند. برقصد. حرکت کند. جنبش. من متولد سال هزار و سیصد و شصت و یک هستم. من در دوران جنینی و نوزادی ام همه آن حجله های سر کوچه ها را دیده ام. هنوز هم صدای آژیر قرمز و سفید را از هم تشخیص می دهم. هنوز هم دلهره دارم. برادرم اما مدام به آینده فکر می کند. در عین اینکه در حالایش غرق شده است مدام با چشمهای خوشبین آینده را نگاه می کند. برادرم متولد سال هزار و سیصد و پنجاه و هفت است. من اما اهل رفتنم. اهل خداحافظی. اهل ناپدید شدن. برادرم در حکومت نظامی به دنیا آمده است. در شکم مادرم با ماشین نظامی به بیمارستان رفته است که بیاید. برادرم نقاشی می کشد. از روی مدل طرح می زند. عین یک طرح را با مداد سیاهش عکس می گیرد. من اما خط خطی می کنم. از تکرار طرح ها حالم بهم می خورد. همه دیوارها را کجکی می کشم. رنگ قرمز را دوست دارم. از سیاه و سفید بدم می آید. اما آدم ها را سراسر سیاه می کشم. نه سیاه پوش. بی هیچ لباس، تنها سیاه می کشم. من متولد سال هزار و سیصد و شصت و یک هستم و برادرم متولد سال هزار و سیصد و پنجاه و هفت. برادرم چهار سال از من کوچک تر است.
برای من کمتر پیش می آید تا چیزی را بخواهم آن چیز یکهو جلویم سبز بشود. اما امروز در حالی که تصمیم گرفته بودیم یک بار هم که شده برای ده دقیقه هم که شده(!) ایستادن در صف طویل فیلم جشنواره را تجربه کنیم، خانمی با صورتی پر لبخند جلو آمد و فرم یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض آمیز را به ما نشان داد تا اگر می خواهیم امضا کنیم. نه موچولو من هوس نکرده بودم که فرم را امضا کنم! چرا که درهمین تابستانی که گذشت امضایش کرده بودم. من تنها به دنبال یکی از این فرم ها بودم که بشود از رویش کپی گرفت و امضا جمع کرد. خلاصه اینکه ای دوستانی که به من ایمان آورده اید! همین روزها می آیم سراغتان که ازتان امضا بگیرم. شما که قدم رنجه می کنید می آیید سرکی به وبلاگ حقیر ما می کشید، بی زحمت به این سایت هم نگاهی بیندازید. چون حسش نیست واسه تک تکتون توضیح بدم که قضیه این امضاها چیه! شما هم یه کم مطالعه کنید خوب! ;)