Sunday, December 11, 2005

یادمان می رود

مثل کاهگل های سقف خانه
که فرو ریخت روی سر

مثل لرزش
مثل فرو ریزش
مثل های و هوی و شیون
مثل درد
یادمان می رود

مثل اشک مادر
یا رنج پدر
مثل باران
مثل برف
سرد
یادمان می رود

مثل سوزش
مثل زجر
مثل تیترهای درشت روزنامه
مثل عکس
یادمان می رود

تیترهای خط به خط
روزنامه
هفته نامه
ماهنامه
نامه
..
همه اش یادمان می رود اگر
خبرنگار
میان دودهای آتش
بسوزد
بسوزد
بسوزد

باور کن
یادمان می رود..

Thursday, December 08, 2005

دو جور مواقع هست که نمی نویسم:

حالم خیلی خوب است
حالم خیلی بد است


راستی بالاخره کسی توانست این پرتقال فروش را پیدا کند؟!؟!


خودم!

Sunday, November 20, 2005

منوچهر آتشی---------------------------
بي بهار سبز چشم تو



امروز
فرسوده بازگشتم از كار
اما
لبهاي پنجره
آفتا
پاسخ نگفت
و چهره بديع تو
از پشت ميله هاي فلزي
نشكفت
امروز اتاقها
مانند دره هاي بي كبك سوت و كور است
بي خنده هاي گرم تو بي قال و قيل تو
امروز خانه گور است
گلزار پر طراوت قالي امروز
بي چشمه سار فياض اندام پاك تو افسرد
گلبوته هاي لادن نورسته
وقتي ترا نديدند
كه از اتاق خندان بيرون آيي
لبخند روي لبهاشان مرد
آن ختمي دوبرگه كه ديروز
در زير پنجههاي نجيب تو مي تپيد
و آوار خاك را پس مي زد
پژمرد
امروز بي بهار سر سبز چشم تو
مرغان خسته بال نگاهم
از آشيانه پر نكشيدند
و قوچ هاي وحشي دستانم
در مرتع نچريدند
امروز
با ياد مهرباني دست تو خواستم
با گربه خيال تو بازي كنم
چنگال زد به گونه ام از خشم
و چابك
از دستم لغزيد
رفت
امروز عصر
گنجشك هاي خانه
همبازيان خوب تو
بي دانه ماندند
وان پير سائل از دم در
نااميد رفت
امروز
در خشت و سنگ خانه غربت غمناكي بود
و با تمام اشيا
ديگ و اجاق و پنجره و پرده اندوه پاكي بود
دستم هزار مرتبه امروز
دست ترا صدا كرد
چشمم هزار مرتبه امروز
چشم ترا صدا كرد
قلبم هزار مرتبه امروز
قلب ترا بلند صدا كرد
آنگاه
يك دم كلاف كوچه يادم را
گام پر اضطراب تپش وا كرد



آتشي را قرار است کنار شاملو و پوينده و مختاري به خاک بسپارند. امام زاده طاهر را مي گويم..


آفتا

Friday, November 11, 2005

باران که می آید، تنهاییم را یادم می آورد. انگار کن قطره های باران بر سر تنهایی من فرو می ریزند. انگار کن باران که میآید باید تنها من باشم و خودش. بیشتر وقتها زبر باران تنها بوده ام. مسخره است نه؟ حرفهایم را می گویم. درست مثل کسی که سعی می کند زور زورکی شاعر گونه حرف بزند. اما مهم که نیست. هست؟ باران زیاد که می بارد دیگر بوی باران نمی دهد. بوی تنهایی من را می دهد. باران که زیاد می بارد ترافیک می شود و تو دیر می رسی. بعد من سردم می شود. منجمد می شوم. آنقدر که دهانم را نمی توانم باز و بسته کنم تا حرف بزنم. حرف که نمی زنم بغض می کنم. بالاخره باید یک کاری بکنم دیگر. بغض که می کنم اشک توی چشمهایم جمع می شوند. درست مثل بچه ای که سرگردان جلوی مدرسه منتظراست تا آن که دیر کرده است بیاید. از ترس اینکه برای همیشه توی خیابان بماند. برای همیشه گم بشود. بعد تو دستم را می گیری تا بغضم بترکد. خودت که نمی دانی.. بغضم می ترکد. اما تو که نمی فهمی. آخر ترکیدنش که صدا ندارد. تازه حواست هم به رانندگی است. آخر باران می بارد و خیابان ها لیز می خورند. می بینی این باران چقدر تمامیت طلب است؟؟ همه چیز را برای خودش می خواهد. همان طور که من را تنها می خواهد تو را هم تنها می خواهد. مثل همین حالا که من خیره شده ام به پنجره خیس اتاق. سردم است. اما نه به خاطر سرما. به خاطر خودخواهی باران است که پنجره را برای بوی باران باز نمی کنم، مبادا خلوت باران و پننجره را به هم بزنم. می بینی؟ نه.. تو که نمی بینی.. آخر باران می بارد..


آفتا

Wednesday, October 26, 2005

آمدم براي رفيق بي قرارم به قول معروف نظري بگذارم که تنهايي .. تنهايي عريان.. اما نشد. گفتم همين جا بنويسم که

تنهايي

تنهايي عريان

(نقطه)


آفتا

Tuesday, October 25, 2005

NO-ONE IS THERE

Now and then I'm scared,
when I seem to forget how sounds become words or even sentences ...
No, I don't speak anymore and what could I say,
since no-one is there and there is nothing to say ...

So, I prefer to lie in darkest silence alone ...
listening to the lack of light, or sound,
or someone to talk to, for something to share ...
- but there is no hope and no-one is there.

No, no, no ...- not one living soul
and there is nothing (left) to say,
in darkness I lie all alone by myself,
sleeping most of the time to endure the pain.

I am not breathing a word,
I haven't spoken for weeks
and yet the mistress inside me is (secretly) straining her ears.
But there is no-one,
and it seems to me at times
that with every passing hour
another word is leaving my mind ...

I am the mistress of loneliness,
my court is deserted but I do not care.
The presence of people is ugly and cold
and something I can neither watch nor bear.

So, I prefer to lie in darkness silence alone,
listening to the lack of light, or sound,
or someone to talk to, for something to share ...
- but there is no hope and no-one is there.

No, I don't speak anymore and what should I say,
since no-one is there and there is nothing to say?
All is oppressive,
alles ist schwer,
there is no-one and NO-ONE is THERE ...

(Lyrics from Sopor Aeternus)

P.S. Thanks dear
Suness
Parissa

Monday, October 24, 2005

سوال: مردم سرزمين من با مردم کشور فلسطين اشغالي چه فرقي مي کنند؟ مگر جز اينست که هر سال کرور کرور از مردم ايران از کشور خارج مي شوند. حالا تو اسمش را بگذار ادامه تحصيل، بگذار مهاجرت يا صادق باش و بگو پناهندگي در نوع پيشرفته اش. فقط کمي محترمانه تر از بيرون انداخته شدن است ديگر! مگر نه؟؟؟ اصلا فرقي هم مي کند؟! اين روزها هر طرف را که نگاه مي کنم فقط خاطره مي بينم. خاطره هايي که حالا يا در کانادا هستند يا در آمريکا و يا در سوئد و يا.. اين طور که پيش برود به قول تو چند سال ديگر در کشور خودمان هم غريبه مي شويم!


جواب: نداريم!


نکته: من عصبانيم!!!







آفتا

Saturday, October 22, 2005

يادداشت اول: خيابان ويلا، کليسا و کارت فروشي هاي دوست داشتني اش، کافه ي آنطرف خيابان که قهوه هاي گرمش سرماي برف سفيد آنطرف پنجره را اصلا به رويت نمي آورد.. توي خيابان ويلا هستيم. خيلي از چيزهايي که آن روزها بودند حالا ديگر نيستند جز چند تا مغازه کارت فروشي و کليسا که جابه جا کردنش به اين راحتي ها نيست! در عوض خيابان پر شده است از مغازه هاي صنايع دستي که لابد همين ها هم هفت هشت سال ديگر که بيايي محو بشوند و جايشان چيز ديگري سبز بشود. مي داني.. نوستالژي و دوري و سوئد به كنار. گذر زمان هم رحم نمي کند!

يادداشت دوم: رفته ام توي حال و هواي سال کنکور که از فرط غرق شدن در درس و کتاب آرزوي بزرگم اين شده بود که محقق بشوم! مي ترسم اگر همين طور ادامه پيدا کند جدي جدي پروفسور بشوم و بمانم روي دست خودم!

يادداشت سوم: آدم از فرط بي حرفي روي مي آورد به تکه تکه کردن احساساتش. بعد اسمشان را مي گذارد يادداشت! نه؟!؟!


يادداشت آخر: چشمان مهربان خيره ي خسته ات آقاي كارمنديان يعني آرامش! مي دانستي؟

آفتا

Friday, October 21, 2005

صفحه ای را باز می کنم که جمله ی آخرش نقطه دارد. از حال به گذشته نگاه می کنم. جایی نوشته ام داستان من اینجا تمام می شود. یعنی امضا کرده ام این داستان دیگر مال من است. مال من شده است. می دانستم؟ چیزی که می خوریم در ما باقی نمی ماند چون جزئی از ما می شود. من نخورده ام، تف کرده ام.
داستان تف کرده ی من پا نگرفت. اوج نگرفت. فقط تمام شد. طوری که حالا بیرون و توی آن وجود دارند. من از بیرون آن می توانم توی آن را بخوانم. من دیگر کلمه ای در کتابی نیستم، بلکه کتابی در دستم دارم.
کتاب تمام می شود و من تمام نمی شوم. یعنی به عنوان دستی که تمام نشده، قیچی بر می دارم و تکه ای از ابَرکتاب را می برم. لوله اش می کنم. پرت اش می کنم. تکه کتاب در لحظه بریدن به من تعلق دارد. من با تمام وجود صاحبش هستم. جسمِ این داشتن آنقدر تحمل ناپذیر است که به محض لمس آن، آن را پس می زنم. اگر داشته باشم، نمی توانم باشم. همان طور که من دیگر قهرمان داستان هایی که نوشته ام نیستم. آن کلمه ها و حروفشان نیستم. آن ها را داشته ام، پس زده ام. پس داده ام.
اینجا که می نویسم چیزی مال من نیست. راحتم. در امتداد کاغذهایی می نویسم که کسی دیگر پرت می کند. کاغذهایی از پیش بریده شده و بنابراین بی صاحب. توهم ِ داشتن شکل نمی گیرد.
پ.ن. شاید برگردم به کتاب خودم. آنجا هنوز چیزی هست که من نمی فهمم. مرا می کشد. و می کشد.

پریسا

Saturday, October 15, 2005

Monday, October 10, 2005

قضیه: برای باز کردن یک کتاب، باید ابتدا تمام کتاب ها{ی دیگر} رابست.
فرض کنیم: من ملغمه ای از کتاب ها -پرسش ها- ی باز هستم.
در یادداشت های پارسال ام جایی نوشته بودم: دیگر نمی خواهم در زندگی موفقیت بزرگ کسب کنم. از کسب موفقیت خسته ام. {کنکور امسال آخرین موفقیتم خواهد بود.}
به جای شکست، به شکننده گی دست پیدا کردم. شکننده گی به معنای شکست از پی شکست است. به معنای این که چیزی را نتوان به جای این شکست گذاشت. من به اراده ی {ناآگاه} خودم، این را به زیبایی تحقق بخشیده ام. و شکسته گی را، که پی آمد شکننده گی است.
من از کسب موفقیت های احمقانه احساس گناه می کردم. نمی دانستم موفقیت ذاتاً احمقانه است و اساساً چیزی به جز یک احمقانه ی جایزه دار نیست. جایزه ای را که می دهد ( و چیزی شبیه به نشان بلاهت است) نمی خواستم. اما این جوایز را یکی پس از دیگری نصیب خودم کرده بودم: احساس خفگی و گناه. احساس عدم صداقت.
کسی مرا دوست ندارد: یعنی من خودم را دوست ندارم.
خودم را می شناسم، پس خودم را دوست ندارم: تمام کسانی که مرا دوست ندارند، باید مرا شناخته باشند. (احساس رضایت نارسی سیستی از شناخته شدن) چقدر عالی! پس من آنها را دوست خواهم داشت. آنها را به جای خودم دوست خواهم داشت. به جای خودی که دوست اش ندارم، نه به جای خودی که مرا دوست ندارد (گرچه ظاهراً به جای او).
این دوست داشتن به سه دلیلِ محتمل است:
یک- او شبیه من است. (در دوست نداشتن من با من مشترک است)
دو- او منطبق با همان خودِ بیچاره ای است که دوست اش ندارم. پس {لااقل از روی دلسوزی} باید او را دوست بدارم.
سه- من بد ام! (اگر نه، می توانستم خودم را دوست داشته باشم). پس من بد ام و باید مجازات شوم. او همه چیز را {و بدی مرا} می داند و مرا دوست ندارد. او به خوبی مرا شکنجه می کند. من لایق این شکنجه ام. با دوست داشتن او آزاری را که می خواهم می بینم.
حکمِ به اثبات رسیده: در من چیزی هست که با بستن کتاب های پیش تر باز شده مخالفت می ورزد. برای فرار از بستن آنها کتاب های جدید باز می کند.
نتیجه یک: در من کسی هست.
نتیجه دو: در من کسانی هستند.

پریسا
سیزدهم مهرماه سالروز فوت جاویدان صدای ایران, فریدون فروغی

بخشی از وصيتنامه فريدون فروغی


بگوييد بر گورم بنويسند: زندگی را دوست داشت , ولی آن را نشناخت , مهربان بود , ولی مهر نورزيد , طبيعت را دوست داشت, ولی از آن لذت نبرد, در آبگير قلبش جنب و جوشی بود, ولی کسی بدان راه نيافت, در زندگی احساس تنهايی می نمود, ولی هرگز دل به کسی نداد

و خلاصه بنويسيد:

زنده بودن را برای زندگی دوست داشت

نه زندگی را برای زنده بودن...






پانوشت: يک کم زيادي دير شد اما خوب!


آفتا

Sunday, October 09, 2005

* قسمت هایی از کتاب روانکاوی فرهنگ عامه، نوشته بری ریچاردز، ترجمه حسین پاینده
سیگار کشیدن و واقعیت
واضح است که سیگار با ارضای شهوانی - یا ارضای دهانی- ارتباط دارد، اما هم چنین به شکل گیری و حفظ پیوند های اجتماعی نیز مربوط می شود. دوستی ها و پیوندهای خانوادگی زیادی به واسطه سیگار آغاز شده اند و تعامل های اجتماعی بسیاری به واسطه تبادل سیگار سامان یافته اند. سیگار کشیدن، هم با معاشرت اجتماعی گسترده عجین است و هم با مکیدنِ سبعانه. ارزش اجتماعی یک نخ سیگار، گاهی اوقات با ارزش شهوت انگیزی آن مغایرت دارد و یا بر آن ارجح است.
علاوه بر این سیگار دلالت بر اقتدار و بلوغ هم داشته است، گه گاه به شکلی حاکی از ملالت زندگی شهری و بیزاری از زندگی (سیگار بگارت) و گه گاه با روحیه تفوق بیشتر در فضای باز (سیگار مارلبورو). پر واضح است که این معانی را گفتمان های فرهنگی و پاره فرهنگی به سیگار بخشیده اند.
در اواخر قرن نوزدهم، زمانی که سیگار کم کم در حال باب شدن بود، در آمریکا تلقی عمومی این بود که سیگار کشیدن روشی زنانه برای استفاده از تنباکو است و به همین سبب در نیروی دریایی آمریکا، سیگار کشیدن ممنوع اعلام شده بود. بعد ها زمان که مردان نیز (عمدتاً به دلیل تاثیر جنگ جهانی اول در عادات گوناگون اجتماعی) شروع به سیگار کشیدن کردند، در آمریکا و اروپا سیگار به مظهری مهم از آزادی زنان تبدیل شد، کما اینکه مشابه همین فرایند در سال های اخیر در برخی از کشورهای اسلامی نیز رخ داده است.
از جنبه ای دیگر می توان گفت بلوغ به منزله معنای سیگار، از تجربه مادی خود این شئ مشتق شده است و این شاید روشن کند که چرا سیگار برای ایفای نقش دال بلوغ برگزیده شده است. سیگار به مکیدن ربط دارد، اما آنچه از مکیدن سیگار حاصل می شود، شیر گرم و مطبوع مادر نیست و خاصیت غذایی ندارد، بلکه دودی خشک و نامطبوع است. پس سیگار کشیدن به ناکامی - یا به بیان دقیق تر، به غلبه بر ناکامی- مربوط می شود. فردِ سیگاری با پوچی و سمی بودن دود به کرّات روبه رو می شود و مکرراً آن را مهار می کند. برای او، یکی از لذت های اصلی سیگار کشیدن عبارت از مهار کردن این دود نامطبوع است (هنگامی که دود به انتهای دهانش می رسد)، به این ترتیب که او دود را به اعماق بدنش می کشد و سپس با خونسردی مغرورانه ای آن را بیرون می راند. احتمالاً فرد با این کار، ابژه ای نامطلوب را از طریق درون فکنی (یا از طریق تبدیل عملی آن به جزئی از بدن خود) مهار می کند، و می توان استدلال کرد که اعتیاد به سیگار یعنی دلبستگی ناخواسته به ابژه ای نامطلوب اما وسوسه انگیز.
اما سیگار ابژه ای مسرت بخش است، به این مفهوم که نه فقط مایه خشنودی و معاشرت اجتماعی می شود، بلکه هم چنین فرد را با مهار سرخوردگی و بلوغ نمادین آشنا می کند. علاوه بر این، سیگار برخی از جنبه های نامطبوع خودش را مجدداً در خود جذب می کند: در فرایند سیگار کشیدن، سیگارِ بی عیب و نقص و میل انگیز، به ته سیگاری بیزار کننده تبدیل می گردد که آنگاه می توان آن را دور انداخت. از این حیث، سیگار نوعی ابژه مهار کننده است که جنبه های نامطبوع و بیرون رانده شده فرد سیگاری را مهار می کند.
البته گفتمان مربوط به سیگار در دو دهه اخیر دگرگون شده است، به گونه ای که امروزه آن را اغلب ابژه ای نامطلوب می دانند. در زمانه رونق بخش خدمات، کودک محوری و توسعه، آن نوع دلزدگی بی رحمانه صنعتی که سیگار نماد آن است دیگر از نظر فرهنگی مورد تردید قرار گرفته است. در عین حال، تحولات اجتماعی نیز باعث شده اند که سیگار بیشتر موجد خصومت باشد تا دوستی. افزایش آگاهی درباره "سیگار کشیدنِ ناخواسته" (استنشاق ناخواسته ی دود سیگار دیگران) و تاثیرات آن، توجه ما را به واقعیتی دیگر معطوف کرده است. گرچه خطر صدمه به سلامت خود را می توان کم اهمیت تر از تلاش برای جان سخت شدن و رفع توهم دانست، اما خطر صدمه به سلامت دیگران را نمی توان به این راحتی بی اهمیت تلقی کرد یا گستاخانه آن را نادیده گرفت.* (!!)

C/g/R

Wednesday, October 05, 2005

نمی خواهم
از زیبایی ات
بنویسم
و زیبایی ات را
و از زیبایی ات را
که نمی توانم
از زیبایی ات
به
به گویم
و از زیبایی توست
که بی
زنده می میرم

پ.

Saturday, October 01, 2005


با انتظار، ناکامی و کامیابی هر دو مضاعف اند. در انتظار، وجود من به درخواست محض بدل می شود، وجودی یکپارچه اشتیاق می شود، و بی صبری. و انتظار.
زمان، انتظار را کش می دهد، بازی می دهد، به اوج می رساند و در نهایت می پژمرد.

پ.ن. آغوش می شوم. سینه می شوم برای خنجر. (چه قدر دیدن تو اینجا زیادی است. حائل است میان من و خنجر. لبهای من و لب خنجر) برای یک لحظه، فقط یک لحظه دیدن برقش سینه ام را سپر می کنم (بی سپر می کنم).
- از اینجا برو.
- نرو. بمان.

امضا؟

Friday, September 30, 2005


بازیگر، هرگز دیگری را نمی بیند. او سراسر نقش است. نقش او، مفهوم چیزها را مضاعف-نصف می کند. بازی برای نمایش: دیدن برای دیده شدن. دیدن به مثابه دیده شدن. دوستی که هدیه(؟) گران قیمتی را پیچیده در زرق و برق کاغذها و روبان ها و تماشاگران مرئی (مهمانان جشن تولد) و نامرئی ("خود" ِ بازیگر) هدیه می کند: مرا ببینید. من هدیه کرده ام. من داده ام پس هستم. مفعول این "دادن" هرگز مهم نیست، او جزئی از دکور صحنه نمایش است. او در بهترین حالت تنها تماشاگر است. هدیه نیز دکور صحنه است. در این میان بازیگر (مانند همیشه) با درخشش مقابل دوربین-چشم تماشاگر یکه تاز میدان است. بازیگر کور است. تماشاگر (او همچنان روی صندلی اش فرورفته در تاریکی سالن نشسته است؟ بلند می شود و می ایستد؟ کف می زند؟) ... هاه! تماشاگر وجود ندارد. تماشاگر از "تماشا" بی بهره است. چه، بازیگر هرگز موضوع شناخت نیست. در واقع بازیگر هم نیست.

پ.ن. در چشم هایتان که نگاه می کنم نیست می شوم. هستی ام از شما می گریزد. وجودم مرا می آزارد. در چشم هایتان هستی شما را می بینم و درمی یابم که هستی من، هستی شمای دیگری بوده است. شمای دیگری که جای دیگری چشم هایش را نگریسته و ضبط کرده ام. من هستی شما را هم ضبط می کنم.

پریسا
سکوت برقرار نیست. بر قرار نیست. اقرار به نهایت سکوتی که مرگ است: نجنبیدن هیچ. تبدیل هر به نگاه: سکوت
هر یک از شما که می خواهد باشد. تو، تو و حتا تو. حتا تویی که کلاه سرخ بر سرت داری، آن سوی رود. هر کدامتان که می خواهید، باشید.
اینجا جمعه است. جمله ای برای جمعه. جمعه ای برای نشستن. کنار صدای آب نشسته ام. کنار ِ آب هم صدایی دارد. سکوتی، و مرگ.
هر یک از شما یک است، قبل از دو شدن. من یک را نمی بینم. به یک نگاه می کنم: درختها و برگها. درختان و برگ. درخت نگاه نمی کند. درختان نگاه می کند. برگها نمی ریزند. برگ می ریزد. من کدام ام؟ همه. همه ی شان، همه ی تان. تو، تو و... تو. شما تو هستید شما نیستید. تویی. تو هم تویی. مرگ تو هم در سکوت اتفاق می افتد. و سکوت همان اتفاق است.
برگی هست که از درختان می افتد.

Fall

Tuesday, September 27, 2005

این خط ندارد. همان خط سرخی که جریانش را در تنم می شنوم. این خط ندارد. من نمی نویسم، می شنوم. خط روی سرخ سر می خورد. سرخ از روی خط می ریزد، مرا دو شق می کند. شقه ها. پاهایم را می چسبانم، ولی دو تا هستند.
وقتی می نویسم خط دار می شود.
و باز هم سایه دست.
و چشم ها هر چیزی را دوتا می بینند. هر کدام یکی من، یکی آن.
من سایه ام.

سایه
صفحه ي حوادث روزنامه هاي سه شنبه 7 تيرماه: پدر و پسري به اتهام كشتن دختر نافرمان خانواده (فروغ) و دفن آن در باغچه ي خانه به مدت سه سال، محاكمه شدند.
چند روز بعد صفحه ي حوادث روزنامه ها: پدر به اتهام كشتن دختر خانواده محكوم شد به سه سال حبس ...



همه چيز از همين جا شروع مي شود:
همين جا صبح است
صبحي كه يك روز دارد
روزي كه يك روزنامه دارد
روزنامه اي كه يك صفحه دارد
صفحه اي كه يك حادثه دارد


ادامه...



آفتا

Monday, September 26, 2005

حلال زاده فكرش را كه مي كنم زود پيدايش مي شود! گوشي تلفن را كه بر مي دارم از يك پيشنهاد حرف مي زند. نگفته مي گويد بايد قبول كني. مي گويم شما امر بفرماييد! خلاصه اينكه كلي ذوق كردم. از حالا به بعد به جز من باد هم اينجا مي نويسد. خانه نگه دار كه نيست. هي وبلاگ باز مي كند و هي مي بندد. مگر اينكه من به جايي بندش كنم.
خوش آمدي ..

آفتا