Friday, April 29, 2005

هميشه حرف را بايد از جايي شروع کرد. از کلمه اي. جمله اي. بچه که بوديم، يادت است؟ سر خط اول انشا که کم مي آورديم هميشه مي نوشتيم : قلم به دست مي گيرم و ... من هم کلمه که کم مي آورم کتاب فروغ را باز مي کنم. انگار هميشه مي شود ميان شعرهايش، قطعه اي، خطي و يا حتي کلمه اي را پيدا کرد که حال من را بهتر از خودم بگويد..

...
..
ــ من به يک ماه مي انديشم
ــ من به حرفي در شعر
ــ من به يک چشمه مي انديشم
ــ من به وهمي در خاک
ــ من به بوي غني گندمزار
ــ من به افسانه نان
ــ من به معصوميت بازي ها
و به آن کوچه باريک دراز
که پر از عطر درختان اقاقي بود
ــ من به بيداري تلخي که پس از بازي
و به بهتي که پس از کوچه
و به خالي طويلي که پس از عطر اقاقي ها
...
..

ــ يک ستاره؟
ــ آري، صدها، صدها، اما
همه در آنسوي شب هاي محصور
ــ يک پرنده؟
ــ آري، صدها، صدها، اما
همه در خاطره هاي دور
با غرور عبث بال زدن هاشان
ــ من به فريادي در کوچه مي انديشم
ــ من به موشي بي آزار که در ديوار
گاهگاهي گذري دارد!

ــ سخني بايد گفت
سخني بايد گفت
در سحرگاهان، در لحظه لرزاني
که فضا همچون احساس بلوغ
ناگهان با چيزي مبهم مي آميزد
من دلم مي خواهد
که به طغياني تسليم شوم
من دلم مي خواهد
که ببارم از آن ابر بزرگ
من دلم مي خواهد
که بگويم نه نه نه نه
...
..

( قسمت هايي از شعر در غروبي ابدي نوشته فروغ فرخ زاد)

مثل يک عنکبوت خانگي تارهايم را مرتب و منظم بافته ام به اتاقم. ميان کتاب ها و جزوه هايم غلت مي خورم. کمي درس مي خوانم. مشغول خيره شدن به ديوار هستم که رفيق سيم کش زنگ مي زند.فکر مي کند از خواب بيدارم کرده است. گمانم آدمهاي کم حرف هميشه صدايشان مثل تازه از خواب بيدار شده ها باشد! وقت نشد به رفيق سيم کش بگويم هشت ساعتي مي شد که با کسي حرف نزده بودم! با زفيق سيم کش خدحافظي مي کنم. پوووففف.. به اين يکي هم نشد domain روي دست مانده مان را قالب کنم! ( يا غالب؟) راستي کسي نمي خواهد؟ اکازيون! سند دست اول! دست نخورده! بي نظير! فقط سالي ۱۵۰۰۰ تومان! خدا وکيلي چيزي نمي شه که! ميشه ماهي ۱۰۰۰ و اندي تومن! عوضش دات نت مي شوي! کلي با کلاس مي شوي! والا!!! کسي نبود؟!؟!
آها! داشتم مي گفتم. داشتيم مثلا به قولي عرض حال مي کرديم!
حوصله درس خواند که ندارم.. فکرم بيشتر از اين حرف ها مشغول است. زورباي يوناني را بر مي دارم که بخوانم. خسته مي شوم. ورق هاي کتاب را اين طرف و آنطرف مي کنم. اين را همين رفيق سيم کش خودمان داده است. اول کتاب نوشته:

شايد
روزي يا ساعتي ديگر
باورمان شود که با هم غريبه ايم
شايد
در عصري غريب
خزان تنهايي
غبار فراموشي بر بهار ما نشاند

اما اگر روزي از باد ترسيدي
يا شبي مهتاب نبود
اگر روزي در پستوي گهواره ها خواب ماندي
يا عصري غم داشت غربتت
اگر به نگاهي دلت شکست
بدان دل شکسته اي هست که تو را مي فهمد



(اين را رفيق سيم کش گفته است. درست است که کار اصلي اش سيم کشيدن و اين حرف هاست اما شعر هم مي گويد. شاعر دوست داشتني نشريه .. شاعر ما که نيست البته! شاعر خودش است! )

کتاب را مي بندم. بار اولم نبود که اين شعر را مي خوانم. از گوشه پنجره به بيرون نگاه مي کنم. مهتاب که نيست اما در پستوي گهواره ها هم خواب نمانده ام. چند شب پيش از باد ترسيدم اما تنها که نيستم. دل شکسته هم نيستم به گمانم. اما يک چيزي ته نگاهي در آينه بغضم را مي ترکاند. زود جمع و جورش مي کنم. يعني که چي! آدم که فرت و فرت نمي زند زير گريه! گمانم همان عصر غريب باشد. همان غم عصري در غربت. بيگانه نيستم اما اينجا همه چيز عجيب برايم غريب است. مثل غربت..


آفتا

Tuesday, April 26, 2005

کي مهمتره؟ اوني که مي ميره يا اوني که براش مي ميرن؟مي گويد زندگي زندگي که چيزي نداشته باشد براي مردن مفت نمي ارزد.
مي گويم آني که مي ميرد هم مهم است! توي سرم چرخ مي خورد.. کي مهمتره؟!
...


ورقهاي دفتر را ورق مي زنم. گذشته ها را. من، انگار که هميشه در گذشته زيسته باشم يا آينده. اکنون را نمي شناسم. هيچ نمي شناسم.. وسوسه مي شوم که دفتر چند سال پيش را دوباره بخوانم. بعد بدهمش که تو بخواني. چند صفحه اش را مي خوانم. خنده ام مي گيرد.. چقدر همه چيز دور است. انگار کن يک قرن گذشته باشد. بعد وسوسه مي شوم که همه شان را پاره کنم. مثل تو که پاره شان کردي. با اين تفاوت اين ها را من نوشته ام و آنها را تو نه..مي رسم به صفحات آخر.. اينجا حرف هاي تو هست. پاره شان نمي کنم..
گمانم من جايي دور زاده شده باشم. جايي در گذشته ها. جايي که اينجا نيست. حالا نيست. شايد ميان آن روز که ريختند توي خانه. همان روز که همه چيز را بهم ريختند و کتاب ها را سوزاندندشايد من روزي يا شبي، ميان سکوت هاي مادربزرگ گم شده باشم.. و شايد آن روز که ابراهيم را آوردند.. شهيد شده اش را آوردند ميان استخوان هايش خاک شده باشم. ميان گذشته.. همين است که ديوانه وار در گذشته چرخ مي زنم. گذشته اي که مهم نيست گذشته من باشد يا تو. مهم اينست که گذشته باشد. دفتر را ورق مي زنم.. چشمم مي خورد به اين :

باران نمي بارد
نه
نمي بارد

بغضم نمي گيرد
نه
نمي گيرد

خنده نمي آيد
نه
نمي آيد

سياه نيست
سفيد هم
شايد خاکستري
گونه هايم از سوزش آسمان يخ کرده
و دستانم
بي دستکش
بي حرکت
بي رنگ
بي دستان تو..

مي لرزم
از ضربه هاي متناوب اين ملودي مکرر
آتش داري؟



گذشته هاي من سردند. بي آتش. بي رنگ.. بي دستان تو.. گذشته ها.. گذشته هايي که براي من فرقي نميکنند که گذشته تو باشند يا گذشته من. گذشته هايي که يادشان مي رود که اکنون وجود دارد. اکنوني که تو هستي. ايستاده اي. جايي که سر راه هيچ کس نيست..

آفتا

Saturday, April 16, 2005

دلم باران را می خواهد
بی دریغ
دلم بغض را نمی خواهد
زبر و خشک
دلم این خواب ها را نمی خواهد
باور کن
نمی دانستم
صدای آدمها
روزی
می تواند
کابوس شود
دلم خواب را نمی خواهد
می بینی
خوابم نمی گیرد
گوش کن
شاید
کسی
به خوابت آمد
ستاره های آسمان را شمردم
تمام شد
دلم باران را می خواهد
.همین
آفتا

Thursday, April 14, 2005

خيلي بد است که آدمهاي ديوانه که مخشان به قولي تاب دارد و عادت کرده اند تاب مخشان که زياد شد بنويسند، يکهو يک مدت نتوانند بنويسند. عين من! بعد هي گير بدهند به زمين و زمان و در و ديوار و پنجره و مونيتور و خم گيسوي يار!
شده ام عين بهار. عين همين حالا. که هوا، هي بي هوا مي زند به سرش. يکهو سياه مي شود. بعد تگرگ مي زند. بعد آفتابي مي شود. بعد دوباره .. مي زند به سرش. مي زند به سرم! بعد مي پيچم به تو.
چيزي شده ام شبيه به جلبک. بدتر از جلبک! جلبک لااقل آزار ندارد!
مي گويي بايد بگويم نه. نه.. نه... به چيزي.. کسي.. جايي.. به بودني.. يا نبودني. و يا شايد به پوچي. به هيچي...


دستي به نيمه تن خود مي کشم
چشم هايم را مي مالم
اندامم را به دشواري به ياد مي آورم
خنجي درون حنجره ام لرزشي خفيف به لب هايم مي دهد
ــ نامم چه بود؟
ــ اينجا کجاست؟

دستي به دور گردن خود مي لغزانم
سيب گلويم را چيزي انگار مي خواسته است له کند
له کرده است؟

محمد مختاری

Monday, March 28, 2005

... يکي از تقصيرات من همين کت و شلوار نپوشيدن بود و ديگري اينکه دلم مي خواست ساز خودم را بزنم، دلم مي خواست توي دنيايي که همه ي مردم بايد طبق مقررات و بر اساس اصولي که براي خوشبختي جامعه درست شده بود زندگي مي کردند به دنبال خواسته ها و آرزوهاي شخصي خودم بروم و بدون در نظر گرفتن عواقب هر ماجرايي، عاشق اين و آن بشوم. ... (از کتاب من تا صبح بيدارم نوشته جعفر مدرس صادقي)


نمي دانم ما از روي کتابها زندگي مي کنيم يا کتابها از روي ما زندگي مي کنند! راستش خيلي حرصم در مي آيد اگر اولي باشد. همان که ما از روي ... . اما انگار بخواهي نخواهي مدل اش همين مدلي است. همين مدلي که هر چيزي بخواهد نخواهد از روي يک چيزي زندگي مي کند و همان يک چيز هم خودش باز از روي يک چيز ديگر زندگي مي کند! و بعد همه چيز همين طور مي افتند در يک دور تسلسلي يا يک تسلسل دوري يا يک چيزي در همين مايه ها! هه.. خنده ام مي گيرد.. ولي همين طوري است. همين طوري که حالا چه خودت خواسته باشي چه از روي کتاب ها ياد گرفته باشي که بخواهي ساز خودت را بزني، مجبورت مي کنند يا خودت آدم مي شوي اش را نمي دانم، اما بالاخره آخرش کت و شلوار تنت مي کني و مي افتي دنبال خوشبختي. خوشبختي اي که براساس خوشبختي جامعه تعريف شده است. حالا هي بگو مي خواهم بگويم نه ! نه ! نه ! نه.. نه جان دلم. خودت هم که نداني، من که مي بينم کت و شلوار را پوشيده اي. هر چند به تنت زار بزند و به ريخت و قيافه ات نيايد..خودم هم که ندانم، تو که مي بيني..


.. بازي ما تازه داشت گرم مي شد، تماشايي مي شد.. خراب نمي کرديم، توپ نمي رفت توي تور، نمي افتاد زمين، اوت نمي شد، مثل اينکه توي خواب بازي مي کرديم... فقط بازي مي کرديم، فقط بازي مي کرديم. با فاصله با ميز بازي مي کرديم و با يک آهنگ ثابت، بدون وقفه، به کندي، با حوصله. تازه داشت دستمان مي آمد که چه جوري بازي کنيم. ...... فقط بازي ما بود که تماشا داشت. دلم مي خواست خودم به جاي يکي از تماشاچي ها بودم. خيلي وقت بود که ساکت ساکت بوديم و فقط بازي مي کرديم. از اول زنگ تا حالا هيچ کداممان خراب نکرده بوديم. فقط بازي مي کرديم. بي آن که فکر کنيم به خواباندن توپ، به امتياز گرفتن، به بردن. فقط به بازي فکر مي کرديم... (از کتاب من تا صبح بيدارم نوشته جعفر مدرس صادقي)


آفتا

Friday, March 25, 2005

گرم مي کني
هنوز هم
دستان گس من را

از پشت خط خطي هاي بهار
زير باران نيامده
با تو
راه مي روم

حرف مي زني
گوش مي دهم

گوش مي دهم
حرف مي زني

رويا.



آفتا

Sunday, March 20, 2005



اينجا وبلاگ است ديگر. نه؟؟؟ بايد يک چيزي تويش نوشت ديگر. نه؟؟؟؟ نمي شود که همين طور ولش کرد به امان خدا! نه؟؟؟؟
چند ساعت ديگر عيد است.بايد سال نو را تبريک گفت ديگر. نه؟؟؟؟ بايد رفت عيد ديدني! بايد ديد و بازديد کرد.نه؟؟؟ سالي يک بار؟ بايد يادت بيفتد که دايي جان و خاله خانومي هم هست تا يه وقت زبونم لال مرحوم شدند يادت نرود بروي ختم شان! بايد يادت نرود عمه جان خانوم و خاله جان را زودتر از همه عيد ديدني کني. آخر بزرگند ديگر! احتمال مردنشان نسبت به بقيه بيشتر است!
سرکه و سيب و سنجد و سنبل و سماق و سبزه و سکه و سکه و سکه و شايد هم سکسکه!
يک سال ديگر هم گذشت. هنوز که نگذشته. يکي دو ساعتي مانده. تو هم هولي ها!!! مي خواهم سر تحويل خيره شوه به ماهي ها. يعني راستش هر سال همين تصميم را مي گيرم. اما نمي شود که. هي کار پيش مي آيد. اما اين دفعه ديگر شوخي ندارم. مسخره که نيستم ! بيست و اندي سال است سر کارمان گذاشته اند! مثل مامان که نمي دانم که سر کارش گذاشته است. آنقدر خانه تکاني کرده که خدا مي داند. پوست دستانش مثل چوب شده اند. عين پوست کاج. ديدي که؟ هميشه سبز است.. چرند مي گويم. نه؟؟؟ بايد به رسم و رسومات احترام گذاشت! عرق ملي ات کجا رفته؟! جايي نرفته به جان شما. امروز آنقدر گرم بود.کلي عرق ريختم! مثل همين حالا که دارم عرق مي ريزم! نمي شود که همين طور ولش کرد به امان خدا! وبلاگ است ديگر. بايد درش چيزي نوشت!

زت زياد!


آفتا

Wednesday, February 23, 2005



مردم من هرسال انقلاب مي کنند. هرسال مي ايستند روبه روي دشمن و کشته مي شوند. هزاران هزار کشته مي شوند. مردم من زحمت کشند. کار مي کنند. خانه هايشان از گل است. پيراهنشان بوي گندم مي دهد. و پوست دستانشان از يک درو بيست و اندي ساله سخت و زمخت شده است. مردم من هر سال مثل کشت و کشتار يک انقلاب بزرگ کشته مي شوند. مي بيني؟ مردم من هر سال انقلاب مي کنند.. هر سال..

Tuesday, February 22, 2005

اينجا، سايت خبري که نيست. وبلاگ سياسي تحليلي هم که نيست. سعي بر اين است که تبديل به مکاني براي غر غر و زجه و ناله کردن هم نباشد. پس گمانم دليلي نباشد براي اينکه بنويسم لرزيد .. لرزيد.. باز هم لرزيد!

Sunday, February 20, 2005

td


خ ا ک س ت ر ی
..
همه چیز خاکستری ست. حتی دستان یخ کرده ی سرخ من.. دلم پرواز می خواهد. بلندی و اوج و شاید حتی نا کجا آباد.. دلم چیزی می خواهد که خاکستری نباشد. به همین سادگی..
دلم می خواهد بغض که می آید، اشک هم بیاید. بی تکلف. دلم خنده های بی صدا و اشک های پر هیاهو می خواهد. لیلا می گوید :
تجربه ها آدم را می ترسانند. تجربه ها آدم را به زانو در می آورند ... آدم را حقير می کنند. بايد رسم تاريخ نويسی را بر انداخت گمانم. کاش می شد تا هيچ تجربه ای ... هيچ دانشی را ثبت نکرد. آنوقت ادم هر بار از نو در غاری تاريک زاده می شد و راهش را به سمت فردا می رفت. و جايی در چاله ای گل آلود می مرد تا باز زنده شود ... از زخم پنجه های جانوری ... يا از ريزش سنگهای کوهی. اما آدم از همان اول يک تکه سنگ نوک تيز را به دست گرفت و هر چه را که ديد روی ديوار غارها کند. مکاتيب را نوشت تا در هر پيچ راه به آن نگاه کند و سرنوشتش را در نشانه هاي آن جستجو کند. همانکه ما هر روز صبح از خواب بيدار می شويم و برگهايش را ورق می زنيم تا خودمان را و راهمان را روی آن پيدا کنيم ...

لیلا راست می گوید. راست شاید نه. اما درست همان را می گوید که من.. من مدتهاست که نمی توانم بگویم. گفتن را فراموش کرده ام بگمانم. اینها هم بازی کلمات است که می نویسم. بی رقص. بی چرخش. بی هیچ..
می چرخانم. کلمات را. سرم را می چرخانم سوی زندگی. سوی آمدن ها.. رفتن ها.. لای ورقهای کتاب گم شدن ها.. من هستم . به همین سادگی. به همان سادگی که می توان نبود. هه.. خنده دار است نه؟ امروز باشی و فردا نه. هه! گمانم همیشه همین طور باشد: پوچی در عین سادگی باشد و سادگی در عین پوچی.همین طور.. هه! پرت و پلا می گویم نه؟ مگر فرقی هم می کند؟ اینهمه پرت و پلا! اینهمه اتفاق! اتفاق مثل شکل گرفتن یک نطفه یا اتفاق مثل ليز خوردن روي سفيدي برف هاي زندگي. می بینی رفیق.. آدم به همین سادگی یک اتفاق است. به سادگی همین اتفاق کلمات بی هوای من.

بيا همه چيز را دور بريزيم. من شانه بالا می اندازم. من همه چيز را فراموش می کنم و تن می دهم به اين لبخند مهربان و نوازشگر. می گويم: «چه چيزی هست که بودنش خوشحالم می کند؟» و هيچ چيز پيدا نمی کنم. هيچ چيز جز همين خوشحالی بچه گانه ی خندان که حاصل حضور توست ... در حضور تو ... در شکل بودنت که در مکاتيب قطورِ خاک گرفته نمی شود موجهش کرد. تجربه ها را به دور ريخته ام. بيا جانِ دلم ... مفاهيم را دور بزنيم تا مفهوم خودمان را پيدا کنيم. من دوستت دارم ... همين برای امروزمان کافی ست. برای فردا ... فردا فکر خواهيم کرد.



آفتا

Thursday, February 10, 2005

از سيد علي صالحي:

نه من سراغ شعر مي روم
نه شعر از من ساده سراغي گرفته است
تنها در تو به شادماني مي نگرم ري را
هرگز تا بدين پايه بيدار نبوده ام.
از شب که گذشتيم
حرفي بزن سلامنوش ليموي گس

نه من سراغ شعر مي روم
نه شعر از من ساده سراغي گرفته است
تنها در تو به حيرت مي نگرم ري را
هرگز تا بدين پايه عاشق نبوده ام
پس اگر اين سکوت
تکوين خواناترين ترانه من است
تنها مرا زمزمه کن اي ساده، اي صبور!
...
..



هي رفيق! جاي ري را اسم خودت را بگذار. بعد دوباره شعر را بخوان. هي بخوان. گفتم که از وقتي تو آمدي شعر از من سراغي نگرفته است .. نه من از شعر.. هي رفيق! جاي ري را اسم خودت را بگذار. بعد فکر کن که من شاعر شده ام. بعد هي بخوان. هي بخوان.. هي رفيق! مي داني؟ تا تو بيايي شاعر بودم. تو آمدي و شعرهايم را با خود بردي. همه اش را دادي دست باد و گفتي که مثل باد مي پيچي لاي موهايم. اي دل غافل ! من هم بي هوا زدم و موهايم را کوتاه کردم! نمي دانم چه شد که پيچيدي لاي انگشتان.. ميان چشمانم.. ميان دلم.. هي دلکم! جاي ري را اسم خودت را بگذار.. بعد دوباره شعر را بخوان.. هي بخوان.. هي بخوان..

آفتا


Tuesday, February 01, 2005

از محمد مختاري :


قسمت هايي از يک گفتگو

ــ بايد چقدر ماند؟

ــ يعني چه؟

ــ گفتم چقدر بايد ماند
تا نقطه اي دوباره بيارايد؟

ــ نقطه؟ کدام نقطه؟

ــ تند و تپنده تازه و تازنده گذشت
و انحناي موزون در هم پيچيد و ناگهان خود را يافتيم.

ــ ما در مجاورت هاي ساده
آهنگ خويش را
حس کرده ايم.

ــ آن نقطه
آن نقطه رها شده در خاموشي..

ــ آرايش هميشگي انگار آرامت نکرده است

ــ آرايش هميشگي!
از کي به اين هميشگي خو کرده ام؟!

ــ سردم شد

ــ آري هميشه وقتي از اين عادت مي گويم سردت مي شود

ــ طاقت ندارم
با اين همه غلنبه که مي گويي.

ــ اينجا چه غلظتي چه دمايي چه رنگ و بويي
شکلي دارد؟

ــ فرقي نمي کند
هر جاي ديگر نيز همين را مي پرسيدي

ــ فرقي نمي کند ــ فرقي نمي کند!

ــ گاهي ظريف و ساده و آرامي
و تا مي آيم عادت کنم
دشوار و خشک بي آرام و خشن مي شوي

ما بر کناره هاي خاموشي
پژواک آن لبان پريشانيم که در هياهو
تنها
مي خواستند با هم نجوا کنند.
و چون صداها
از صفحه ي شنيدن پاک شد
آن نقطه ي رها شده از لب ها پر کشيد.


....
..
...


ــ يک واژه يک صدا
يعني که دست کم حتي يک نفر بايد بشنود.
حتي سکوت را نيز
بايد شنيد

...
...
....


ميان زندگي غلت مي خورم. ميان هيچ. گم مي شوم . زياد گم مي شوم. توي خيابان ها.. توي کوچه ها.. توي دانشکده.. توي اتاقم.. من اين روزها زياد گم مي شوم.. گمانم همان که قاصدک گفت: از دست خودم ذله مي شوم!
آرايش هميشگي.. از کي به اين هميشگي خو کرده ام ...
من با چيزي خو نکرده ام. آن ديگري ست که با من خو کرده است. آن ديگري.. همان ديوار بلند و زمخت که مرتب دستانم را پر خون مي کند.. اين ديوار هم به چنگ زدن هاي من عادت کرده است.. يادت که هست رفيق؟ ديوار را مي گويم..
مي داني از همين جا شروع مي شود. از اينجا که من ميان ساده ها پيچيده مي شوم و ميان پيچيدگي ها ساده.. گفتم که .. من زياد گم مي شوم..
انگشتانت را باز مي کني.. نمي دانم .. گمانم تو هم مي خواهي چنگ بزني.. از لاي انگشتانت ليز مي خورم.. گيج مي شوم.. باز ميان قبل از اين و بعد از اين گم مي شوم.. توي خيابان ها.. توي کوچه ها.. توي دانشکده.. توي اتاقم..من اين روزها زياد گم مي شوم..


آفتا






Sunday, January 23, 2005

دل من، در دل شب،
خواب پروانه شدن مي بيند.
مهر در صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا مي چيند

آسمان ها آبي،
-- نفس صبح صداقت آبي ست--
ديده در آينه صبح ترا مي بيند.


از گريبان تو صبح صادق
مي گشايد پر و بال.
تو گل سرخ مني
تو گل ياسمني
تو چنان شبنم پاک سحري؟
-- نه
-- از آن پاکتري


تو بهاري؟
-- نه
-- بهاران از توست.
از تو مي گيرد وام،
هر بهار اينهمه زيبايي را.

هوس باغ و بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو!



(قسمتي از منظومه آبي خاکستري سياه حميد مصدق)


ميان دانه هاي برف راه مي روم. در دلم انگار چيزي مي شورد. راه مي روم. بي تکلف. بي هراس. لاي کتاب هاي شعر به دنبال حرفي مي گردم. حرف من. . مي خوانم .. دل من در دل شب خواب پروانه شدن مي بيند..چيزي سياه است. چيزي مثل شب که من با دستهاي خودم با مداد سياه سياهش کرده ام. چيزي در تو . چيزي در من. دستانم را مي گيري و مي گويي حساس شدي. و من حرفي ندارم. راست مي گويي. مثل روز. مثل صبح. مثل بهار. بهاري که زيباييش را از تو وام مي گيرد. راه مي روم . ميان دانه هاي برف راه مي روم و در دلم انگار که چيزي مي شورد. شور بودن.يا شايد چيزي شبيه به اين. گمانم..
حرفي، خطي، چيزي بايد باشد که بتواند حرف هاي من را بزند. همه حرف هايم را.. اينکه حس مي کنم ذره ذره، درست مثل دانه هاي برف آب مي شوم. روي گونه هاي تو. گونه هاي گرم تو. آب شده ام. آب مي شوم و انگار که ديگر هيچ چيز از من نمي ماند. خط هاي سياه، زير لايه هاي برف مدفون مي شوند. برف مي بارد. بايد ببارد. گنبد آبي. حسينيه ارشاد. انگار با همه مسجد هايي که مي شناسم فرق مي کند. اينجا بايد جايي پيدا بشود براي درس خواندن. قدم که مي گذارم چيزي در من مي لرزد. گمانم سالگرد فروهرها بود آخرين بار که اينجا تنم لرزيد. وجهه مشترک مسجدها ، گمانم تنها رنگ آبي شان باشد. اما اين يکي برايم فرق مي کند. اينجا، زير اين گنبد آبي، چيزي را در من شکل اشک کرد.. روي گونه هايم آب شد. و گمانم اين روزها ديگر چيزي از آن نمانده باشد. حسينیه ارشاد. سالگرد فروهرها.. چيزي بود.. نه از جنس ايمان. نه از جنس عشق.. و نه از جنس خدا..
برف مي بارد. بايد ببارد. ببارد و همه خط هاي سياه را يکي يکي زير لايه هايش دفن کند. براي هميشه دفن کند..


آفتا

Monday, January 10, 2005

دلم گريه مي خواهد. دلم يک دل سير گريه مي خواهد. دلم حرف مي خواهد. دلم مي خواهد حرف بزنم. هي حرف بزنم.. دلم مي خواهد راه بروم. زير باران، توي تاريکي، تنها، راه بروم. هي راه بروم! اين سيستم عاملها هم که فقط بلدند مديريت کنند. هي هزينه سربار حساب کنند، کارايي شان را تخمين بزنند.. عين من که هي حساب مي کنم چند ساعت درس خوانده ام .. عين تو..
يا هي زمان بندي مي کنند. سيستم عامل ها را مي گويم. هي دور سر من مي چرخند و زمان سرويس فرايند ها را تخمين مي زنند. حرف که سرشان نمي شود! که من دلم مي خواهد حرف بزنم. حرف بزنم. هي حرف بزنم! حرف زدن من هم شده است ناحيه بحراني. آن يکي که نمي دانم چيست زودتر از من رفته است توي ناحيه بحراني و بيرون بيا نيست که نيست! گمانم افتاده باشد توي حلقه بي پايان. هي دور خودش مي چرخد.. مي چرخد.. تا ابد مي چرخد..
دلم گريه مي خواهد. دلم يک دل سير گريه مي خواهد. دلم سکوت نمي خواهد. دلم حرف مي خواهد..دلم يک دل سير حرف مي خواهد..
هي رفيق بي زحمت سيستم را restart اش مي کني؟!(!!!!!!!)



آفتا

Thursday, December 30, 2004

براي قاصدک :


اي زندگي که بايد تو را زيست، که تو را زيسته اند،
زماني که دوباره و دوباره چون دريا مي شکني
و به دور دست مي افتي بي آنکه سربگرداني،
لحظه اي که گذشت هيچ لحظه اي نبود،
اکنون آن لحظه فرا مي رسد، به آرامي مي آماسد،
به درون لحظه ديگر مي ترکد و آن لحظه بي درنگ ناپديد مي شود.

(اکتاويوپاز)


انگار که همين يک لحظه است.. گفتن ها ، ديدنها، شنيدن ها، خنديدن ها، گريستن ها، زير قطره هاي باران بي هوا راه رفتن ها، ميان همهمه آدمها سکوت کردنها، بودن ها، نبودن ها، رفاقت ها، تولد قاصدک ها..
مي داني قاصدک .. ميان لحظه ها، زياد گم مي شوم. سراسر پوچ مي شوم.. ايمان مي شوم.. سکوت مي شوم.. اما قاصدک ها که چرخ مي زنند، نرم و آرام که کنارم مي نشينند، در گوششان که پچ پچ مي کنم، حرفهايم را که گوش مي کنند ، انگار خود لحظه مي شوم.. خود خود لحظه.. عين تولد تو ..


آفتا

Wednesday, December 29, 2004

گمانم چيزي گم شده است. گمانم توي سرم چيزي گم شده است و انگار کسي مدام اين در و آن در مي زند تا پيدايش کند. خودش را مي کوبد به در ديوار. حرصي مي شود. بق مي کند. بغض مي کند. سر من درد مي کند..
انگار که لال شده باشم . مدام مي خواهم حرف بزنم. اما نمي شود. انگار کن زخم کهنه ايست. سر باز مي کند .. مي داني.. به همين راحتي سر باز مي کند و بيگانه مي شوم. با خودم .. با تو .. مي داني همه اش تقصير زخم است به گمانم. خوب پانسمانش نکردم. کله شقي کردم. حواسم را جمع نکردم. مراقبش نبودم..
سرم درد مي کند .. درد مي کند براي زندگي..


آفتا

Thursday, December 23, 2004


خطوط را رها خواهم کرد
و همچنين شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از ميان شکل هاي هندسي محدود
به پهنه هاي حسي وسعت پناه خواهم برد
من عريانم، عريانم، عريانم
مثل سکوت هاي ميان کلام هاي محبت عريانم
و زخم هاي من همه از عشق است
از عشق، عشق، عشق.

...
..

انسان پوک
انسان پوک پر از اعتماد
نگاه کن که دندانهايش
چگونه وقت جويدن سرود مي خوانند
و چشمهايش
چگونه وقت خيره شدن مي درند.
و او چگونه از کنار درختان خيس مي گذرد:
صبور،
سنگين،
سرگردان.

(فروغ)


سنگين.. سرگردان..چيزي در سرم سرگردان است. چرخ مي زند. مي آيد . مي رود. درد مي کند..
هفده ساله مي شوم. من، باز، هفده ساله ميشوم..
چرخ مي زند. چرخ مي زنم. مي خندم. گريه مي کنم. مي خواهم که حرف بزنم. دهانم بسته مي ماند. مدام تير مي کشد. چيزي مثل سکوت ميان سرم تير مي کشد..
مي گويد پاييز که تمام شد. مي داني رفيق .. پاييز که فقط تمام نمي شود.. شروع هم مي شود.. عين تمام شدن.. راستي جوجه هايت را شمردي؟


جرا من اينهمه کوچک هستم
که در خيابان ها گم مي شوم
(فروغ)
آفتا

Saturday, December 04, 2004

يادت است آن پنجره را؟

يادت است مي نوشتم :

من از ديار عروسک ها مي آيم
از زير سايه هاي درختان کاغذي
در باغ يک کتاب مصور
از فصل خشک تجربه هاي عقيم دوستي و عشق
..
(فروغ)

يادت است آن پنجره را؟
يادت از از آن پنجره مي گفتم:

يک پنجره براي ديدن
يک پنجره براي شنيدن
يک پنجره که مثل حلقه ي چاهي
در انتهاي خود به قلب زمين مي رسد
و باز مي شود بسوي اين مهرباني مکرر آبي رنگ
يک پنجره که دست هاي کوچک تنهايي را
از بخشش شبانه ي عطر ستاره هاي کريم
سرشار مي کند
و مي شود از آن جا
خورشيد را به غربت گل هاي شمعداني مهمان کرد
يک پنجره براي من کافي ست.
(فروغ)

سياه پوشيده بود. سراسر. انگار که دخترک بايد سياه پوش باشد. سياه سياه .. مثل شاه سياه پوشان.. و تو نگاه کردي..
نگاه کن! با نگاهت آفتاب مي شود..

اي نگاهت لاي لايي سحر بار
گاهوار کودکان بي قرار
اي نفسهايت نسيم نيمخواب
شسته از من لرزه هاي اضطراب
خفته در لبخند فرداهاي من
رفته تا اعماق دنياهاي من
(فروغ)


آفتا

Saturday, November 27, 2004

با اشک حرفي مي زنيم
که با حرف آن را
نمي توان گفت

(جلالي)

تهران باران زده ي ترافيک زده. تا چشم کار مي کند ماشين است و ماشين است و ماشين. درست مثل پاييز، که بخواهي نخواهي پاييز است و پاييز است و پاييز.. مي گويد: پاييز است ديگر.. اصلا فصل همين است. فصل خطرناکي ست. بايد جلو اش را گرفت.. پاييزي که دوستش دارم. پاييز گسي که دوستش دارم. پاييز خطرناکي که دوستش دارم.. ترافيک کلافه ام کرده است. سرم درد مي کند.. مي پرسد سرگيجه هم داري؟ از جايت بلند مي شوي چشمت سياهي مي رود؟.. سرم گيج مي رود. صداي ممتد بوق ماشين ها مثل سوهان مغزم را مي خراشد.. لبخند بي خيال پيرمرد آرامم مي کند. درست مثل آن وقتها زير چشمي مي پايدم. سر تا پايم را بر انداز مي کند. باز از آن لبخند هاي خنده دار مي زند و مي گويد: پس خوبي.. فرار از ترافيک، مي کشدمان به اين طرف و آنطرف. دست آخر سر در مي آوريم از همان خيابان. خياباني تاريک با درختهاي بلند که سرهايشان را خم کرده اند سمت خيابان.. سوالهاي هميشگي را مي پرسد. از آن سوالهايي که خودش خوب مي داند در جوابشان تنها بغضم مي گيرد. انگار مي خواهد خوب يادم بيندازد که چيست که بي آنکه بدانم و بخواهم آزارم مي دهد. باران سردي است. تند و بي قرار.. تمامي ندارد. انگار که خيالش راحت نشده باشد، مدام مي پرسد پس مشکل خاصي نيست، نه؟ .. انگار که توي هفده سالگي غلت خورده باشم، دخترک را مي بينم با لباس مدرسه و يک توپ بسکتبال که با نگاه هاي ثابت، در خياباني با درختهاي در هم پيچيده پيش مي رود. اين بار دخترک دلش شور نمي زند. تنها ساکت و بي صدا راه مي رود. پيش مي رود. گمانم هجرت مي کند..


آفتا

Wednesday, November 24, 2004

هیچی هستیم پوک
پوچی هستیم هیچ
و نه می دانیم تا بتوانیم
و نه می توانیم بدانیم
و کار ما فراموشی است
و نگاه ما با باد می رود
و دل ما را باد می برد

(جلالی)



باد سردی می آید و صورتم یخ می کند. حتما سرخ هم شده. هوا تاریک است و باید تند و تند از میان آدمها و ماشینها به خانه برسم. سردم است..

دانشکده پر از هیاهو است. پر از حس جوانی. آدمها موشهای روباتیک را مثل دوندگان حرفه ای تشویق می کنند و می خندند. اینجا پر از محیط علمی است. من سردم است..


من سعی می کنم که وبلاگ بنویسم. من انگار که باید بنویسم.. من نمی دانم چه می خواهم بنویسم. من دوست دارم نوشته شوم. یا شاید دوست دارم خوانده شوم. یا شاید هم دوست دارم خوانده شوم و هم نوشته شوم. من سردم است..

وقتی جمله ای را می نویسم
چه عجیب است
زیرا کاری است شذه
و برگشتی ندارد
(جلالی)

آفتا