Friday, January 26, 2007

کاغذ ندارم
سفیدی اما هست
و قلمی
و دستی
حرف هایم
گفتنی نیستند

Saturday, January 20, 2007

مشق هایم را باید بنویسم
و آن زمان که باید
باید بروم

تکلیفی که معلوم نیست هم
روزی نوشته می شود
آن روز هم
با دل گرفته ام
نه انگشتی به پوسته کشیده شب می کشم
و نه به دنبال چراغ های رابطه می گردم
خودخواهم
و حسود
دل تنگم زود می ترکد
و از آنی که فکر می کنی
کمی بهترم

Wednesday, January 17, 2007

احساس خنگی شدید می کنم. این را هم بگذاریم به حساب کم خونی! اینطوری بهتر است!

Saturday, January 13, 2007

تمامیت، نداشتنی است. دقیقاً نداشتنی. با شکستن مداوم تصویر خودم انگار می خواهم جلوی دیگرانی را که انگشتشان را نشانه رفته اند بگیرم. می خواهم جلوی دهانشان را بگیرم و به زور گوشه لبهایشان را که به نشانه تمسخر کج و کوله می­شود صاف کنم. یا من به جای آنها پوزخند بزنم. این طوری از زیر بار مسئولیتم شانه خالی کرده ام. نخواسته ام چیزی که هستم را، به بهای پذیرفتن تمام مخالفتها، باشم. بدتر از همه، تلاشی که صرف تبیین این وضعیت کرده ام خود بیهوده بوده است. تلاشی که به کار کسی و از جمله خودم نمی آید.

تحمل ندارم جایی باشم که بودنم نه هدیه ای، که باری است. ایستادن با دو پا بر نقطه ای زمین و انداختن وزن شصت کیلوگرمی ام بر روی آن، که کاریش نمی توانم بکنم. داشتن یک چهره و اندامی که می تواند همان طور که مورچه ای را زیر پا له می کنند فضای خالی یک صندلی، یک تخت یا یک رابطه را له کند. این است همان چیزی که مسئولیت اش می­نامیم؟ آگاهی از این که عین کمال نیستیم و پاک هم نمی شویم؟


هی پ فکرم درست کار نمی کند. هه! فکر! یادت است؟ کی بود می گفتی فکر کردن را فراموش کرده ام؟ من که یادم نیست. فکر می کنم... ممممم... فکر که نه تصور می کنم که همان وقت هم درست به جمله ات تصور نکرده ام که حالا یادم نیست کی بود و کجا بود و چرا بود! بگذریم. کسی بود که دورا دور تو را می شناخت. می گفت تو هر روز کوچک تر و کوچک تر می شوی. همین دیگر که شده ای پ خالی! معلوم نیست از کجا می خواهی یک کی بورد پیدا کنی که از "پ" فقط سه نقطه اش را داشته باشد. آن کسی گمانم خوب تو را شناخته بود. اینکه مدام تکه های خودت را از خودت جدا می کنی و دور می ریزی.. راستی دور می ریزی؟ من اما مدام نگرانم که همه چیز حفظ شود. نه اینکه از بر شود یعنی بماند. دور ریخته نشود. همین طور دور من را بگیرد تا کمتر احساس تنهایی کنم. آها! یکی دیگر بود.. همین چند روز پیش بود که گفت ازچیزی که می ترسی به سراغش برو. گمانم این جمله را جایی در کتابی چیزی خوانده بود. چون هم اینکه جمله اش خیلی مرتب و بی عیب و نقص بود هم اینکه بعد از گفتن این جمله ادامه نداد. گفت ای وای! باید بروم سر کارم! هه! همه مان همینطوری هستیم نه؟ یا لااقل من و آن کسی همین طوری هستیم. که جمله های قشنگ را حفظ می کنیم و روی هم بالا می آوریم. من از تنهای نمی ترسم. من از کوچک شدن می ترسم. که بشوم نگی بعد هم لابد نگ! همان که صدایم می کنی. ن و .

سرم پیچ می خورد پ! نمی دانم چرا نوشته هایت را که می خوانم لحن یک مترجم کتابهای ادبی می آید توی ذهنم. تو که ترجمه نمی کنی پ! چه می گویم! تو هنوز فوق لیسانس هوش مصنوعی ات را تمام نکرده ای. اما گمانم این روزها کتاب زیاد می خوانی. از همان کتاب هایی که می رویم با هم شهر کتاب می خریمشان. نه؟ همین است که نثر ات روان و زیبا شده است. طوری که حسادت آدم رابر می انگیزد! همین است که فکر هم می کنی. حرف هم می زنی.چیز هم می نویسی. چیز؟ من هم چیز می نویسم. اما فکرم کار نمی کند پری سا. گمانم تمام شده ام. ذره ذره کوچک شده ام. تنهایی.

Wednesday, January 10, 2007

قضیه اینست که این زندگی چیزی دارد بنام فاز! البته نه از آن نوع دادنیش. یعنی اصولا قرار نیست فازی داده یا گرفته شود! این مربوط می شود به همان مسئله فاز اول و دوم و آخر و همان کلمات کذایی که در پروژه های درسی و کاری آدم را دق و چیزهای دیگر می دهند!
این فازهای نه چندان دوست داشتنی با وجود همه بدی هایشان جزو ضروریات یک چیزی محسوب می شوند. حالا این یک چیزی می خواهد پروژه درسی باشد، کاری باشد و یا زندگی. حالا مسئله اینجاست که وقتی فازی در کار نباشد یک لنگ یک چیزی در هوا می ماند. (برای اطلاعات بیشتر در مورد یک چیزی به بالا مراجعه شود).
حالا حکایت ما هم همین شده. یک لنگ مبارک در هواست. فاز قبلی تمام شده و فاز جدید تعریف نشده. شاید هم تفهیم نشده! انی وی! (به زبان سلیس لاتین تلاوت شود) اینجانب هم اکنون از گذاشتن پایم در مکانهای علمی فرهنگی هنری تفریحی تنبیهی و غیره فاز قبلی حیات مبارکه خویش به حالت شریف استفراق نایل می شوم. و کماکان از تعریف و یا تفهیم فاز بعدی زنگی خویش ناتوانم.
قضیه تفهیم شد؟
حالا پیدا کنید لبو فروش را!
پ.ن: لبوی داغ در فصل سرد زمستان بدجوری می چسبد!

Sunday, January 07, 2007



قاصدک دوباره دور هم جمعمان می کند. در جمع وبلاگ نویسان گرچه همیشه غریب و ساکت بوده ام اما برایم حال و هوای خاصی دارد. دیدار انگشت شمار دوستانی که در این جمع پیدا کرده ام برایم همیشه حسی شبیه به نوستالژی آورده است. مریم، قاصدک، سایه، شب نوشت و ... . طوری که آدم با دیدنشان دلش می خواهد دوباره بنویسد. هه. حرفی که اما نمانده. کلمه ها را نجویده قورت می دهم. خالی تر از این حرف ها شده ام. نوشتنم نمی آید. اما قاصدک چیز خوبی ست!

Saturday, January 06, 2007

...........
جای خالی
برای نوشتن
برای گفتن
برای شنیدن
برای بودن
برای تو
جای خالی
...........

Friday, December 22, 2006

هنوز هم در همان اتاق نشسته ام سولماز. پشت همان میز. کنار همان پنجره. بابا هم هنوز همان جای همیشگی اش می نشیند. کتاب می خواند و من هنوز هم من فکر می کنم که هیچکدام از صداهای اطرافش را نمی شنود. مادرم هم هنوز همان مادر همیشگی است. مهربان و پر جنب و جوش. کوچه هم همان است. با اینکه آن خانه قدیمی را جایش یک ساختمان بلند ساخته اند. همانی که همیشه دلت می خواست سر از تویش دربیاوری. آخرش هم که نشد..
سولماز، دلم هم می گیرد هنوز. فال حافظ که دیگر نمی گیرم. دلم را آنقدر نگاهش نمی کنم تا خودش حوصله اش سر برود و باز شود. بزرگ شده ام دیگر. تو هم که نیستی وسط دلتنگی هایمان نیت علمی بکنی و تفعل بزنی تا من کفری شوم و بخندیم.
هنوز هم همیشه چیزی هست که جلوی راهم را بگیرد. انگار کن که برخلاف جهت جریان آب شنا کنم. نوجوانیم را تو می دانی، زود شکستن های دلم را. غریبی هایم را میان جمع. بیگانگی هام را با عشق. هنوز هم که هنوز است جواب سوال های نوجوانیم را پیدا نکرده ام. هنوز هم فکر می کنم نباید بروم اما نمی دانم چرا سر از سفارت آمریکا در آوردم. تو می دانی؟ یادت است؟ فکر می کردی به خاطر اوست که می خواهم بروم؟ یادت است؟ هنوزهم دلخورم. فکر نکردی همین طور یکی یکی که می روید من تنها تر و تنها تر می شوم. فکر نکردید شما که بروید این جا همین خانه هم برای آدم غربت می شود؟ همین اتاق. همین میز. کنار همین پنجره..
دلم گرفته است و تنگ سولماز. دلتنگ نوجوانی هایم، تو و اویی که کوله بارش را همین روزها خواهد بست. می بینی؟ هنوز هم که هنوز است، هنوز است.

Saturday, December 09, 2006

آرزوهایم ته کشیده اند
ته که نه
شاید هم سر کشیده اند

انگار
جایی
چیزی
گم شده است

دیگر نمی شود
باید امشب رویا ببینم

Monday, November 20, 2006

خسرو گلسرخی
….

..
.


این سرزمین من است که می گرید
این سرزمین من است
که عریان است
باران دگر نیامده چندی است
آن گریه های ابر کجا رفته است ؟
عریانی کشت زار را
با خون خویش بپوشان
این کاج های بلندست
که در میانه ی جنگل
عاشقانه می خواند
ترانه ی سیال سبز پیوستن
برای مردم شهر
نه چشم های تو ای خوبتر ز جنگل کاج
اینک برهنه ی تبرست
با سبزی درخت هیاهوست

ای سوگوار سبز بهار
این جامه ی سیاه معلق را
چگونه پیوندی است
با سرزمین من ؟
آنکس که سوگوار کرد خاک مرا
ایا شکست
در رفت و آمد حمل این همه تاراج ؟


این سرزمین من چه بی دریغ بود
که سایه ی مطبوع خویش را
بر شانه های ذوالکتاف پهن کرد
و باغ ها میان عطش سوخت
و از شانه ها طناب گذر مرد
این سرزمین من چه بی دریغ بود
ثقل زمین کجاست ؟
من در کجای جهان ایستاده ام ؟
با باری ز فریادهای خفته و خونین
ای سرزمین من
من در کجای جهان ایستاده ام ... ؟

Sunday, November 12, 2006

یکی نیست بگه نه به اون ماه به ماه آپ دیت (!) نکردنت، نه به این دو تا پست پشت سرهم ات در فاصله کمتر از یک روز! خداییش اینو که خوندم نتونستم نذارمش اینجا که شماها نخونینش!!!

اگه خیلی راحت نباشه، چندان هم سخت نیست!

Saturday, November 11, 2006


دلم پیچ می خورد و
کنار خستگی هایم می گیرد.
خسته تر از آنم
که از خستگی بگویم
یا حرص و جوش بخورم.
به جایش سرما می خورم
و تب می کنم.
سوزش و داغی دستانم آزارم می دهند.
کاش دستان کوچکم باز یخ کنند
تا تو گرمشان کنی.

Monday, October 23, 2006

دلم می خواست بشه که چند روزی نرم سر کار که به کارام برسم. دلم می خواست وقت کنم برم دنبال مدارکم. دلم می خواست چند روزی کار و پروژه تعطیل بشه برام. اما دلم نمی خواست مملکتم هم کلا تعطیل بشه! یا بهتر بگم: از اینی که هست تعطیل تر بشه!!!
امروز بعد از خوندن افاضات جدید آقای رئیس جمهور، بعد از اینکه مقادیری حرص خوردم و جر و بحث کردم، حرف جالبی رو شنیدم. یا بهتر بگم حرف های جالبی رو شنیدم:
1- ببین تو توی اقلیت هستی.
2- اکثریت مردم اینو می خوان.
3- اگه واقعا با این قوانین مشکل داری می تونی بری یه کشور دیگه که راحت تری، اون جاا زندگی کنی.
4- ..
5- .

1- آره من توی اقلیت هستم. تقریبا همه کسانی که مثل من فکر می کنن الان یا کانادا هستند یا آمریکا، یا موندند ایران و از خستگی نای حرف زدن نداردن یا موندند توی ایران و یه گوشه ای توی قفسی، زیر سنگی، چیزی خوابیدند. یا به اصطلاح مردند. یا به اصطلاح فدا شدند! بیشتر ما کسانی که توی اقلیت هستیم داریم خودمون رو به در دیوار می زنیم که از کشور خارج بشیم. چون همه ما خود باخته و غرب زده و بازیچه آمریکای جهان خواریم و از اون جایی که خودمون رو ایرانی نمی دونیم دوست داریم هر چه زودتر فرار مغزها بشیم! اصلا هم دلمون برای ایران تنگ نمی شه. اصلا چیزی به نام وطن یا خاک یا سرزمین تو کتمون نمی ره. به اصطلاح ما یک مشت بورژای نفهم هستیم که خوشی زیر دلمون زده و می خوایم بریم خارننننججج!!!!!!!
2- همون طور که در بالا نتیجه گیری شد ما همه با هم در اکثریت هستیم و همه با هم دسته جمعی خفقان گرفته ایم ( خفقان نوعی بیماری مزمن است که هیچ ربطی به خفگی ندارد!). پس نتیجه می گیریم که همه بقیه در اکثریت هستند حتی اگر دو سه نفر باشند!
3- آره مشکل دارم. می خوام برم. دارم می رم. همین یکی دو هفته دیگه می رم سفارت دنبال ویزا. اما نمی رم که راحت باشم. نمی رم که خوش بگذرونم. می رم که واسه یک مدت کوتاه هم شده بتونم لااقل آزاد فکر بکنم. می فهمی فکر! چه برسه به عمل!
می رم جایی که با شنیدن این حرفا به جای زدن حرف هایی که توی دلمه، بغض نکنم و سرم از درد پیچ نخوره. جایی که نترسم. جایی که واسه یک لحظه هم که شده خودم رو سانسور نکنم. اما یک چیزی رو خوب یادت باشه: شاید به نظر برسه که منم دارم راه بقیه رو میرم. میرم که نیام. اما بدون که من می رم که برگردم!

Sunday, September 24, 2006

آسمون دلش گرفته
نمی بینی؟ً
چرا بارون نمی یاد؟
آسمون سیاه
مگه دل هم داره؟!

Saturday, September 23, 2006

کاش فرصت آنقدر کوتاه بود که
یگانگی اش فراموش نمی شد
اینجا نشسته ام
آرام
ساکت
نه در انتظار هیچ معجزتی
و نه دست به گریبان هیچ جسارتی

زمان تند و تند می گذرد
و رخوتش را
برای من می گذارد

به گمانم
از سفر جا مانده ام
از هجرت
از ماندن
و یا شاید
از اتوبوس
راستی! می دانی اتوبوس بعدی کی می آید؟

Tuesday, September 19, 2006



همچنان در دستهای تو
دانه می چینم
چون پرنده ای سرما زده
و به خورشید لبخند
می زنم


بیژن جلالی
سرد شده
باد پاییز
دست های من

باران را می خواهم و
تو را

Wednesday, September 13, 2006

از: لاله موسوی

خدای من

خدای من در کوچه راه می رود
هوای خیس را
می بوید و گیاهان باران خورده را
راضی، امیدوار و گاهی غصه دار

باران می بوسدم، باد نوازشم می کند
بهاری کامل
و من دوستش دارم
چرا که کوچه باغ و چینه ی کوتاه را ترجیح می دهد
خیس شدن را بر چتر
او رقص را ترجیح می هد
و بوی چوب و چای و نان تازه
و گلی را که بر دستمالش دوخته ام

معمولی است او
و آوازهای مرا گوش می کند

Sunday, September 03, 2006


تو هیچ وقت مال کسی نبوده ای .. نیستی .. نخواهی بود ..
این را
دیده ام
حس کرده ام
نفس کشیده ام
شاید خواسته باشم.. بودنت را برای خودم. فقط و فقط مال خودم. خودی که دیگر خودم نبود. من نبود. تو هم نبود...
حالا دیگر کلمات آزارم نمی دهند. واژه ها.. رده پاها... بیشتر برایم خنده آورند. آدمها گمانم تصاحب را دوست دارند. داشتن را. حتی شده داشتن سابق دیگران را..
از خودت یاد گرفته ام. من، من بودنم را.. و تو، تو بودنت را و اینکه نه تو و نه من هیچ وقت مال کسی نبوده ایم .. نیستیم .. نخواهیم بود ..
این را
می بینم
حس می کنم
نفس می کشم