Monday, September 26, 2005

این بدون شک "خاطرات" است. هیچ مفهوم دیگری ندارد.
دفتر و قلم را قبل از اینکه کسی در اتاقم خوابش ببرد آورده ام بیرون. که شاید شب بخواهم چیزی بنویسم اما در واقع نیازی به آنها نداشتم. همیشه که بیرون می روم، بیخود قلم و کاغذ سپید همراه می برم. متعلقات زائدی هستند که به خودم سنجاق می کنم. زیورآلات تزئینی. مثل کتابفروشی رفتن ام است. مثل قدم زدن ام وقتی مقصدی ندارم. تجملی. زائد.
چیزی برای خواستن نیست، چون همه چیز "هست". من باز نمی فهمم این صدای شب را که پنجره باز می شود از کجا می آید. صدای باد نیست، شاید صدای شهر خاموش است در شب. من چیزی نمی خواهم و اینها را ننوشته ام، مگر همین ویرگول آخر را که ... آن را هم دیگر نه.
من به راستی به همه این ها فکر کرده ام؟ نوشتن، ثبت است؟ من دوباره می توانم اینها را فکر کنم؟ نوشتن، ضبط است؟ من هر وقت که بخواهم نمی توانم فکر کنم. پس فکرِ من نیست. من تابع دیگری هستم. اوست که به میل خودش در من فکر می کند. من اراده ای، تسلطی بر روی آن ندارم. و نمی خواهم که داشته باشم. لحظه تفکر او در من باشکوه است. شکوه ِ نواختن - و سازنده نبودن- شکوه نواخته شدن - و ساز بودن- . این شکوه را با قطره هایش می نوشم.
شکوه را می شود لیسید؟

باد

Friday, September 23, 2005

خانوم! خانوم اجازه هست؟ فقط يه کم بالا بياورم. فقط يه ذره! جان شما آنقدر حالم خوب مي شود. آنقدر جلوي خودم را گرفتم که ننويسم. يکي دو روز که نيست. يکي دو ماهي مي شود. آخر فقط شما که نبوديد! يکي ديگر هم از من قول گرفت روي اين صفحه بالا نياورم. روي اين صفحه که نه. کلا! اما خوب فقط همين را مي ديد. من هم حدالامکان سعي کردم ديگر روي اين صفحه بالا نياورم. آخر نمي شود که خانوم! حالا هي بگو زندگي کن! زندگي کن! زندگي کن! ننويس. عکس نگير. نزن. نکش. آخر پس کجا بالا بياورم جان دلم؟!
راستي پاکت داري؟

Friday, September 16, 2005

سرم را بالا مي گيرم
ستاره ها چشمك مي زنند
زمين بي خود و بي جهت بوي باران مي دهد
همه چيز رنگ هميشه را مي دهد
از چيپس هاي پنهان شده تماشاگران هنر هفتم بگير
تا صداي ساز و تنبك هميشگي بچه هاي خياباني
تا ژست هميشگي اي كه من با ديدن بچه هاي خياباني براي خودم مي گيرم
تا سر درد اين روزها كه مي ترسم مثل بقيه رنگ هميشه را بگيرد

دوست دارم هاي هاي بخندم و
هر هر گريه كنم
دوست دارم تمام كارگرهاي دوشيفته سرزمينم را با خودم از اينجا ببرم
دوست دارم بي سرزمين بشوم
دوست دارم هيچ بشوم
هيچ تر
پوچ تر
كاش مي فهميدي..

Friday, August 12, 2005

بوی نم نم باران می پیچد توی دماغم.. رخوت جمعه سیاه کمرنگ تر می شود. باران را دوست دارم. اما سیل را نه. می بینی رفیق؟ هر دم از این سرزمین بوی نا بلند می شود. در خبرها تیتری می بینم با عنوان ریشه سیلهای گلستان. مگر ریشه هم دارد؟ کجایش را دیدی! شاید ساقه و برگ و شاخه هم داشته باشد. مگر شاخ و برگ های بعد از زلزله بم را یادت نیست؟ از بیماری های عفونی بگیر تا بیماری های روانی و افسردگی. قول داده بودم دیگر بی قراری نکنم. قول داده بودم فریادهایم را جمع کنم برای روزی که امانی باشد برای فریاد زدن. رای روز مبادا. اما کو امان رفیق؟ گنجی را که می بینی.. دیگر با چه زبانی فریاد بزند؟

Tuesday, August 09, 2005

بارون مي ياد.. مي بيني؟ بارون مي ياد.. امروز برگ هاي زرد خشک شده زير پاهام خش خش کردن. مي بيني؟ عين پاييز شده. عين مهر.. يادت مي ياد؟ مهر که مي شد مي رفتيم همون لوازم تحرير فروشي ميدون انقلاب و .. يادته مي گفتي مي خواي روي نرده هاي دانشگاه تهران دخيل ببندي. من که نديدم، اما حتما بستي نه؟ آدم که الکي دانشگاه تهراني نمي شه! اون پسر کپله ازم پرسيد که من هم دبيرستاني تو بودم؟ منم گفتم آره! هم دبيرستاني و هم راهنمايي و هم سايه! ما هم دبيرستاني بوديم. نه؟ يا نبوديم؟ هم دانشگاهي هم بوديم. مگه نبوديم؟ ما همش با هم بوديم ديگه، مگه نه؟!يادته اون روز که دلم شکسته بود و نمي دونستم چه جوري جلوي گريمو بگيرم برام يه ليست درست کردي و بهم ثابت کردي که هنوز خيلي جا دارم تا ليستم به ليست تو برسه؟ يادته؟ يادته با هم بزرگ شديم؟ يادته مي رفتيم زير ميز و مثل دو تا وروجک پچ پچ مي کرديم و کر کر مي خنديديم. يادته؟ من که همش يادمه.. ياسمن گفت گريه نکنم تا تو ناراحت نشي. گفت به هر حال براي تو سخت تره و گريه من باعث مي شه بيشتر ناراحت بشي. همه اينا يعني اينکه الانم نبايد اينارو اينجا بنويسم. اما مي خوام بنويسم. مي خوام به افتخار همه لحظه هايي که با هم داشتيم، همه خنده ها و گريه هامون، به افتخار همه آب پرتقال هايي که با هم خورديم، به افتخار نور همه اون شمع هايي که زيرشون فال حافظ مي گرفتيم، به خاطر همه همه همه اش بنويسم... بنويسم که دلم برات تنگ مي شه. بغض دارم، اما خوشحالم. خوشحالم که مي بينم هميشه موفق بودي و هستي و خواهي بود. خوشحالم که هجرت مي کني. که رفتن رو انتخاب کردي. خوشحالم..هي ني ني! فکر مي کني کي دوباره همسايه شيم؟

Monday, August 08, 2005

آقای گنجی! ما را تنها نگذاريد

می‌نويسيم و می‌نويسيم. سوخت و سوز ندارد اين بازی، دير و زود ندارد، هرکس هروقت رسيد با گنجی‌ست. دل‌مان می‌خواهد اين تلخی و فسردگی از تن همه بيرون رود، ديو چو بيرون رود فرشته درآيد. دل‌مان می‌خواهد اکبر گنجی به ما بگويد چگونه می‌توان ديو را از شهر بيرون راند. دل‌مان می‌خواهد او باشد که با هم فرياد کنيم: «دوباره می‌سازمت وطن!» می‌نويسيم و می‌نويسيم.بيش‌تر از عشق می‌نويسيم تا رنج. شاد می‌نويسيم. انگار همه‌ی ما شاخه گلی در دست می‌رويم پيشواز کسی که هرچه داشت برای ايران در طبق اخلاص نهاد. می‌رويم پيشواز يک زندانی که لبخندش اندوه را می‌شورد


بابابزرگ به زبان آذري مي گفت: خوش به حال آن کسي که کره به دنيا بيايد و خر از دنيا برود.
زياد به در و ديوار و زمين و زمان گير مي دهم.اين روزها زياد بغض مي کنم. بغضم اما نمي ترکد. نه مثل بغض همسر اکبر گنجي که بالاخره ترکيد. گمانم اگر سر سوزن ارزشي را که گنجي برايمان قائل است را ما برايش قائل بوديم کار به اين جاها نمي کشيد. راستي کي تمام مي شود؟ اصلا تمام مي شود؟؟

Monday, August 01, 2005




برای رفیق عزیزتر ازجانم..
برای تو

انگار همه جا را گرد و غبار گرفته است. از کتاب های خاک خورده من بگیر تا جوانی تو. هر دومان پیر شده ایم. گمانم از شدت جوانی پیر شده ایم. تو مدام سکوت می کنی و من مدام سکوتت را که رنجم می دهد با حرف های تند و تیزم پاسخ می گویم. خسته ام. آشفته ام. ای کاش در این سرزمین خاک گرفته زاده نشده بودم. ای کاش اصلا زاده نمی شدم.
دخترک می رود مکه. می گوید که مطمئن است وقتی بر می گردد از این رو به آن رو شده است. برای همین پیش پیش مرا شاهد می گیرد که بعد از سفرش مسئولیت هیچ یک ازحرف هایش را نخواهد پذیرفت. خنده ام می گیرد. از آن خنده های تلخ و سوزنده. ببین این خدای ساکن مکه چه ها که نمی کند!
عمو به اروپایی ها و آمریکایی های خوشبخت آنطرف آب می گوید برده های مدرن.می گوید تنها فرق شان اینست که عوض سیاه سفیدند. اما هر چه هست گمانم وضعشان از ما بهتر است. تکلیف شان معلوم است. ما که نه برده ایم و نه ارباب. گمانم بیشتر به تفاله های تاریخ می مانیم. تاریخی که آن دیگران ورقش می زنند.. دلم گرفته است رفیق. سخت گرفته است. چهره تکیده گنجی تنم را به درد می آورد. دستم را می گذارم روی مونیتور که هنگام خواندن خبر دوباره چشمم به عکسش نیفتد.
شب های تهران حالم را به هم می زند. ظهرهایش تهوع آور اند. عصرهایش را که نمی دانم. قرص های کاذب می خورم و می خوابم. از صبح هایش نپرس. اینجا مدت هاست که سحر نشده. راستی اینجا با جهنم فرقی هم دارد؟ نکند که ما همه مان بزرگ ترین گناه کارانیم؟ مگر نمی بینی رفیق؟ این گدازه های آتش را که بر سرمان فرود می آید.. نگو که تابستان است! زمستان هم همین قدر گرم بود...

Tuesday, July 26, 2005

گاهي فکر مي کنم جامعه و خانواده به حصارهاي بزرگ و کوچکي مي مانند که دورم حلقه زده اند. هر چه بيشتر تقلا کنم خارهايشان بيشتر در تنم فرو مي رود. همين است که گاهي دلم از شلوغيها مي گيرد. از خنديدن هاي کاذب دسته جمعي حالم به هم مي خورد و دلم مي خواهد در يک خيابان دراز پر سايه زير نم نم هاي باراني که نمي آيد با تو راه بروم و هيچ چيز نگويم. هيچ چيز..حرف هايم تکراريند.حرف هاي تکراري يک برده ي مدرن جامعه قرن بيست و يکم. اصلا نگران نباشيد آقا! همين چند دقيقه ديگر يادش مي رود. حتما کمي خسته شده. يک تعطيلات آخر هفته که برود همه اش يادش مي رود و باز مي شود همان برده ي سر به زير مکانيکي هميشگي شما. بعد قول مي دهد مثل بچه آدم برود سر درس و مشق و پروژه هايش تا يک مهندس برده ي تحصيل کرده ي خوب از آب در بيايد تا فردا روز که مي خواهد حقوق بگير شما بشود کارش را درست انجام بدهد. نه آقا! اصلا نگران نباشيد! اين استقلال طلبي ها و آزادي خواهی هايي را هم که نق نقشان را مي زند و بهانه شان را مي گيرد را هم همين روزها از يادش مي بريم. جوان است ديگر.. انرژي اضافي دارد. آنقدر کار سرش بريزيم که ديگر ناي فکر کردن نداشته باشد. اي آقا شما که بهتر از من مي دانيد چند تا از اين موردها داشته ايم. ما کارمان همين است. بالاخره يک جوري خفه شان مي کنيم. نگران نباشيد! نگران نباشيد! همين روزها خفه مي شوم!!!

Sunday, July 24, 2005

مونده بودم که چرا نمي تونم بنويسم( خصوصا چرا نمي تونم وبلاگ بنويسم!) . يادم نبود تو داري جاي منم مي نويسي...



دلم پاییز خودمو می خواد که ، مجبور نباشم به خاطر فرار از گرما و آفتاب هی دنبال سایه بگردم یا اون عینک آفتابیه رو که دیگه دوستش ندارم بزنم .
دلم یه قدم زدن طولانی تو خیابون ولی عصر با برگ های زرد ِ ریخته شده که وقتی روشون پا می ذاری ، یه صدای دوست داشتنی می دن ، می خواد .
دلم می خواد هوا ابری باشه و نم نم بارون بیاد و من خیس ، روی سنگفرش ها قِل بخورم و به گنجشک ها نگاه کنم که یه گوشه کِز کردن و آسمون رو نگاه می کنن .
دلم می خواد که باشی و، وسط قِل خوردن ها بیای کنارم و دستمو بگیری ، مثل قدیما که اینجا بودی ، بدون ِ اینکه حرفی بزنم یا حرفی بزنی ، همه ی حرفامو از نگاهم بخونی و مثل اون روزها که پُر گریه بودم و تو بودی و شونه هات بود ، خالیم کنی ...و بعد ... با هم قِل بخوریم ...

دلم مهر می خواد .
دلم پاییزِ خودمو می خواد
.

Friday, July 08, 2005

گمانم دوربين مخفي بود. يعني راستش ما فکر کرديم که حتما دوربين مخفي است که مي خواهد ببيند قيافه آدمهاي فوضول چه شکلي است. هوا به طرز تهوع آوري گرم بود. ما هم آنقدر فوضول بوديم که زير آن آفتاب داغ ماشين را کنار بزنيم تا ببينيم چه خبر است.
يکي از ما پياده شد. همه مان نرفتيم. وقتي مي رفت به شوخي گفتم : اگه کسي خودشو کشته بود صدام کن منم بيام ببينم. چند دقيقه بعد برگشت. سرش را پايين انداخته بود. به سرعت ماشين را روشن کرد و راه افتاديم.
دخترک خودش را پرت کرده بود وسط اتوبان. چيزي نديده بود. تنها پارچه سفيد رويش را ديده بود با خوني که به اطراف پاشيده شده بود. زمان رو به غروب مي رفت، اما هوا به طرز تهوع آوري گرم تر و گرم تر مي شد. اما خوب به هر حال ما بايد کارمان را مي کرديم. بايد نسخه پرينت شده ي پايان نامه را مي داديم به خانم دکتر. مي پرسم راستي نپرسيديم طبقه چندمند. مي گويد هر سه طبقه مال خودشان است. مي گويد دو طبقه اش خالي است. البته خالي خالي که نه. طبقه اول را وقف کرده است براي مراسم مذهبي.. انگار هوا گرم تر مي شود. شيشه هاي ماشين را تا آخر پايين مي کشم. بر مي گردد. نسخه دست نويس را هم مي خواهد. تا صفحاتش را مرتب کند طول مي کشد. مي بيني رفيق انگار ديگر زيادي دارد طول مي کشد. خودم را مي گذارم جاي دخترک. فکر مي کنم چه چيزي ممکن است پيش بيايد که باعث بشود توي آسمان اتوبان به پرواز در بيايم. گمانم بايد خيلي طول بکشد. فکرش را بکن! کم که نيست! همان چند ثانيه را مي گويم. از آن بالا تا اين پايين. شايد هم آن پايين و اين بالا. فرقي که نمي کند. اما گمان نکنم به همين سادگي ها بگذرد. حتما چند ساعتي طول مي کشد. چند ساعتي.. چند روزي.. چند ماهي.. چند سالي طول مي کشدتا کسي رو به رويمان بايستد، لبخند بزند و بگويد مردم ايران اصلا لبخند نزنيد! شما در مقابل دوربين مخفي نيستيد!

Friday, July 01, 2005

حرفي.. خطي.. شعري و يا حتي شده نقشي، بايد لاي انگشتان من ليز بخورد تا..
نه تباه و نه ساکن.. نه پر و نه خالي.. من تنها لال شده ام.. تا مغز استخوان لال شده ام..

Sunday, June 19, 2005

جداي از تحريم و به قول بعضي رفقا ترحيم(!).. جداي از شنبه ديگر که لابد باز مي خواهيم سر هم جيغ و ويغ کنيم! سواي از لولو احمدي نژاد که تن بعضي ها را به رعشه عجيبي انداخته است( طوري که آدم فکر مي کند اين لولوي بي شاخ و دم تازه از مادر زاده شده و پيش از اين اصلا در وادي ايران زمين گامي از پيش برنداشته و خلاصه خدااااااا نکنه که رئيس جمهور بشه!!!) سواي از همه اينها:


کميته پيگيری آزادی دکتر ناصر زرافشان از عموم مردم ايران دعوت کرد روز سه شنبه سی و يک خرداد از ساعت 5 تا 7 بعد از ظهر در برابر دفتر سازمان ملل در تهران تجمع کرده و خواهان آزادی ناصر زرافشان شوند. خانواده دکتر ناصر زرافشان، خانواده زندانيان سياسی، دفتر تحکيم وحدت، سازمان دانش آموختگان ايران اسلامی (ادوار تحکيم وحدت)، اتحاد دموکراسی خواهان ايران، ماهنامه نامه، نشريه دانشجوئی بذر و کارگران موکل دکتر ناصر زرافشان از اين فراخوان حمايت کردند.

نشانی : جاده قديم شميران ، خيابان دروس ، بلوار شهرزاد ، دفتر سازمان ملل متحد

اگر هم خيلي حس آمدنتان نمي آيد يک سرکي به اين لينک بزنيد!
با تشکر!

Saturday, June 18, 2005

گمانم هرکس که تا به حال حداقل پنج پست از پنجاه و اندي پست اين وبلاگ را خوانده باشد، دانسته باشد که اين صفحه تنها بيانگر ذهنيات من است. نه سياسي است نه اجتماعي است نه هنري است و نه ادبي و نه.. . اما خوب ذهن است ديگر! هزار راه مي رود. گيرم بي راهه برود. به بزرگي خودتان ببخشيد، اما گمان نکنم هيچ کدام از به ظاهر بيراهه هايي(حالا بحث در بيراهه بودن يا نبودنش را بسپاريم به دست زمان بهتر است!) که هرکدام از ما مي رويم سزاوار بي مهري و ناسزاي آن ديگري باشد. نمي دانم کي و کجا بود، اما قطعا همان وقت و همان جايي بود که معناي آزادي و حقوق بشر را فهميدم. همانجا که دانستم دموکراسي يعني احترام و در نظر گرفتن راي همه ي همه ي همه ي مردم! گيرم راست اقتدارگرا باشد يا چپ تندرو. گيرم عشق شماره ي پاي عالي جناب و کارگزارن باشد و يا گيرم که علقه ي شديد به اصلاحات بي چون و چرا داشته باشد. يا جزو کساني باشد که به هر دليلي به اين نتيجه رسيده اند که راي ندادن به از راي دادن.
نمي دانم کجا بود، اما هر کجا بود همان جا بود که ياد گرفتم براي اثبات درستي انديشه و عمل ام نه از فحش و ناسزا، نه از تمسخر و تحقير،‌ نه از زور و ارعاب و نه از گلوله، بل که از منطق و استدلال و صحبت مي بايست که ياري بگيرم. مي داني يار دبستاني من؟ مي دانم که به دوردست ها که نگاه مي کني دل به آزادي بسته اي. دل به روزي که ظلم و بي عدالتي، فقر و بيکاري، زورگويي و ديکتاتوري از خود سايه اي هم به جاي نگذاشته باشند. حرف هاي رويايي مي زنم، نه؟ اما مگر نه که از براي همين روياهاست که حالا مثل خروس جنگي ها به هم مي پريم و براي هم خط و نشان مي کشيم که فردا روز که الانکي رئيس جمهور شد و فلان کار را کرد، مسئولش آن ديگري است؟ مي داني يار دبستاني من.. دلم گرفت از تو که به جاي زير سوال بردم منطق و ادله خودت که در من کارگر نشد، خودم را زير سوال بردي. و اي کاش که تنها زير سوال برده بودي و فحش و ناسزايت، حرف هاي نگفته ي فردا روزمان را زير پاهاي سست و بي پايه ي دموکراسي اي که از آن دم مي زني له نمي کرد. اي کاش.

Thursday, June 16, 2005

من گفته ام.. خيلي وقت ها گفته ام که حرف زدن برايم سخت است.. خيلي سخت.. گاهگاهي اگر بتوانم مي نويسم. دوست دارم که حرف بزنم. دوست دارم که از خودم دفاع بکنم. از حرفم. عقيده ام. اما هيچ وقت به آخر نمي رسد. اصلا انگار کلمات پشت سر هم جور نمي شوند. انگار زورشان مي آيد بشوند جمله! از جمله همين انتخابات خودمان! خودمان که نه! خودشان! يک ماهي که گذشت فصل امتحانات که نبود، انتخابات بود! يک روز در ميان نظرم عوض مي شد. ديگر خودم هم خنده ام گرفته بود. راي مي دهم؟ نمي دهم؟ مسئله اينست؟ نه مسئله اين نيست! انگار هيچگاه مسئله اي نبوده است. بله رفقاي عزيز که در جدال تحريم و عدم تحريم انتخابات هستيد، هيچ مسئله اي نيست! خيالتان راحت باشد! آن پيرمرد گوشه زندان هم که بميرد فرقي به حال اصلاح طلبان و اقتدارگرايان و کارگزاران و آبادگران و اپوزوسيون خارجي و داخلي و هزار "ان" ديگر نمي کند! شما بحثتان را بکنيد! فکر آن ۲۰۰۵ باشيد که قرار است به روابط بينمان حال بدهد! همين " ما " را می گویم! مایی که تنها مشکلمان رنگ و مد لباس و بوی فرندمان است! بله دوستان عزیز بیایید همه با هم دسته جمعی برویم جلوی ستاد معین و شادی و پایکوبی کنیم! رئیس جمهور دموکرات برگزیده ی ما! چه فرقی می کند! حالا فوتبال نشد انتخابات! چهارشنبه سوری نشد انتخابات! می دانید رفقا خیلی راحت می شود همه چیز را به گند کشید! بیایید هیچ کدام اصلا خودمان را ناراحت نکنیم. مدام سر هم جیغ و داد کنیم و استدلالات و ادله خود به رخ دیگری بکشیم و مدام داد بزنیم دموکراسی! دموکراسی! دموکراسی! همین فردا، همين امشب، اصلا همين ساعت که من مشغول نوشتن هستم ممکن است آن پيرمرد بميرد.. از گرسنگي بميرد.. از اعتصاب غذا.. اما مهم که نيست.. هست؟ نکند که هست؟! نگو که هست! نگو که در حالي در خيابان ها پلاکارد بدست توي ماشين هاي آخرين مدلت چرخ مي زدي ياد آن پيرمرد بوده اي! نگو! نگو که وقتي گلويت خشک شعارهاي اصلاح طلبان شده بود ياد تشنگي و گرسنگي آن پيرمرد را هم کرده اي.. نگو! نگو که يادت نبود که مي توانستي شلوغ بازي هاي دموکراسي خواهي ات را جايي نزديک به آن پيرمرد بکني! نگو! نگو که دلم بيشتر مي گيرد.. من که گفته ام .. کاش تو ديگر نگويي..

Wednesday, June 08, 2005

کاش ميان سکوت شب
ميان اين شب هاي سکوت
جايي براي من بود
جايي که بشود
حتي شده روي نيمکت هاي خالي پارک
آسوده خوابيد
کاش
صبح نمي شد


مي بيني رفيق.. مي بيني گاهي چه آسان يک شبه پير مي شوم؟ ميان هياهو و شادماني مردمان سرزمينم، کرخت و خاکستري وار ، خيره مي شوم به هيچ .. شايد به آن سه رنگ سبز و سفيد و سرخ..
گمانم ، گمانم که نه! بگذار بي قيدش کنيم. از همان بي قيدي هاي خاص تو : تنها بي کرانه ي حضورت است که با تمام وجودم نمي گويم کاش صبح نمي شد...


آفتا

Monday, May 30, 2005

از احمد شاملو :


دل‌ام کپک زده آه
که سطری بنويسم از تنگی‌ی دل
هم‌چون مهتاب‌زده‌يی از قبيله‌ی آرش برچکاد صخره‌يی
زه جان کشيده تا بن گوش
به رها کردن فرياد آخرين.


کاش دل‌تنگی نيز نام کوچکی می‌داشت
تا به جان‌اش می‌خواندی:
نام کوچکی
تا به مهر آوازش‌می‌دادی،


هم‌چون مرگ
که نام کوچک زندگی‌ست
و بر سکوب وداع‌اش به‌زبان‌می‌آوری
هنگامی که قطاربان
آخرين سوت‌اش را بدمد
و فانوس سبز
به تکان درآيد:
نامی به کوتاهی‌ی آهی
که در غوغای آهنگين غلتيدن سنگين پولاد بر پولاد
به لب‌جنبه‌يی بدل‌می‌شود:
به کلامی گفته و ناشنيده‌انگاشته
يا ناگفته‌يی شنيده‌پنداشته.


سطری
شطری
شعری
نجوايی يا فريادی گلودر
که به گوشی برسد يا نرسد


و مخاطبی بشنود يا نشنود
و کسی دريابد يا نه که «چرا فرياد؟»
يا «با چه مايه از نياز؟»
و کسی دريابد يا نه که «مفهومی بود اين يا مصداقی؟
صوت‌واژه‌يی بود اين در آستانه‌ی زايشی يا فرسايشی؟
ناله‌ی مرگی بود اين يا ميلادی؟
فرمان رحيل قبيله‌مردی بود اين يا نامردی؟
خانی که به وادی‌ی برکت راه‌می‌نمايد
يا خائنی که به کج‌راهه‌ی نامرادی می‌کشاند؟»


و چه برجای می‌ماند آن‌گاه
که پيکان فرياد
از چله
رها شود؟ــ:


نيازی ارضا شده؟
پرتابه‌يی به در ازخويش
يا زخمی ديگر به آماج خويشتن؟


و بگو با من بگو با من:
که می‌شنود
و تازه
چه تفسيرمی‌کند؟

Monday, May 23, 2005



قاصدک عصباني است. از رد صلاحيت و مملکت و سياست. من اما به گمانم همه چيز مثل هميشه است. سايت هاي خبري را باز مي کنم. تيتر خبرها برايم هيچ جذابيتي ندارند. دنبال خبرهاي اجتماعي مي گردم. مشکلات اجتماعي که تا دلت بخواهد هست. فکر مي کني بهتر نباشد چند تا رئيس جمهور انتخاب کنيم؟ بعيد مي دانم يک تنه بشود اين همه مشکلات را حل کرد.. نه؟ همه چيز مي تواند به طرز تهوع آوري بيگانه باشد. مثل نوشته هاي يک نشريه دانشجويي:

اما مي خواهم حرفي بزنم که تا به حال نشنيدم و نخواندم. دانشجوي امرزو انديشه فرداي بهتر را فراموش نکرده، اصلا انديشه کردن را فراموش نکرده. زنده است مي انديشد فکر مي کند و سپس عمل مي کند. آري اين شيوه گذشته ها شکل ديگري داشت. نمي خوام کسي رو متهم کنم اما نگاه کنوني حاصل رفتار گذشته را نشان مي دهد. اگر دانشجوي ديروز مبارزه مي کرد تا به خواسته اش برسد دانشجوي امروز سازش و صحبت مي کند تا به خواسته اش برسد. اگر ديروز فرياد مي زد و خروشان بقيه را نيز به شلوغ بازي فرا مي خواند امروز عبرت گرفته که چه وقت بنويسد چه وقت فرياد بزند و چه وقت آرام باشد. شايد ايندگان نيز از ما عبرت هاي جديد بگيرند.
بگذار مردم هر طور مي خواهخند بيانديشند، مهم اينست که من و تو سرگرم خروس قندي بازي نشديم، هنوز نفس مي کشيم و دردهاي فردا را مي انديشيم و در راه اصلاح آينده قدم بر مي داريم.


بوي خاکستري هيجده تير مي يچد توي دماغم. کوي دانشگاه و همهمه و صورت هاي پوشيده شده با پارچه. سرم را بر مي گردانم. دانشجو ها کتک مي خورند. من فقط يک بچه دبيرستاني ام. دلم مي خواهد زودتر دانشجو بشوم. مي خواهم زودتر بروم قاطي شلوغ بازي ها. مي خواهم زودتر کتک بخورم .. دانشجوي امروز سازش و صحبت مي کند تا به خواسته اش برسد. مي سازيم. درست است گاهي توي برنامه هاي دانشجويي ساز هم مي زنيم. تنبک و تار و سه تار. آدم بايد هميشه بسازد. لطيف باشد. قانع باشد. رويش زياد نباشد. هميشه بايد شرايط را در نظر بگيرد. اگر سخت اش است برود خارج. کاري که ندارد. امتحان تافل هم که الحمد لله در کشور خودمان برگزار مي شود. اصلا که چي. هي شلوغ بازي در بياورد . هم خودش را ناراحت کند هم خانواده و بقيه را؟ مگر از گذشته گان عبرت نگرفته است؟! نکند مي خواهد آيندگان هم مثل خودش عبرت هاي بد بد بگيرند؟!
شعار که بنوسي پاسخش هم شعار مي شود. همين چند سطر بالاتر را بخوان. ولي خودمانيم. اينجا جاي ماندن نيست. تازه قاصدک هم راست مي گويد که من حق دارم مهاجرت را تجربه کنم. راستش من هميشه حق دارم. مثل آدم که توجيه را.. راستي تو هم خروس قندي بازي مي کني؟

آفتا

Saturday, May 21, 2005

دهانم بدجور قفل کرده است. انگار حرف هايم تمام شده اند. درست مثل اينترنتم که دو هفته اي بود تمام شده بود. حرف که هست اما ديگر حس و حال نوشتن نيست.. مثل شما که ديگر حس و حالتان نمي آيد نوشته هايم را بخوانيد. يا مي خوانيد و حس و حال کامنت گذاشتنتان نمي آيد. اين وبلاگ هم درست مثل خودم است. در دوران کم توجهي آپ ديت نمي شود! مي دانيد که.. من از آن هايي نيستم که براي خودم بنويسم. من دقيقا براي خوانده شدن مي نويسم!
پاک کردن وبلاگ را اصلا حرفش را نزن. دلم نمي آيد. نوشتن را هم دوست دارم. مثل قبلترها و يا شايد بيشتر از قبل. گمانم نوک مدادم شکسته باشد. شايد هم دفترم پر شده. مي داني؟ من هم نمي دانم که باز هم مي توانم بنويسم يا نه.. بنويسم؟ يا مي توانم؟ اصلا مي داني؟!

آفتا