Friday, August 12, 2005

بوی نم نم باران می پیچد توی دماغم.. رخوت جمعه سیاه کمرنگ تر می شود. باران را دوست دارم. اما سیل را نه. می بینی رفیق؟ هر دم از این سرزمین بوی نا بلند می شود. در خبرها تیتری می بینم با عنوان ریشه سیلهای گلستان. مگر ریشه هم دارد؟ کجایش را دیدی! شاید ساقه و برگ و شاخه هم داشته باشد. مگر شاخ و برگ های بعد از زلزله بم را یادت نیست؟ از بیماری های عفونی بگیر تا بیماری های روانی و افسردگی. قول داده بودم دیگر بی قراری نکنم. قول داده بودم فریادهایم را جمع کنم برای روزی که امانی باشد برای فریاد زدن. رای روز مبادا. اما کو امان رفیق؟ گنجی را که می بینی.. دیگر با چه زبانی فریاد بزند؟

Tuesday, August 09, 2005

بارون مي ياد.. مي بيني؟ بارون مي ياد.. امروز برگ هاي زرد خشک شده زير پاهام خش خش کردن. مي بيني؟ عين پاييز شده. عين مهر.. يادت مي ياد؟ مهر که مي شد مي رفتيم همون لوازم تحرير فروشي ميدون انقلاب و .. يادته مي گفتي مي خواي روي نرده هاي دانشگاه تهران دخيل ببندي. من که نديدم، اما حتما بستي نه؟ آدم که الکي دانشگاه تهراني نمي شه! اون پسر کپله ازم پرسيد که من هم دبيرستاني تو بودم؟ منم گفتم آره! هم دبيرستاني و هم راهنمايي و هم سايه! ما هم دبيرستاني بوديم. نه؟ يا نبوديم؟ هم دانشگاهي هم بوديم. مگه نبوديم؟ ما همش با هم بوديم ديگه، مگه نه؟!يادته اون روز که دلم شکسته بود و نمي دونستم چه جوري جلوي گريمو بگيرم برام يه ليست درست کردي و بهم ثابت کردي که هنوز خيلي جا دارم تا ليستم به ليست تو برسه؟ يادته؟ يادته با هم بزرگ شديم؟ يادته مي رفتيم زير ميز و مثل دو تا وروجک پچ پچ مي کرديم و کر کر مي خنديديم. يادته؟ من که همش يادمه.. ياسمن گفت گريه نکنم تا تو ناراحت نشي. گفت به هر حال براي تو سخت تره و گريه من باعث مي شه بيشتر ناراحت بشي. همه اينا يعني اينکه الانم نبايد اينارو اينجا بنويسم. اما مي خوام بنويسم. مي خوام به افتخار همه لحظه هايي که با هم داشتيم، همه خنده ها و گريه هامون، به افتخار همه آب پرتقال هايي که با هم خورديم، به افتخار نور همه اون شمع هايي که زيرشون فال حافظ مي گرفتيم، به خاطر همه همه همه اش بنويسم... بنويسم که دلم برات تنگ مي شه. بغض دارم، اما خوشحالم. خوشحالم که مي بينم هميشه موفق بودي و هستي و خواهي بود. خوشحالم که هجرت مي کني. که رفتن رو انتخاب کردي. خوشحالم..هي ني ني! فکر مي کني کي دوباره همسايه شيم؟

Monday, August 08, 2005

آقای گنجی! ما را تنها نگذاريد

می‌نويسيم و می‌نويسيم. سوخت و سوز ندارد اين بازی، دير و زود ندارد، هرکس هروقت رسيد با گنجی‌ست. دل‌مان می‌خواهد اين تلخی و فسردگی از تن همه بيرون رود، ديو چو بيرون رود فرشته درآيد. دل‌مان می‌خواهد اکبر گنجی به ما بگويد چگونه می‌توان ديو را از شهر بيرون راند. دل‌مان می‌خواهد او باشد که با هم فرياد کنيم: «دوباره می‌سازمت وطن!» می‌نويسيم و می‌نويسيم.بيش‌تر از عشق می‌نويسيم تا رنج. شاد می‌نويسيم. انگار همه‌ی ما شاخه گلی در دست می‌رويم پيشواز کسی که هرچه داشت برای ايران در طبق اخلاص نهاد. می‌رويم پيشواز يک زندانی که لبخندش اندوه را می‌شورد


بابابزرگ به زبان آذري مي گفت: خوش به حال آن کسي که کره به دنيا بيايد و خر از دنيا برود.
زياد به در و ديوار و زمين و زمان گير مي دهم.اين روزها زياد بغض مي کنم. بغضم اما نمي ترکد. نه مثل بغض همسر اکبر گنجي که بالاخره ترکيد. گمانم اگر سر سوزن ارزشي را که گنجي برايمان قائل است را ما برايش قائل بوديم کار به اين جاها نمي کشيد. راستي کي تمام مي شود؟ اصلا تمام مي شود؟؟

Monday, August 01, 2005




برای رفیق عزیزتر ازجانم..
برای تو

انگار همه جا را گرد و غبار گرفته است. از کتاب های خاک خورده من بگیر تا جوانی تو. هر دومان پیر شده ایم. گمانم از شدت جوانی پیر شده ایم. تو مدام سکوت می کنی و من مدام سکوتت را که رنجم می دهد با حرف های تند و تیزم پاسخ می گویم. خسته ام. آشفته ام. ای کاش در این سرزمین خاک گرفته زاده نشده بودم. ای کاش اصلا زاده نمی شدم.
دخترک می رود مکه. می گوید که مطمئن است وقتی بر می گردد از این رو به آن رو شده است. برای همین پیش پیش مرا شاهد می گیرد که بعد از سفرش مسئولیت هیچ یک ازحرف هایش را نخواهد پذیرفت. خنده ام می گیرد. از آن خنده های تلخ و سوزنده. ببین این خدای ساکن مکه چه ها که نمی کند!
عمو به اروپایی ها و آمریکایی های خوشبخت آنطرف آب می گوید برده های مدرن.می گوید تنها فرق شان اینست که عوض سیاه سفیدند. اما هر چه هست گمانم وضعشان از ما بهتر است. تکلیف شان معلوم است. ما که نه برده ایم و نه ارباب. گمانم بیشتر به تفاله های تاریخ می مانیم. تاریخی که آن دیگران ورقش می زنند.. دلم گرفته است رفیق. سخت گرفته است. چهره تکیده گنجی تنم را به درد می آورد. دستم را می گذارم روی مونیتور که هنگام خواندن خبر دوباره چشمم به عکسش نیفتد.
شب های تهران حالم را به هم می زند. ظهرهایش تهوع آور اند. عصرهایش را که نمی دانم. قرص های کاذب می خورم و می خوابم. از صبح هایش نپرس. اینجا مدت هاست که سحر نشده. راستی اینجا با جهنم فرقی هم دارد؟ نکند که ما همه مان بزرگ ترین گناه کارانیم؟ مگر نمی بینی رفیق؟ این گدازه های آتش را که بر سرمان فرود می آید.. نگو که تابستان است! زمستان هم همین قدر گرم بود...

Tuesday, July 26, 2005

گاهي فکر مي کنم جامعه و خانواده به حصارهاي بزرگ و کوچکي مي مانند که دورم حلقه زده اند. هر چه بيشتر تقلا کنم خارهايشان بيشتر در تنم فرو مي رود. همين است که گاهي دلم از شلوغيها مي گيرد. از خنديدن هاي کاذب دسته جمعي حالم به هم مي خورد و دلم مي خواهد در يک خيابان دراز پر سايه زير نم نم هاي باراني که نمي آيد با تو راه بروم و هيچ چيز نگويم. هيچ چيز..حرف هايم تکراريند.حرف هاي تکراري يک برده ي مدرن جامعه قرن بيست و يکم. اصلا نگران نباشيد آقا! همين چند دقيقه ديگر يادش مي رود. حتما کمي خسته شده. يک تعطيلات آخر هفته که برود همه اش يادش مي رود و باز مي شود همان برده ي سر به زير مکانيکي هميشگي شما. بعد قول مي دهد مثل بچه آدم برود سر درس و مشق و پروژه هايش تا يک مهندس برده ي تحصيل کرده ي خوب از آب در بيايد تا فردا روز که مي خواهد حقوق بگير شما بشود کارش را درست انجام بدهد. نه آقا! اصلا نگران نباشيد! اين استقلال طلبي ها و آزادي خواهی هايي را هم که نق نقشان را مي زند و بهانه شان را مي گيرد را هم همين روزها از يادش مي بريم. جوان است ديگر.. انرژي اضافي دارد. آنقدر کار سرش بريزيم که ديگر ناي فکر کردن نداشته باشد. اي آقا شما که بهتر از من مي دانيد چند تا از اين موردها داشته ايم. ما کارمان همين است. بالاخره يک جوري خفه شان مي کنيم. نگران نباشيد! نگران نباشيد! همين روزها خفه مي شوم!!!

Sunday, July 24, 2005

مونده بودم که چرا نمي تونم بنويسم( خصوصا چرا نمي تونم وبلاگ بنويسم!) . يادم نبود تو داري جاي منم مي نويسي...



دلم پاییز خودمو می خواد که ، مجبور نباشم به خاطر فرار از گرما و آفتاب هی دنبال سایه بگردم یا اون عینک آفتابیه رو که دیگه دوستش ندارم بزنم .
دلم یه قدم زدن طولانی تو خیابون ولی عصر با برگ های زرد ِ ریخته شده که وقتی روشون پا می ذاری ، یه صدای دوست داشتنی می دن ، می خواد .
دلم می خواد هوا ابری باشه و نم نم بارون بیاد و من خیس ، روی سنگفرش ها قِل بخورم و به گنجشک ها نگاه کنم که یه گوشه کِز کردن و آسمون رو نگاه می کنن .
دلم می خواد که باشی و، وسط قِل خوردن ها بیای کنارم و دستمو بگیری ، مثل قدیما که اینجا بودی ، بدون ِ اینکه حرفی بزنم یا حرفی بزنی ، همه ی حرفامو از نگاهم بخونی و مثل اون روزها که پُر گریه بودم و تو بودی و شونه هات بود ، خالیم کنی ...و بعد ... با هم قِل بخوریم ...

دلم مهر می خواد .
دلم پاییزِ خودمو می خواد
.

Friday, July 08, 2005

گمانم دوربين مخفي بود. يعني راستش ما فکر کرديم که حتما دوربين مخفي است که مي خواهد ببيند قيافه آدمهاي فوضول چه شکلي است. هوا به طرز تهوع آوري گرم بود. ما هم آنقدر فوضول بوديم که زير آن آفتاب داغ ماشين را کنار بزنيم تا ببينيم چه خبر است.
يکي از ما پياده شد. همه مان نرفتيم. وقتي مي رفت به شوخي گفتم : اگه کسي خودشو کشته بود صدام کن منم بيام ببينم. چند دقيقه بعد برگشت. سرش را پايين انداخته بود. به سرعت ماشين را روشن کرد و راه افتاديم.
دخترک خودش را پرت کرده بود وسط اتوبان. چيزي نديده بود. تنها پارچه سفيد رويش را ديده بود با خوني که به اطراف پاشيده شده بود. زمان رو به غروب مي رفت، اما هوا به طرز تهوع آوري گرم تر و گرم تر مي شد. اما خوب به هر حال ما بايد کارمان را مي کرديم. بايد نسخه پرينت شده ي پايان نامه را مي داديم به خانم دکتر. مي پرسم راستي نپرسيديم طبقه چندمند. مي گويد هر سه طبقه مال خودشان است. مي گويد دو طبقه اش خالي است. البته خالي خالي که نه. طبقه اول را وقف کرده است براي مراسم مذهبي.. انگار هوا گرم تر مي شود. شيشه هاي ماشين را تا آخر پايين مي کشم. بر مي گردد. نسخه دست نويس را هم مي خواهد. تا صفحاتش را مرتب کند طول مي کشد. مي بيني رفيق انگار ديگر زيادي دارد طول مي کشد. خودم را مي گذارم جاي دخترک. فکر مي کنم چه چيزي ممکن است پيش بيايد که باعث بشود توي آسمان اتوبان به پرواز در بيايم. گمانم بايد خيلي طول بکشد. فکرش را بکن! کم که نيست! همان چند ثانيه را مي گويم. از آن بالا تا اين پايين. شايد هم آن پايين و اين بالا. فرقي که نمي کند. اما گمان نکنم به همين سادگي ها بگذرد. حتما چند ساعتي طول مي کشد. چند ساعتي.. چند روزي.. چند ماهي.. چند سالي طول مي کشدتا کسي رو به رويمان بايستد، لبخند بزند و بگويد مردم ايران اصلا لبخند نزنيد! شما در مقابل دوربين مخفي نيستيد!

Friday, July 01, 2005

حرفي.. خطي.. شعري و يا حتي شده نقشي، بايد لاي انگشتان من ليز بخورد تا..
نه تباه و نه ساکن.. نه پر و نه خالي.. من تنها لال شده ام.. تا مغز استخوان لال شده ام..

Sunday, June 19, 2005

جداي از تحريم و به قول بعضي رفقا ترحيم(!).. جداي از شنبه ديگر که لابد باز مي خواهيم سر هم جيغ و ويغ کنيم! سواي از لولو احمدي نژاد که تن بعضي ها را به رعشه عجيبي انداخته است( طوري که آدم فکر مي کند اين لولوي بي شاخ و دم تازه از مادر زاده شده و پيش از اين اصلا در وادي ايران زمين گامي از پيش برنداشته و خلاصه خدااااااا نکنه که رئيس جمهور بشه!!!) سواي از همه اينها:


کميته پيگيری آزادی دکتر ناصر زرافشان از عموم مردم ايران دعوت کرد روز سه شنبه سی و يک خرداد از ساعت 5 تا 7 بعد از ظهر در برابر دفتر سازمان ملل در تهران تجمع کرده و خواهان آزادی ناصر زرافشان شوند. خانواده دکتر ناصر زرافشان، خانواده زندانيان سياسی، دفتر تحکيم وحدت، سازمان دانش آموختگان ايران اسلامی (ادوار تحکيم وحدت)، اتحاد دموکراسی خواهان ايران، ماهنامه نامه، نشريه دانشجوئی بذر و کارگران موکل دکتر ناصر زرافشان از اين فراخوان حمايت کردند.

نشانی : جاده قديم شميران ، خيابان دروس ، بلوار شهرزاد ، دفتر سازمان ملل متحد

اگر هم خيلي حس آمدنتان نمي آيد يک سرکي به اين لينک بزنيد!
با تشکر!

Saturday, June 18, 2005

گمانم هرکس که تا به حال حداقل پنج پست از پنجاه و اندي پست اين وبلاگ را خوانده باشد، دانسته باشد که اين صفحه تنها بيانگر ذهنيات من است. نه سياسي است نه اجتماعي است نه هنري است و نه ادبي و نه.. . اما خوب ذهن است ديگر! هزار راه مي رود. گيرم بي راهه برود. به بزرگي خودتان ببخشيد، اما گمان نکنم هيچ کدام از به ظاهر بيراهه هايي(حالا بحث در بيراهه بودن يا نبودنش را بسپاريم به دست زمان بهتر است!) که هرکدام از ما مي رويم سزاوار بي مهري و ناسزاي آن ديگري باشد. نمي دانم کي و کجا بود، اما قطعا همان وقت و همان جايي بود که معناي آزادي و حقوق بشر را فهميدم. همانجا که دانستم دموکراسي يعني احترام و در نظر گرفتن راي همه ي همه ي همه ي مردم! گيرم راست اقتدارگرا باشد يا چپ تندرو. گيرم عشق شماره ي پاي عالي جناب و کارگزارن باشد و يا گيرم که علقه ي شديد به اصلاحات بي چون و چرا داشته باشد. يا جزو کساني باشد که به هر دليلي به اين نتيجه رسيده اند که راي ندادن به از راي دادن.
نمي دانم کجا بود، اما هر کجا بود همان جا بود که ياد گرفتم براي اثبات درستي انديشه و عمل ام نه از فحش و ناسزا، نه از تمسخر و تحقير،‌ نه از زور و ارعاب و نه از گلوله، بل که از منطق و استدلال و صحبت مي بايست که ياري بگيرم. مي داني يار دبستاني من؟ مي دانم که به دوردست ها که نگاه مي کني دل به آزادي بسته اي. دل به روزي که ظلم و بي عدالتي، فقر و بيکاري، زورگويي و ديکتاتوري از خود سايه اي هم به جاي نگذاشته باشند. حرف هاي رويايي مي زنم، نه؟ اما مگر نه که از براي همين روياهاست که حالا مثل خروس جنگي ها به هم مي پريم و براي هم خط و نشان مي کشيم که فردا روز که الانکي رئيس جمهور شد و فلان کار را کرد، مسئولش آن ديگري است؟ مي داني يار دبستاني من.. دلم گرفت از تو که به جاي زير سوال بردم منطق و ادله خودت که در من کارگر نشد، خودم را زير سوال بردي. و اي کاش که تنها زير سوال برده بودي و فحش و ناسزايت، حرف هاي نگفته ي فردا روزمان را زير پاهاي سست و بي پايه ي دموکراسي اي که از آن دم مي زني له نمي کرد. اي کاش.

Thursday, June 16, 2005

من گفته ام.. خيلي وقت ها گفته ام که حرف زدن برايم سخت است.. خيلي سخت.. گاهگاهي اگر بتوانم مي نويسم. دوست دارم که حرف بزنم. دوست دارم که از خودم دفاع بکنم. از حرفم. عقيده ام. اما هيچ وقت به آخر نمي رسد. اصلا انگار کلمات پشت سر هم جور نمي شوند. انگار زورشان مي آيد بشوند جمله! از جمله همين انتخابات خودمان! خودمان که نه! خودشان! يک ماهي که گذشت فصل امتحانات که نبود، انتخابات بود! يک روز در ميان نظرم عوض مي شد. ديگر خودم هم خنده ام گرفته بود. راي مي دهم؟ نمي دهم؟ مسئله اينست؟ نه مسئله اين نيست! انگار هيچگاه مسئله اي نبوده است. بله رفقاي عزيز که در جدال تحريم و عدم تحريم انتخابات هستيد، هيچ مسئله اي نيست! خيالتان راحت باشد! آن پيرمرد گوشه زندان هم که بميرد فرقي به حال اصلاح طلبان و اقتدارگرايان و کارگزاران و آبادگران و اپوزوسيون خارجي و داخلي و هزار "ان" ديگر نمي کند! شما بحثتان را بکنيد! فکر آن ۲۰۰۵ باشيد که قرار است به روابط بينمان حال بدهد! همين " ما " را می گویم! مایی که تنها مشکلمان رنگ و مد لباس و بوی فرندمان است! بله دوستان عزیز بیایید همه با هم دسته جمعی برویم جلوی ستاد معین و شادی و پایکوبی کنیم! رئیس جمهور دموکرات برگزیده ی ما! چه فرقی می کند! حالا فوتبال نشد انتخابات! چهارشنبه سوری نشد انتخابات! می دانید رفقا خیلی راحت می شود همه چیز را به گند کشید! بیایید هیچ کدام اصلا خودمان را ناراحت نکنیم. مدام سر هم جیغ و داد کنیم و استدلالات و ادله خود به رخ دیگری بکشیم و مدام داد بزنیم دموکراسی! دموکراسی! دموکراسی! همین فردا، همين امشب، اصلا همين ساعت که من مشغول نوشتن هستم ممکن است آن پيرمرد بميرد.. از گرسنگي بميرد.. از اعتصاب غذا.. اما مهم که نيست.. هست؟ نکند که هست؟! نگو که هست! نگو که در حالي در خيابان ها پلاکارد بدست توي ماشين هاي آخرين مدلت چرخ مي زدي ياد آن پيرمرد بوده اي! نگو! نگو که وقتي گلويت خشک شعارهاي اصلاح طلبان شده بود ياد تشنگي و گرسنگي آن پيرمرد را هم کرده اي.. نگو! نگو که يادت نبود که مي توانستي شلوغ بازي هاي دموکراسي خواهي ات را جايي نزديک به آن پيرمرد بکني! نگو! نگو که دلم بيشتر مي گيرد.. من که گفته ام .. کاش تو ديگر نگويي..

Wednesday, June 08, 2005

کاش ميان سکوت شب
ميان اين شب هاي سکوت
جايي براي من بود
جايي که بشود
حتي شده روي نيمکت هاي خالي پارک
آسوده خوابيد
کاش
صبح نمي شد


مي بيني رفيق.. مي بيني گاهي چه آسان يک شبه پير مي شوم؟ ميان هياهو و شادماني مردمان سرزمينم، کرخت و خاکستري وار ، خيره مي شوم به هيچ .. شايد به آن سه رنگ سبز و سفيد و سرخ..
گمانم ، گمانم که نه! بگذار بي قيدش کنيم. از همان بي قيدي هاي خاص تو : تنها بي کرانه ي حضورت است که با تمام وجودم نمي گويم کاش صبح نمي شد...


آفتا

Monday, May 30, 2005

از احمد شاملو :


دل‌ام کپک زده آه
که سطری بنويسم از تنگی‌ی دل
هم‌چون مهتاب‌زده‌يی از قبيله‌ی آرش برچکاد صخره‌يی
زه جان کشيده تا بن گوش
به رها کردن فرياد آخرين.


کاش دل‌تنگی نيز نام کوچکی می‌داشت
تا به جان‌اش می‌خواندی:
نام کوچکی
تا به مهر آوازش‌می‌دادی،


هم‌چون مرگ
که نام کوچک زندگی‌ست
و بر سکوب وداع‌اش به‌زبان‌می‌آوری
هنگامی که قطاربان
آخرين سوت‌اش را بدمد
و فانوس سبز
به تکان درآيد:
نامی به کوتاهی‌ی آهی
که در غوغای آهنگين غلتيدن سنگين پولاد بر پولاد
به لب‌جنبه‌يی بدل‌می‌شود:
به کلامی گفته و ناشنيده‌انگاشته
يا ناگفته‌يی شنيده‌پنداشته.


سطری
شطری
شعری
نجوايی يا فريادی گلودر
که به گوشی برسد يا نرسد


و مخاطبی بشنود يا نشنود
و کسی دريابد يا نه که «چرا فرياد؟»
يا «با چه مايه از نياز؟»
و کسی دريابد يا نه که «مفهومی بود اين يا مصداقی؟
صوت‌واژه‌يی بود اين در آستانه‌ی زايشی يا فرسايشی؟
ناله‌ی مرگی بود اين يا ميلادی؟
فرمان رحيل قبيله‌مردی بود اين يا نامردی؟
خانی که به وادی‌ی برکت راه‌می‌نمايد
يا خائنی که به کج‌راهه‌ی نامرادی می‌کشاند؟»


و چه برجای می‌ماند آن‌گاه
که پيکان فرياد
از چله
رها شود؟ــ:


نيازی ارضا شده؟
پرتابه‌يی به در ازخويش
يا زخمی ديگر به آماج خويشتن؟


و بگو با من بگو با من:
که می‌شنود
و تازه
چه تفسيرمی‌کند؟

Monday, May 23, 2005



قاصدک عصباني است. از رد صلاحيت و مملکت و سياست. من اما به گمانم همه چيز مثل هميشه است. سايت هاي خبري را باز مي کنم. تيتر خبرها برايم هيچ جذابيتي ندارند. دنبال خبرهاي اجتماعي مي گردم. مشکلات اجتماعي که تا دلت بخواهد هست. فکر مي کني بهتر نباشد چند تا رئيس جمهور انتخاب کنيم؟ بعيد مي دانم يک تنه بشود اين همه مشکلات را حل کرد.. نه؟ همه چيز مي تواند به طرز تهوع آوري بيگانه باشد. مثل نوشته هاي يک نشريه دانشجويي:

اما مي خواهم حرفي بزنم که تا به حال نشنيدم و نخواندم. دانشجوي امرزو انديشه فرداي بهتر را فراموش نکرده، اصلا انديشه کردن را فراموش نکرده. زنده است مي انديشد فکر مي کند و سپس عمل مي کند. آري اين شيوه گذشته ها شکل ديگري داشت. نمي خوام کسي رو متهم کنم اما نگاه کنوني حاصل رفتار گذشته را نشان مي دهد. اگر دانشجوي ديروز مبارزه مي کرد تا به خواسته اش برسد دانشجوي امروز سازش و صحبت مي کند تا به خواسته اش برسد. اگر ديروز فرياد مي زد و خروشان بقيه را نيز به شلوغ بازي فرا مي خواند امروز عبرت گرفته که چه وقت بنويسد چه وقت فرياد بزند و چه وقت آرام باشد. شايد ايندگان نيز از ما عبرت هاي جديد بگيرند.
بگذار مردم هر طور مي خواهخند بيانديشند، مهم اينست که من و تو سرگرم خروس قندي بازي نشديم، هنوز نفس مي کشيم و دردهاي فردا را مي انديشيم و در راه اصلاح آينده قدم بر مي داريم.


بوي خاکستري هيجده تير مي يچد توي دماغم. کوي دانشگاه و همهمه و صورت هاي پوشيده شده با پارچه. سرم را بر مي گردانم. دانشجو ها کتک مي خورند. من فقط يک بچه دبيرستاني ام. دلم مي خواهد زودتر دانشجو بشوم. مي خواهم زودتر بروم قاطي شلوغ بازي ها. مي خواهم زودتر کتک بخورم .. دانشجوي امروز سازش و صحبت مي کند تا به خواسته اش برسد. مي سازيم. درست است گاهي توي برنامه هاي دانشجويي ساز هم مي زنيم. تنبک و تار و سه تار. آدم بايد هميشه بسازد. لطيف باشد. قانع باشد. رويش زياد نباشد. هميشه بايد شرايط را در نظر بگيرد. اگر سخت اش است برود خارج. کاري که ندارد. امتحان تافل هم که الحمد لله در کشور خودمان برگزار مي شود. اصلا که چي. هي شلوغ بازي در بياورد . هم خودش را ناراحت کند هم خانواده و بقيه را؟ مگر از گذشته گان عبرت نگرفته است؟! نکند مي خواهد آيندگان هم مثل خودش عبرت هاي بد بد بگيرند؟!
شعار که بنوسي پاسخش هم شعار مي شود. همين چند سطر بالاتر را بخوان. ولي خودمانيم. اينجا جاي ماندن نيست. تازه قاصدک هم راست مي گويد که من حق دارم مهاجرت را تجربه کنم. راستش من هميشه حق دارم. مثل آدم که توجيه را.. راستي تو هم خروس قندي بازي مي کني؟

آفتا

Saturday, May 21, 2005

دهانم بدجور قفل کرده است. انگار حرف هايم تمام شده اند. درست مثل اينترنتم که دو هفته اي بود تمام شده بود. حرف که هست اما ديگر حس و حال نوشتن نيست.. مثل شما که ديگر حس و حالتان نمي آيد نوشته هايم را بخوانيد. يا مي خوانيد و حس و حال کامنت گذاشتنتان نمي آيد. اين وبلاگ هم درست مثل خودم است. در دوران کم توجهي آپ ديت نمي شود! مي دانيد که.. من از آن هايي نيستم که براي خودم بنويسم. من دقيقا براي خوانده شدن مي نويسم!
پاک کردن وبلاگ را اصلا حرفش را نزن. دلم نمي آيد. نوشتن را هم دوست دارم. مثل قبلترها و يا شايد بيشتر از قبل. گمانم نوک مدادم شکسته باشد. شايد هم دفترم پر شده. مي داني؟ من هم نمي دانم که باز هم مي توانم بنويسم يا نه.. بنويسم؟ يا مي توانم؟ اصلا مي داني؟!

آفتا

Friday, April 29, 2005

هميشه حرف را بايد از جايي شروع کرد. از کلمه اي. جمله اي. بچه که بوديم، يادت است؟ سر خط اول انشا که کم مي آورديم هميشه مي نوشتيم : قلم به دست مي گيرم و ... من هم کلمه که کم مي آورم کتاب فروغ را باز مي کنم. انگار هميشه مي شود ميان شعرهايش، قطعه اي، خطي و يا حتي کلمه اي را پيدا کرد که حال من را بهتر از خودم بگويد..

...
..
ــ من به يک ماه مي انديشم
ــ من به حرفي در شعر
ــ من به يک چشمه مي انديشم
ــ من به وهمي در خاک
ــ من به بوي غني گندمزار
ــ من به افسانه نان
ــ من به معصوميت بازي ها
و به آن کوچه باريک دراز
که پر از عطر درختان اقاقي بود
ــ من به بيداري تلخي که پس از بازي
و به بهتي که پس از کوچه
و به خالي طويلي که پس از عطر اقاقي ها
...
..

ــ يک ستاره؟
ــ آري، صدها، صدها، اما
همه در آنسوي شب هاي محصور
ــ يک پرنده؟
ــ آري، صدها، صدها، اما
همه در خاطره هاي دور
با غرور عبث بال زدن هاشان
ــ من به فريادي در کوچه مي انديشم
ــ من به موشي بي آزار که در ديوار
گاهگاهي گذري دارد!

ــ سخني بايد گفت
سخني بايد گفت
در سحرگاهان، در لحظه لرزاني
که فضا همچون احساس بلوغ
ناگهان با چيزي مبهم مي آميزد
من دلم مي خواهد
که به طغياني تسليم شوم
من دلم مي خواهد
که ببارم از آن ابر بزرگ
من دلم مي خواهد
که بگويم نه نه نه نه
...
..

( قسمت هايي از شعر در غروبي ابدي نوشته فروغ فرخ زاد)

مثل يک عنکبوت خانگي تارهايم را مرتب و منظم بافته ام به اتاقم. ميان کتاب ها و جزوه هايم غلت مي خورم. کمي درس مي خوانم. مشغول خيره شدن به ديوار هستم که رفيق سيم کش زنگ مي زند.فکر مي کند از خواب بيدارم کرده است. گمانم آدمهاي کم حرف هميشه صدايشان مثل تازه از خواب بيدار شده ها باشد! وقت نشد به رفيق سيم کش بگويم هشت ساعتي مي شد که با کسي حرف نزده بودم! با زفيق سيم کش خدحافظي مي کنم. پوووففف.. به اين يکي هم نشد domain روي دست مانده مان را قالب کنم! ( يا غالب؟) راستي کسي نمي خواهد؟ اکازيون! سند دست اول! دست نخورده! بي نظير! فقط سالي ۱۵۰۰۰ تومان! خدا وکيلي چيزي نمي شه که! ميشه ماهي ۱۰۰۰ و اندي تومن! عوضش دات نت مي شوي! کلي با کلاس مي شوي! والا!!! کسي نبود؟!؟!
آها! داشتم مي گفتم. داشتيم مثلا به قولي عرض حال مي کرديم!
حوصله درس خواند که ندارم.. فکرم بيشتر از اين حرف ها مشغول است. زورباي يوناني را بر مي دارم که بخوانم. خسته مي شوم. ورق هاي کتاب را اين طرف و آنطرف مي کنم. اين را همين رفيق سيم کش خودمان داده است. اول کتاب نوشته:

شايد
روزي يا ساعتي ديگر
باورمان شود که با هم غريبه ايم
شايد
در عصري غريب
خزان تنهايي
غبار فراموشي بر بهار ما نشاند

اما اگر روزي از باد ترسيدي
يا شبي مهتاب نبود
اگر روزي در پستوي گهواره ها خواب ماندي
يا عصري غم داشت غربتت
اگر به نگاهي دلت شکست
بدان دل شکسته اي هست که تو را مي فهمد



(اين را رفيق سيم کش گفته است. درست است که کار اصلي اش سيم کشيدن و اين حرف هاست اما شعر هم مي گويد. شاعر دوست داشتني نشريه .. شاعر ما که نيست البته! شاعر خودش است! )

کتاب را مي بندم. بار اولم نبود که اين شعر را مي خوانم. از گوشه پنجره به بيرون نگاه مي کنم. مهتاب که نيست اما در پستوي گهواره ها هم خواب نمانده ام. چند شب پيش از باد ترسيدم اما تنها که نيستم. دل شکسته هم نيستم به گمانم. اما يک چيزي ته نگاهي در آينه بغضم را مي ترکاند. زود جمع و جورش مي کنم. يعني که چي! آدم که فرت و فرت نمي زند زير گريه! گمانم همان عصر غريب باشد. همان غم عصري در غربت. بيگانه نيستم اما اينجا همه چيز عجيب برايم غريب است. مثل غربت..


آفتا

Tuesday, April 26, 2005

کي مهمتره؟ اوني که مي ميره يا اوني که براش مي ميرن؟مي گويد زندگي زندگي که چيزي نداشته باشد براي مردن مفت نمي ارزد.
مي گويم آني که مي ميرد هم مهم است! توي سرم چرخ مي خورد.. کي مهمتره؟!
...


ورقهاي دفتر را ورق مي زنم. گذشته ها را. من، انگار که هميشه در گذشته زيسته باشم يا آينده. اکنون را نمي شناسم. هيچ نمي شناسم.. وسوسه مي شوم که دفتر چند سال پيش را دوباره بخوانم. بعد بدهمش که تو بخواني. چند صفحه اش را مي خوانم. خنده ام مي گيرد.. چقدر همه چيز دور است. انگار کن يک قرن گذشته باشد. بعد وسوسه مي شوم که همه شان را پاره کنم. مثل تو که پاره شان کردي. با اين تفاوت اين ها را من نوشته ام و آنها را تو نه..مي رسم به صفحات آخر.. اينجا حرف هاي تو هست. پاره شان نمي کنم..
گمانم من جايي دور زاده شده باشم. جايي در گذشته ها. جايي که اينجا نيست. حالا نيست. شايد ميان آن روز که ريختند توي خانه. همان روز که همه چيز را بهم ريختند و کتاب ها را سوزاندندشايد من روزي يا شبي، ميان سکوت هاي مادربزرگ گم شده باشم.. و شايد آن روز که ابراهيم را آوردند.. شهيد شده اش را آوردند ميان استخوان هايش خاک شده باشم. ميان گذشته.. همين است که ديوانه وار در گذشته چرخ مي زنم. گذشته اي که مهم نيست گذشته من باشد يا تو. مهم اينست که گذشته باشد. دفتر را ورق مي زنم.. چشمم مي خورد به اين :

باران نمي بارد
نه
نمي بارد

بغضم نمي گيرد
نه
نمي گيرد

خنده نمي آيد
نه
نمي آيد

سياه نيست
سفيد هم
شايد خاکستري
گونه هايم از سوزش آسمان يخ کرده
و دستانم
بي دستکش
بي حرکت
بي رنگ
بي دستان تو..

مي لرزم
از ضربه هاي متناوب اين ملودي مکرر
آتش داري؟



گذشته هاي من سردند. بي آتش. بي رنگ.. بي دستان تو.. گذشته ها.. گذشته هايي که براي من فرقي نميکنند که گذشته تو باشند يا گذشته من. گذشته هايي که يادشان مي رود که اکنون وجود دارد. اکنوني که تو هستي. ايستاده اي. جايي که سر راه هيچ کس نيست..

آفتا

Saturday, April 16, 2005

دلم باران را می خواهد
بی دریغ
دلم بغض را نمی خواهد
زبر و خشک
دلم این خواب ها را نمی خواهد
باور کن
نمی دانستم
صدای آدمها
روزی
می تواند
کابوس شود
دلم خواب را نمی خواهد
می بینی
خوابم نمی گیرد
گوش کن
شاید
کسی
به خوابت آمد
ستاره های آسمان را شمردم
تمام شد
دلم باران را می خواهد
.همین
آفتا

Thursday, April 14, 2005

خيلي بد است که آدمهاي ديوانه که مخشان به قولي تاب دارد و عادت کرده اند تاب مخشان که زياد شد بنويسند، يکهو يک مدت نتوانند بنويسند. عين من! بعد هي گير بدهند به زمين و زمان و در و ديوار و پنجره و مونيتور و خم گيسوي يار!
شده ام عين بهار. عين همين حالا. که هوا، هي بي هوا مي زند به سرش. يکهو سياه مي شود. بعد تگرگ مي زند. بعد آفتابي مي شود. بعد دوباره .. مي زند به سرش. مي زند به سرم! بعد مي پيچم به تو.
چيزي شده ام شبيه به جلبک. بدتر از جلبک! جلبک لااقل آزار ندارد!
مي گويي بايد بگويم نه. نه.. نه... به چيزي.. کسي.. جايي.. به بودني.. يا نبودني. و يا شايد به پوچي. به هيچي...


دستي به نيمه تن خود مي کشم
چشم هايم را مي مالم
اندامم را به دشواري به ياد مي آورم
خنجي درون حنجره ام لرزشي خفيف به لب هايم مي دهد
ــ نامم چه بود؟
ــ اينجا کجاست؟

دستي به دور گردن خود مي لغزانم
سيب گلويم را چيزي انگار مي خواسته است له کند
له کرده است؟

محمد مختاری

Monday, March 28, 2005

... يکي از تقصيرات من همين کت و شلوار نپوشيدن بود و ديگري اينکه دلم مي خواست ساز خودم را بزنم، دلم مي خواست توي دنيايي که همه ي مردم بايد طبق مقررات و بر اساس اصولي که براي خوشبختي جامعه درست شده بود زندگي مي کردند به دنبال خواسته ها و آرزوهاي شخصي خودم بروم و بدون در نظر گرفتن عواقب هر ماجرايي، عاشق اين و آن بشوم. ... (از کتاب من تا صبح بيدارم نوشته جعفر مدرس صادقي)


نمي دانم ما از روي کتابها زندگي مي کنيم يا کتابها از روي ما زندگي مي کنند! راستش خيلي حرصم در مي آيد اگر اولي باشد. همان که ما از روي ... . اما انگار بخواهي نخواهي مدل اش همين مدلي است. همين مدلي که هر چيزي بخواهد نخواهد از روي يک چيزي زندگي مي کند و همان يک چيز هم خودش باز از روي يک چيز ديگر زندگي مي کند! و بعد همه چيز همين طور مي افتند در يک دور تسلسلي يا يک تسلسل دوري يا يک چيزي در همين مايه ها! هه.. خنده ام مي گيرد.. ولي همين طوري است. همين طوري که حالا چه خودت خواسته باشي چه از روي کتاب ها ياد گرفته باشي که بخواهي ساز خودت را بزني، مجبورت مي کنند يا خودت آدم مي شوي اش را نمي دانم، اما بالاخره آخرش کت و شلوار تنت مي کني و مي افتي دنبال خوشبختي. خوشبختي اي که براساس خوشبختي جامعه تعريف شده است. حالا هي بگو مي خواهم بگويم نه ! نه ! نه ! نه.. نه جان دلم. خودت هم که نداني، من که مي بينم کت و شلوار را پوشيده اي. هر چند به تنت زار بزند و به ريخت و قيافه ات نيايد..خودم هم که ندانم، تو که مي بيني..


.. بازي ما تازه داشت گرم مي شد، تماشايي مي شد.. خراب نمي کرديم، توپ نمي رفت توي تور، نمي افتاد زمين، اوت نمي شد، مثل اينکه توي خواب بازي مي کرديم... فقط بازي مي کرديم، فقط بازي مي کرديم. با فاصله با ميز بازي مي کرديم و با يک آهنگ ثابت، بدون وقفه، به کندي، با حوصله. تازه داشت دستمان مي آمد که چه جوري بازي کنيم. ...... فقط بازي ما بود که تماشا داشت. دلم مي خواست خودم به جاي يکي از تماشاچي ها بودم. خيلي وقت بود که ساکت ساکت بوديم و فقط بازي مي کرديم. از اول زنگ تا حالا هيچ کداممان خراب نکرده بوديم. فقط بازي مي کرديم. بي آن که فکر کنيم به خواباندن توپ، به امتياز گرفتن، به بردن. فقط به بازي فکر مي کرديم... (از کتاب من تا صبح بيدارم نوشته جعفر مدرس صادقي)


آفتا

Friday, March 25, 2005

گرم مي کني
هنوز هم
دستان گس من را

از پشت خط خطي هاي بهار
زير باران نيامده
با تو
راه مي روم

حرف مي زني
گوش مي دهم

گوش مي دهم
حرف مي زني

رويا.



آفتا

Sunday, March 20, 2005



اينجا وبلاگ است ديگر. نه؟؟؟ بايد يک چيزي تويش نوشت ديگر. نه؟؟؟؟ نمي شود که همين طور ولش کرد به امان خدا! نه؟؟؟؟
چند ساعت ديگر عيد است.بايد سال نو را تبريک گفت ديگر. نه؟؟؟؟ بايد رفت عيد ديدني! بايد ديد و بازديد کرد.نه؟؟؟ سالي يک بار؟ بايد يادت بيفتد که دايي جان و خاله خانومي هم هست تا يه وقت زبونم لال مرحوم شدند يادت نرود بروي ختم شان! بايد يادت نرود عمه جان خانوم و خاله جان را زودتر از همه عيد ديدني کني. آخر بزرگند ديگر! احتمال مردنشان نسبت به بقيه بيشتر است!
سرکه و سيب و سنجد و سنبل و سماق و سبزه و سکه و سکه و سکه و شايد هم سکسکه!
يک سال ديگر هم گذشت. هنوز که نگذشته. يکي دو ساعتي مانده. تو هم هولي ها!!! مي خواهم سر تحويل خيره شوه به ماهي ها. يعني راستش هر سال همين تصميم را مي گيرم. اما نمي شود که. هي کار پيش مي آيد. اما اين دفعه ديگر شوخي ندارم. مسخره که نيستم ! بيست و اندي سال است سر کارمان گذاشته اند! مثل مامان که نمي دانم که سر کارش گذاشته است. آنقدر خانه تکاني کرده که خدا مي داند. پوست دستانش مثل چوب شده اند. عين پوست کاج. ديدي که؟ هميشه سبز است.. چرند مي گويم. نه؟؟؟ بايد به رسم و رسومات احترام گذاشت! عرق ملي ات کجا رفته؟! جايي نرفته به جان شما. امروز آنقدر گرم بود.کلي عرق ريختم! مثل همين حالا که دارم عرق مي ريزم! نمي شود که همين طور ولش کرد به امان خدا! وبلاگ است ديگر. بايد درش چيزي نوشت!

زت زياد!


آفتا

Wednesday, February 23, 2005



مردم من هرسال انقلاب مي کنند. هرسال مي ايستند روبه روي دشمن و کشته مي شوند. هزاران هزار کشته مي شوند. مردم من زحمت کشند. کار مي کنند. خانه هايشان از گل است. پيراهنشان بوي گندم مي دهد. و پوست دستانشان از يک درو بيست و اندي ساله سخت و زمخت شده است. مردم من هر سال مثل کشت و کشتار يک انقلاب بزرگ کشته مي شوند. مي بيني؟ مردم من هر سال انقلاب مي کنند.. هر سال..

Tuesday, February 22, 2005

اينجا، سايت خبري که نيست. وبلاگ سياسي تحليلي هم که نيست. سعي بر اين است که تبديل به مکاني براي غر غر و زجه و ناله کردن هم نباشد. پس گمانم دليلي نباشد براي اينکه بنويسم لرزيد .. لرزيد.. باز هم لرزيد!

Sunday, February 20, 2005

td


خ ا ک س ت ر ی
..
همه چیز خاکستری ست. حتی دستان یخ کرده ی سرخ من.. دلم پرواز می خواهد. بلندی و اوج و شاید حتی نا کجا آباد.. دلم چیزی می خواهد که خاکستری نباشد. به همین سادگی..
دلم می خواهد بغض که می آید، اشک هم بیاید. بی تکلف. دلم خنده های بی صدا و اشک های پر هیاهو می خواهد. لیلا می گوید :
تجربه ها آدم را می ترسانند. تجربه ها آدم را به زانو در می آورند ... آدم را حقير می کنند. بايد رسم تاريخ نويسی را بر انداخت گمانم. کاش می شد تا هيچ تجربه ای ... هيچ دانشی را ثبت نکرد. آنوقت ادم هر بار از نو در غاری تاريک زاده می شد و راهش را به سمت فردا می رفت. و جايی در چاله ای گل آلود می مرد تا باز زنده شود ... از زخم پنجه های جانوری ... يا از ريزش سنگهای کوهی. اما آدم از همان اول يک تکه سنگ نوک تيز را به دست گرفت و هر چه را که ديد روی ديوار غارها کند. مکاتيب را نوشت تا در هر پيچ راه به آن نگاه کند و سرنوشتش را در نشانه هاي آن جستجو کند. همانکه ما هر روز صبح از خواب بيدار می شويم و برگهايش را ورق می زنيم تا خودمان را و راهمان را روی آن پيدا کنيم ...

لیلا راست می گوید. راست شاید نه. اما درست همان را می گوید که من.. من مدتهاست که نمی توانم بگویم. گفتن را فراموش کرده ام بگمانم. اینها هم بازی کلمات است که می نویسم. بی رقص. بی چرخش. بی هیچ..
می چرخانم. کلمات را. سرم را می چرخانم سوی زندگی. سوی آمدن ها.. رفتن ها.. لای ورقهای کتاب گم شدن ها.. من هستم . به همین سادگی. به همان سادگی که می توان نبود. هه.. خنده دار است نه؟ امروز باشی و فردا نه. هه! گمانم همیشه همین طور باشد: پوچی در عین سادگی باشد و سادگی در عین پوچی.همین طور.. هه! پرت و پلا می گویم نه؟ مگر فرقی هم می کند؟ اینهمه پرت و پلا! اینهمه اتفاق! اتفاق مثل شکل گرفتن یک نطفه یا اتفاق مثل ليز خوردن روي سفيدي برف هاي زندگي. می بینی رفیق.. آدم به همین سادگی یک اتفاق است. به سادگی همین اتفاق کلمات بی هوای من.

بيا همه چيز را دور بريزيم. من شانه بالا می اندازم. من همه چيز را فراموش می کنم و تن می دهم به اين لبخند مهربان و نوازشگر. می گويم: «چه چيزی هست که بودنش خوشحالم می کند؟» و هيچ چيز پيدا نمی کنم. هيچ چيز جز همين خوشحالی بچه گانه ی خندان که حاصل حضور توست ... در حضور تو ... در شکل بودنت که در مکاتيب قطورِ خاک گرفته نمی شود موجهش کرد. تجربه ها را به دور ريخته ام. بيا جانِ دلم ... مفاهيم را دور بزنيم تا مفهوم خودمان را پيدا کنيم. من دوستت دارم ... همين برای امروزمان کافی ست. برای فردا ... فردا فکر خواهيم کرد.



آفتا

Thursday, February 10, 2005

از سيد علي صالحي:

نه من سراغ شعر مي روم
نه شعر از من ساده سراغي گرفته است
تنها در تو به شادماني مي نگرم ري را
هرگز تا بدين پايه بيدار نبوده ام.
از شب که گذشتيم
حرفي بزن سلامنوش ليموي گس

نه من سراغ شعر مي روم
نه شعر از من ساده سراغي گرفته است
تنها در تو به حيرت مي نگرم ري را
هرگز تا بدين پايه عاشق نبوده ام
پس اگر اين سکوت
تکوين خواناترين ترانه من است
تنها مرا زمزمه کن اي ساده، اي صبور!
...
..



هي رفيق! جاي ري را اسم خودت را بگذار. بعد دوباره شعر را بخوان. هي بخوان. گفتم که از وقتي تو آمدي شعر از من سراغي نگرفته است .. نه من از شعر.. هي رفيق! جاي ري را اسم خودت را بگذار. بعد فکر کن که من شاعر شده ام. بعد هي بخوان. هي بخوان.. هي رفيق! مي داني؟ تا تو بيايي شاعر بودم. تو آمدي و شعرهايم را با خود بردي. همه اش را دادي دست باد و گفتي که مثل باد مي پيچي لاي موهايم. اي دل غافل ! من هم بي هوا زدم و موهايم را کوتاه کردم! نمي دانم چه شد که پيچيدي لاي انگشتان.. ميان چشمانم.. ميان دلم.. هي دلکم! جاي ري را اسم خودت را بگذار.. بعد دوباره شعر را بخوان.. هي بخوان.. هي بخوان..

آفتا


Tuesday, February 01, 2005

از محمد مختاري :


قسمت هايي از يک گفتگو

ــ بايد چقدر ماند؟

ــ يعني چه؟

ــ گفتم چقدر بايد ماند
تا نقطه اي دوباره بيارايد؟

ــ نقطه؟ کدام نقطه؟

ــ تند و تپنده تازه و تازنده گذشت
و انحناي موزون در هم پيچيد و ناگهان خود را يافتيم.

ــ ما در مجاورت هاي ساده
آهنگ خويش را
حس کرده ايم.

ــ آن نقطه
آن نقطه رها شده در خاموشي..

ــ آرايش هميشگي انگار آرامت نکرده است

ــ آرايش هميشگي!
از کي به اين هميشگي خو کرده ام؟!

ــ سردم شد

ــ آري هميشه وقتي از اين عادت مي گويم سردت مي شود

ــ طاقت ندارم
با اين همه غلنبه که مي گويي.

ــ اينجا چه غلظتي چه دمايي چه رنگ و بويي
شکلي دارد؟

ــ فرقي نمي کند
هر جاي ديگر نيز همين را مي پرسيدي

ــ فرقي نمي کند ــ فرقي نمي کند!

ــ گاهي ظريف و ساده و آرامي
و تا مي آيم عادت کنم
دشوار و خشک بي آرام و خشن مي شوي

ما بر کناره هاي خاموشي
پژواک آن لبان پريشانيم که در هياهو
تنها
مي خواستند با هم نجوا کنند.
و چون صداها
از صفحه ي شنيدن پاک شد
آن نقطه ي رها شده از لب ها پر کشيد.


....
..
...


ــ يک واژه يک صدا
يعني که دست کم حتي يک نفر بايد بشنود.
حتي سکوت را نيز
بايد شنيد

...
...
....


ميان زندگي غلت مي خورم. ميان هيچ. گم مي شوم . زياد گم مي شوم. توي خيابان ها.. توي کوچه ها.. توي دانشکده.. توي اتاقم.. من اين روزها زياد گم مي شوم.. گمانم همان که قاصدک گفت: از دست خودم ذله مي شوم!
آرايش هميشگي.. از کي به اين هميشگي خو کرده ام ...
من با چيزي خو نکرده ام. آن ديگري ست که با من خو کرده است. آن ديگري.. همان ديوار بلند و زمخت که مرتب دستانم را پر خون مي کند.. اين ديوار هم به چنگ زدن هاي من عادت کرده است.. يادت که هست رفيق؟ ديوار را مي گويم..
مي داني از همين جا شروع مي شود. از اينجا که من ميان ساده ها پيچيده مي شوم و ميان پيچيدگي ها ساده.. گفتم که .. من زياد گم مي شوم..
انگشتانت را باز مي کني.. نمي دانم .. گمانم تو هم مي خواهي چنگ بزني.. از لاي انگشتانت ليز مي خورم.. گيج مي شوم.. باز ميان قبل از اين و بعد از اين گم مي شوم.. توي خيابان ها.. توي کوچه ها.. توي دانشکده.. توي اتاقم..من اين روزها زياد گم مي شوم..


آفتا






Sunday, January 23, 2005

دل من، در دل شب،
خواب پروانه شدن مي بيند.
مهر در صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا مي چيند

آسمان ها آبي،
-- نفس صبح صداقت آبي ست--
ديده در آينه صبح ترا مي بيند.


از گريبان تو صبح صادق
مي گشايد پر و بال.
تو گل سرخ مني
تو گل ياسمني
تو چنان شبنم پاک سحري؟
-- نه
-- از آن پاکتري


تو بهاري؟
-- نه
-- بهاران از توست.
از تو مي گيرد وام،
هر بهار اينهمه زيبايي را.

هوس باغ و بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو!



(قسمتي از منظومه آبي خاکستري سياه حميد مصدق)


ميان دانه هاي برف راه مي روم. در دلم انگار چيزي مي شورد. راه مي روم. بي تکلف. بي هراس. لاي کتاب هاي شعر به دنبال حرفي مي گردم. حرف من. . مي خوانم .. دل من در دل شب خواب پروانه شدن مي بيند..چيزي سياه است. چيزي مثل شب که من با دستهاي خودم با مداد سياه سياهش کرده ام. چيزي در تو . چيزي در من. دستانم را مي گيري و مي گويي حساس شدي. و من حرفي ندارم. راست مي گويي. مثل روز. مثل صبح. مثل بهار. بهاري که زيباييش را از تو وام مي گيرد. راه مي روم . ميان دانه هاي برف راه مي روم و در دلم انگار که چيزي مي شورد. شور بودن.يا شايد چيزي شبيه به اين. گمانم..
حرفي، خطي، چيزي بايد باشد که بتواند حرف هاي من را بزند. همه حرف هايم را.. اينکه حس مي کنم ذره ذره، درست مثل دانه هاي برف آب مي شوم. روي گونه هاي تو. گونه هاي گرم تو. آب شده ام. آب مي شوم و انگار که ديگر هيچ چيز از من نمي ماند. خط هاي سياه، زير لايه هاي برف مدفون مي شوند. برف مي بارد. بايد ببارد. گنبد آبي. حسينيه ارشاد. انگار با همه مسجد هايي که مي شناسم فرق مي کند. اينجا بايد جايي پيدا بشود براي درس خواندن. قدم که مي گذارم چيزي در من مي لرزد. گمانم سالگرد فروهرها بود آخرين بار که اينجا تنم لرزيد. وجهه مشترک مسجدها ، گمانم تنها رنگ آبي شان باشد. اما اين يکي برايم فرق مي کند. اينجا، زير اين گنبد آبي، چيزي را در من شکل اشک کرد.. روي گونه هايم آب شد. و گمانم اين روزها ديگر چيزي از آن نمانده باشد. حسينیه ارشاد. سالگرد فروهرها.. چيزي بود.. نه از جنس ايمان. نه از جنس عشق.. و نه از جنس خدا..
برف مي بارد. بايد ببارد. ببارد و همه خط هاي سياه را يکي يکي زير لايه هايش دفن کند. براي هميشه دفن کند..


آفتا

Monday, January 10, 2005

دلم گريه مي خواهد. دلم يک دل سير گريه مي خواهد. دلم حرف مي خواهد. دلم مي خواهد حرف بزنم. هي حرف بزنم.. دلم مي خواهد راه بروم. زير باران، توي تاريکي، تنها، راه بروم. هي راه بروم! اين سيستم عاملها هم که فقط بلدند مديريت کنند. هي هزينه سربار حساب کنند، کارايي شان را تخمين بزنند.. عين من که هي حساب مي کنم چند ساعت درس خوانده ام .. عين تو..
يا هي زمان بندي مي کنند. سيستم عامل ها را مي گويم. هي دور سر من مي چرخند و زمان سرويس فرايند ها را تخمين مي زنند. حرف که سرشان نمي شود! که من دلم مي خواهد حرف بزنم. حرف بزنم. هي حرف بزنم! حرف زدن من هم شده است ناحيه بحراني. آن يکي که نمي دانم چيست زودتر از من رفته است توي ناحيه بحراني و بيرون بيا نيست که نيست! گمانم افتاده باشد توي حلقه بي پايان. هي دور خودش مي چرخد.. مي چرخد.. تا ابد مي چرخد..
دلم گريه مي خواهد. دلم يک دل سير گريه مي خواهد. دلم سکوت نمي خواهد. دلم حرف مي خواهد..دلم يک دل سير حرف مي خواهد..
هي رفيق بي زحمت سيستم را restart اش مي کني؟!(!!!!!!!)



آفتا

Thursday, December 30, 2004

براي قاصدک :


اي زندگي که بايد تو را زيست، که تو را زيسته اند،
زماني که دوباره و دوباره چون دريا مي شکني
و به دور دست مي افتي بي آنکه سربگرداني،
لحظه اي که گذشت هيچ لحظه اي نبود،
اکنون آن لحظه فرا مي رسد، به آرامي مي آماسد،
به درون لحظه ديگر مي ترکد و آن لحظه بي درنگ ناپديد مي شود.

(اکتاويوپاز)


انگار که همين يک لحظه است.. گفتن ها ، ديدنها، شنيدن ها، خنديدن ها، گريستن ها، زير قطره هاي باران بي هوا راه رفتن ها، ميان همهمه آدمها سکوت کردنها، بودن ها، نبودن ها، رفاقت ها، تولد قاصدک ها..
مي داني قاصدک .. ميان لحظه ها، زياد گم مي شوم. سراسر پوچ مي شوم.. ايمان مي شوم.. سکوت مي شوم.. اما قاصدک ها که چرخ مي زنند، نرم و آرام که کنارم مي نشينند، در گوششان که پچ پچ مي کنم، حرفهايم را که گوش مي کنند ، انگار خود لحظه مي شوم.. خود خود لحظه.. عين تولد تو ..


آفتا

Wednesday, December 29, 2004

گمانم چيزي گم شده است. گمانم توي سرم چيزي گم شده است و انگار کسي مدام اين در و آن در مي زند تا پيدايش کند. خودش را مي کوبد به در ديوار. حرصي مي شود. بق مي کند. بغض مي کند. سر من درد مي کند..
انگار که لال شده باشم . مدام مي خواهم حرف بزنم. اما نمي شود. انگار کن زخم کهنه ايست. سر باز مي کند .. مي داني.. به همين راحتي سر باز مي کند و بيگانه مي شوم. با خودم .. با تو .. مي داني همه اش تقصير زخم است به گمانم. خوب پانسمانش نکردم. کله شقي کردم. حواسم را جمع نکردم. مراقبش نبودم..
سرم درد مي کند .. درد مي کند براي زندگي..


آفتا

Thursday, December 23, 2004


خطوط را رها خواهم کرد
و همچنين شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از ميان شکل هاي هندسي محدود
به پهنه هاي حسي وسعت پناه خواهم برد
من عريانم، عريانم، عريانم
مثل سکوت هاي ميان کلام هاي محبت عريانم
و زخم هاي من همه از عشق است
از عشق، عشق، عشق.

...
..

انسان پوک
انسان پوک پر از اعتماد
نگاه کن که دندانهايش
چگونه وقت جويدن سرود مي خوانند
و چشمهايش
چگونه وقت خيره شدن مي درند.
و او چگونه از کنار درختان خيس مي گذرد:
صبور،
سنگين،
سرگردان.

(فروغ)


سنگين.. سرگردان..چيزي در سرم سرگردان است. چرخ مي زند. مي آيد . مي رود. درد مي کند..
هفده ساله مي شوم. من، باز، هفده ساله ميشوم..
چرخ مي زند. چرخ مي زنم. مي خندم. گريه مي کنم. مي خواهم که حرف بزنم. دهانم بسته مي ماند. مدام تير مي کشد. چيزي مثل سکوت ميان سرم تير مي کشد..
مي گويد پاييز که تمام شد. مي داني رفيق .. پاييز که فقط تمام نمي شود.. شروع هم مي شود.. عين تمام شدن.. راستي جوجه هايت را شمردي؟


جرا من اينهمه کوچک هستم
که در خيابان ها گم مي شوم
(فروغ)
آفتا

Saturday, December 04, 2004

يادت است آن پنجره را؟

يادت است مي نوشتم :

من از ديار عروسک ها مي آيم
از زير سايه هاي درختان کاغذي
در باغ يک کتاب مصور
از فصل خشک تجربه هاي عقيم دوستي و عشق
..
(فروغ)

يادت است آن پنجره را؟
يادت از از آن پنجره مي گفتم:

يک پنجره براي ديدن
يک پنجره براي شنيدن
يک پنجره که مثل حلقه ي چاهي
در انتهاي خود به قلب زمين مي رسد
و باز مي شود بسوي اين مهرباني مکرر آبي رنگ
يک پنجره که دست هاي کوچک تنهايي را
از بخشش شبانه ي عطر ستاره هاي کريم
سرشار مي کند
و مي شود از آن جا
خورشيد را به غربت گل هاي شمعداني مهمان کرد
يک پنجره براي من کافي ست.
(فروغ)

سياه پوشيده بود. سراسر. انگار که دخترک بايد سياه پوش باشد. سياه سياه .. مثل شاه سياه پوشان.. و تو نگاه کردي..
نگاه کن! با نگاهت آفتاب مي شود..

اي نگاهت لاي لايي سحر بار
گاهوار کودکان بي قرار
اي نفسهايت نسيم نيمخواب
شسته از من لرزه هاي اضطراب
خفته در لبخند فرداهاي من
رفته تا اعماق دنياهاي من
(فروغ)


آفتا

Saturday, November 27, 2004

با اشک حرفي مي زنيم
که با حرف آن را
نمي توان گفت

(جلالي)

تهران باران زده ي ترافيک زده. تا چشم کار مي کند ماشين است و ماشين است و ماشين. درست مثل پاييز، که بخواهي نخواهي پاييز است و پاييز است و پاييز.. مي گويد: پاييز است ديگر.. اصلا فصل همين است. فصل خطرناکي ست. بايد جلو اش را گرفت.. پاييزي که دوستش دارم. پاييز گسي که دوستش دارم. پاييز خطرناکي که دوستش دارم.. ترافيک کلافه ام کرده است. سرم درد مي کند.. مي پرسد سرگيجه هم داري؟ از جايت بلند مي شوي چشمت سياهي مي رود؟.. سرم گيج مي رود. صداي ممتد بوق ماشين ها مثل سوهان مغزم را مي خراشد.. لبخند بي خيال پيرمرد آرامم مي کند. درست مثل آن وقتها زير چشمي مي پايدم. سر تا پايم را بر انداز مي کند. باز از آن لبخند هاي خنده دار مي زند و مي گويد: پس خوبي.. فرار از ترافيک، مي کشدمان به اين طرف و آنطرف. دست آخر سر در مي آوريم از همان خيابان. خياباني تاريک با درختهاي بلند که سرهايشان را خم کرده اند سمت خيابان.. سوالهاي هميشگي را مي پرسد. از آن سوالهايي که خودش خوب مي داند در جوابشان تنها بغضم مي گيرد. انگار مي خواهد خوب يادم بيندازد که چيست که بي آنکه بدانم و بخواهم آزارم مي دهد. باران سردي است. تند و بي قرار.. تمامي ندارد. انگار که خيالش راحت نشده باشد، مدام مي پرسد پس مشکل خاصي نيست، نه؟ .. انگار که توي هفده سالگي غلت خورده باشم، دخترک را مي بينم با لباس مدرسه و يک توپ بسکتبال که با نگاه هاي ثابت، در خياباني با درختهاي در هم پيچيده پيش مي رود. اين بار دخترک دلش شور نمي زند. تنها ساکت و بي صدا راه مي رود. پيش مي رود. گمانم هجرت مي کند..


آفتا

Wednesday, November 24, 2004

هیچی هستیم پوک
پوچی هستیم هیچ
و نه می دانیم تا بتوانیم
و نه می توانیم بدانیم
و کار ما فراموشی است
و نگاه ما با باد می رود
و دل ما را باد می برد

(جلالی)



باد سردی می آید و صورتم یخ می کند. حتما سرخ هم شده. هوا تاریک است و باید تند و تند از میان آدمها و ماشینها به خانه برسم. سردم است..

دانشکده پر از هیاهو است. پر از حس جوانی. آدمها موشهای روباتیک را مثل دوندگان حرفه ای تشویق می کنند و می خندند. اینجا پر از محیط علمی است. من سردم است..


من سعی می کنم که وبلاگ بنویسم. من انگار که باید بنویسم.. من نمی دانم چه می خواهم بنویسم. من دوست دارم نوشته شوم. یا شاید دوست دارم خوانده شوم. یا شاید هم دوست دارم خوانده شوم و هم نوشته شوم. من سردم است..

وقتی جمله ای را می نویسم
چه عجیب است
زیرا کاری است شذه
و برگشتی ندارد
(جلالی)

آفتا

Tuesday, November 16, 2004

قطار، تند مي رود. تتق توتوق.. تتق توتوق.. تند و تند.. تو مي گويي: صداي هجرت مي دهد.. غلت مي زنم. خوابم نمي برد. باد سردي مي وزد. هوا ابري است. کمي آب مي ريزم و دست مي کشم روي سنگ.سنگ اش.. سنگ قبرش. حسابي خاک گرفته. غلت مي زنم.. طبق معمول سکوتم ديگران را آزار مي دهد. بغض مي کنم.. تتق توتوق.. تتق توتوق.. برايش فاتحه نمي خوانم. حتما خودش مي فهمد که چرا. صداي موزيک را زياد مي کنند. دستم را مي گيري و بلندم مي کني. عضلاتم سفت و سرد شده اند. مي رقصم. تتق توتوق.. تتق توتوق.. آب بطري تمام مي شود. مي روم تا پرش کنم. بيشتر شيرهاي قبرستان خرابند. دستهاي خيسم توي سوز هواي سرد شهر سرد، يخ مي کنند. باران مي گيرد. برگ هاي زرد، بيشتر قبرها را پوشانده اند. مي روم چند قطعه آنطرف تر. بالاخره شير سالمي پيدا مي کنم. بطري را پر مي کنم و بر مي گردم. بر مي گردم طرف تو. انگار چند دقيقه اي مي شود که نگاهم مي کني. نگاهم را مي دزدم. بغضم را نبايد ببيني.. تتق توتوق.. تتق توتوق.. قطار به طرز تهوع آوري گرم است. غلت مي زنم. نمي دانم چند قطعه از قطعه ي او دور شده ام. رديف و شماره اش را يادم نيست و همه قبرها از باران خيسند. سخت پيدايش کنم. سرگردان مي شوم. تتق توتوق.. تتق توتوق.. مي نشيني کنارم. و با سر انگشتانت شانه ام را نوازش مي کني. کمي آرام مي شوم. عکس پيرمرد را که مي بينم آرام مي شوم. عکس پيرمرد قبر کناري اش. گودي هاي حک شده ي روي سنگ هنوز پر از خاک اند. آب مي ريزم و دست مي کشم روي گرد و خاک ها: تـ..ولد: يـ..ک سه چهار يک.. فـ..وت: يـ..ک سه شش يک.. تتق توتوق .. تتق توتوق.. زمان دير مي گذرد. غلت مي زنم و باز سعي مي کنم که خوابم ببرد. سعي مي کنم که حرف بزنم. سکوت نکنم. آخر اينجا که هيئت نيست، تولد است! خنده ام که مي گيرد بلندتر از هميشه مي خندم شايد سکوتم کمتر جلوه کند. تتق توتوق .. تتق توتوق.. خاکش هنوز نرفته. روي حاشيه سنگ يک بيت شعر است. بابا داده که بنويسند. آب مي ريزم و دست مي کشم روي کلماتش..گلـ..چين روزگار عجـ..ب خوش سليـ..قه اسـ..ت.. باز آب بطري تمام مي شود. تتق توتوق تتق توتوق.. مي دانيد آقا، آخر من حرف زدن بلد نيستم. مي توانم برايتان بنويسم آقا. اما نوشته هايم هم ساکتند يعني راستش همه اش انگار آمده اند هيئت! چه مي شود کرد آقا. شادي سرشان نمي شود. تتق توتوق.. تتق توتوق.. بطري سوم.. آب مي ريزم: مي چيـ..ند آن گلي که به عـ..الم نمـ..ونه اسـ..ت.. بقيه آب بطري را روي همه سنگ مي ريزم. گلـ..چين.. گلچين.. گلچين روزگار.. دستهايم حسابي قرمز شده اند. بوي خون مي پيچد توي دماغم. گمانم قصاب روزگار مي نوشت، بهتر بود. حتما بابا حواسش نبوده است.. تتق توتوق.. تتق توتوق.. انگار قرار نيست خوابم ببرد.. قبرستان را دور مي زنيم. اينجا قطعه ي پولدارهاست. سنگ قبرهاي سياه که عکس و اسم متوفي رويشان حک شده. سياه سياه سياه. عين جهنم! دور مي زنيم. سنگ هاي مربعي شکل کوچک. اينجا معروف است به اوشاق گبريستاني(قبرستان بچه ها). اما فقط معروف شده است به اين اسم. زير آن سنگ ها بچه اي نيست.. دور مي شويم. تتق توتوق.. تتق توتوق.. من انگار دور از آدمها زاده شده ام. دور از جمع جمع آدمها.. سارا مي گويد بيا با هم بخونيم. سارا هنوز مدرسه را دوست دارد. سارا مي داند نوستالژي چيست. من اما از جمع ها بيرون مي آيم. من آدمهاي گذشته ام را دفن مي کنم. من مثل گورکن ها گور مي کنم. تو اما، نه.. من دوست دارم که ميان جمع ها باشم. من مي ترسم. من نمي توانم روشنفکر اجتماعي باشم. من فرار مي کنم. عقب عقب مي روم.. يک قدم.. دو قدم.. پايم درست روي لبه قبر است.. اينجا ارزان ترين قطعه ي قبرستان است. گورهاي کنده شده ي آماده زياد دارد. عقب عقب مي روم. دستم را مي گيري.. بعد انگار که نه تو بخواهي و نه من دستت از دستم جدا مي شود. نفسم بند مي آيد. چشمهايم را باز مي کنم. خوابم نمي برد.. مي بيني.. اين صداي هجرت خواب براي آدم نمي گذارد.
آفتا

Sunday, November 07, 2004

مي شود گفت
از انتظار ايستگاه اتوبوس
يا از خاک باران خورده ي خيابانهاي تهران
مي شود ايستاد
اخم کرد
بي حوصله بود

يا سر کلاس هاي دانشگاه
تند و تند جزوه نوشت
و فکر کرد
که مي شود
تند و تند درس خواند
تا
زمان بگذرد

مي شود سلام تو را
به سردي پاسخ داد
و پشت خداحافظي ها
بغض کرد
و در انتظار سلام بعدي ات
نشست

باران مي آيد

به همين سادگي
مي شود بغض را
شکست
و رک و راست گفت
که چقدر
دلم
گرفته
است


آفتا


پانوشت: خواستم بگويم اينها شعر نيست. من شعر نمي گويم و نگفته ام . اينها تنها خط خطي هاي من است که فاصله هايشان کم و زياد شده است( قابل توجه رفقاي شاعر سيم کشمان!;) ) مي داني رفيق سيم کش .. من نمي توانم شعر بگويم چرا که بيژن جلالي خوب گفته است که :

شعر
در فضايي باز
اتفاق مي افتد

Wednesday, November 03, 2004

مي داني.. کاش مي شد بعضي حرفها را زد. کاش مي شد حرف زد. کاش مي توانستم حرف بزنم..گودال تنهايي من روز به روز تنگ تر و تنگ تر مي شود. و کم کم جايي مي شود براي جا شدن فقط من و تو. گودال تنهاييم مثل موشهاي متعفن کور آرام آرام به درون سينه ام نقب مي زند. نقب مي زند و تا ته استخوانهايم را مي سوزاند و چيزي نمي گذارد برايم جز سکوت. سکوت.. سکوتي که به آن تن نمي دهم. و سعي مي کنم که بگويم.. که بخندم .. که حرف بزنم .. که به قول معروف باشم(!) اما نقب مي زند.. مي داني .. تنها نقب مي زند و انگار هر چه بيشتر تقلا مي کنم بيشتر در اين گودال فرو مي روم. مي داني رفيق.. خسته ام.. از اين آدمهاي دائي جان ناپلئون صفت گنديده! از اين آدمهاي پر مدعاي توي آسمان سير کن خود شيفته که شمارش نفس هايشان لاي آرمانهاي آخرين کتابي که خوانده اند ، مي چرخد..مي داني.. خسته ام .. و بيشتر از اين خسته ام که گمانم من هم يکي از همين ها باشم.. از همين تکرارهاي مکرر آدمها..اين چهار ديواري گوداليم تنها راه من براي فرار است. من اينجا زير نور چراغ مطالعه مي توانم ساعتها به جزوه هايم خيره شوم ولي آرام باشم. آرام.. از اين گودال لعنتي تنها يکجور مي توان خارج شد. با سکوت.. آنسوي اين ديوارها بايد خفه شد تا بتوان آرام گرفت. اين روزها آرمانم چيزي نيست جز آرامش. چرا که خسته ام .. خسته.. من مدتهاست که خسته ام.. گمانم بيست و دو سالي بشود..
آفتا

Sunday, October 31, 2004

فروغ را باز مي کنم. کلمه که کم مي آورم توي شعرها دنبال حرفهايم مي گردم. فال که نمي گيرم! اما بي درنگ اين صفحه باز مي شود و من مبهوت نگاهش مي کنم. اين روزها آن مار هميشگي زياد سراغم را مي گيرد. انگار به اين راحتي ها نمي شود در برابرش واکسينه شد! و من ، انگار که ديگر وجودش را به رسميت شناخته ام راحت و بي تکلف از آن حرف مي زنم.. عين يک حقيقت پذيرفته شده.. و بيگانه مي شوم. بيگانه با اويي که بودم و اويي که هستم. اويي که به اين راحتي ها به اين مار بي شاخ و دم ميدان نمي داد و ايني که بي اعتراض رام شده است. مي داني.. بيگانه مي شوم.. بيگانه .. بيگانه.. و لاي انگشتان تو به دنبال خودم مي گردم. من گم شده اي که حتما جايي ميان انگشتانت خانه کرده است. جايي ميان سياهي چشمهاي سياه پوشي که زير باران تند راه مي رفت تند .. تند ..


بر او ببخشاييد
بر او که گاه گاه
پيوند دردناک وجودش را
با آب هاي راکد
و حفره هاي خالي از ياد مي برد
و ابلهانه مي پندارد
که حق زيستن دارد

بر او ببخشاييد
بر خشم بي تفاوت يک تصوير
که آرزوي دور دست تحرک
در ديدگان کاغذيش آب مي شود

بر او ببخشاييد
بر او که در سراسر تابوتش
جريان سرخ ماه گذر دارد
و عطرهاي منقلب شب
خواب هزار ساله اندامش را
آشفته مي کند

بر او ببخشاييد
بر او که از درون متلاشيست
اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور مي سوزد
و گيسوان بيهده اش
نوميد وار از نفوذ نفس هاي عشق مي لرزد

اي ساکنان سرزمين ساده خوشبختي
اي همدمان پنجره هاي گشوده در باران
بر او ببخشاييد
بر او ببخشاييد
زيرا که محسور است
زيرا که ريشه هاي هستي بارآور شما
در خاک هاي غربت او نقب مي زنند
و قلب زود باور او را
با ضربه هاي موذي حسرت
در کنج سينه اش متورم مي سازند
.

(فروغ)


آفتا

Sunday, October 24, 2004

سلام مي کنم به بهار
اينجا عين زمستان است
مثل شمارش معکوس چراغ قرمز ها

ده
گل مي خري؟

نه
ارزونه ها!

هشت
فال .. فال حافظ

هفت
معتاده

شش
مي خوام برم خارج

پنج
پنجه آفتاب!

چهار
کنکور دارم

سه
خسته شدم

دو
دويدن

يک
يک با يک برابر است؟

يک سلام مي کنم به بهار
يکي هم به پاييز
يکي هم به زمستان
يکي هم..
يکي
يک

چراغ سبز شد


آفتا

Friday, October 22, 2004

از فروغ:

جمعه ساکت
جمعه متروک
جمعه چون کوچه هاي کهنه، غم انگيز
جمعه انديشه هاي تنبل بيمار
جمعه خميازه هاي موذي کشدار
جمعه بي انتظار
جمعه تسليم

خانه خالي
خانه دلگير
خانه دربسته بر هجوم جواني
خانه تاريکي و تصور خورشيد
خانه تنهايي و تفال و ترديد
خانه پرده، کتاب، تصاوير

آه، چه آرام و پر غرور گذر داشت
زندگي من چو جويبار غريبي
در دل اين جمعه هاي ساکت متروک
در دل اين خانه هاي خالي دلگير
آه، چه آرام و پر غرور گذر داشت...




جمعه، جمعه است.. مي داني.. جمعه، جمعه است. هر چند، چند ساعتي را پيش رفيقت باشي و از پشت پنجره اتاقش باران را براي روز مباداي بي روياييت، از بر کني. مي داني جمعه، جمعه است. هر چند بي تکلف بنشيني روي زمين، توي کنج ديوار و پنجره و نوشته هاي بي تکلف بنويسي و بعد هم بيندازيشان دور تا مبادا وسوسه شوي و براي کسي بخوانيشان. يا اگر پر شوي از دوست و توي دفترت به او و باران سلام کني و آنقدر پر شده باشي که از آفتاب بعد از باران هم خوشت بيايد. مي داني.. همه اينها هم که اتفاق بيفتد باز هم بر مي گردي به اتاق تاريکت و باز لاي خط خطي هاي تاريک دلتنگي بغض مي کني.. مي داني .. جمعه، جمعه است..



آفتا

Tuesday, October 19, 2004

سرم درد مي کند براي زندگي. ميداني؟ سرم درد مي کند.. سرم را گذاشته ام روي ميز نشريه و مي نويسم. رفته ام دنبال درس و مشق و اين حرفها و حالا برگشته ام به اتاق نشريه و سرم را که درد مي کند براي زندگي، گذاشته ام روي ميز. از بيرون اتاق صداي آدمها و استادها و دانشجوها مي آيد. صداي قدمها. قدمهايي که گاهي کشيده مي شوند روي زمين و گاهي محکم، کوبيده. از آن بيرون صدا مي آيد. شايد صداي زندگي، که گاهي کشيده مي شود و روي زمين و گاهي محکم، کوبيده..
سرم درد مي کند رفيق. درد مي کند. امروز از آن روزهاي سکوت من است. از صبح احساس لالي کرده ام. با اينکه حرف هم زدم. خيلي زياد. اما گمانم لال شده ام و شايد هم خسته و شايد هم درد مي کند.. درد.. سرم را مي گويم که درد مي کند براي زندگي.
مثل غريبه ها توي راهروهاي دانشکده راه مي روم و به استادهاي عينکي و هم دانشکده اي هاي عينکي و غير عينکي سلام هاي سر دردي مي کنم و رد مي شوم. گاهي هم، انگار که هيچکس را نديده باشم رد مي شوم. حس بيگانگي ندارم. عجيب است که اين بار حس بيگانگي ندارم! تنها درد مي کند. سرم و پاهايم و دستهايم و از همه بيشتر چشمهايم.
رفيق من .. اين روزها مدام کنار من راه مي روي. عجيب است. قبلترها گفته بودم که تنها وقتي چشمهايم را مي بندم مي توانم تصوير کنم. تصويري که خودم ساخته ام. اما اين روزها تو هستي. کنارم هستي، و من تو را نمي سازم. تو انگار که از ابتدا بوده اي، هستي و من بيشتر و بيشتر دلتنگ مي شوم. دلتنگ.. امروز عجيب سردم است. پشت سر هم عطسه مي کنم. يخ کرده ام. مي بيني رفيق امروز همه چيز به طرز عجيبي، عـــــــجيب است!‌دوست دارم شعر بگويم. راستش انگار که بايد شعر بگويم. اما نمي آيد. باران را مي گويم. گمانم مال همين پاييز بي باران است که شعر من هم نمي آيد. دلم تنگ است رفيق. تنگ تو.. چشمهايم خيس شدند.. گفته بودم که من الهه بارانم! باران که بخواهم، از آسمان هم که نبارد از چشمان من که مي تواند ببارد. رفيق جانم. اين اتاق خالي است و من سردم است و سرم درد مي کند و چيزي دور گلويم حلقه زده. حس تنهايي مي کنم. حس تنهايي عجيبي مي کنم. گفتم که امروز همه چيز عجيب شده است. من دلم گرفته است. يعني من بيشتر وقتها دلم مي گيرد. اما امروز عجيب گرفته است. عجيب عجيب عجيب.. از خطوط اين صفحه که آبي شان کردم خوشم مي آيد. مي بيني؟ رنگ آبي موزوني شده. مثل رنگ آسماني که باراني نيست و من زياد دوستش ندارم. اما اين يکي را دوست دارم. چون بهتر است که نبارد. اگر باران ببارد، حتما دلم بيشتر برايت تنگ مي شود. گمان نکنم اين خطوط موزون آبي را برايت بخوانم. آخر تو که اينجايي.. همين جا کنار من.. و همه اين خطوط را خط به خط مي خواني. خط به خط.. خط به خط سر من که درد مي کند يا خط به خط چشمانم که نمي دانم از خستگي ست يا خواب آلودگي که اينطور مي سوزند.. يا خط به خط اين تنهايي..مي خواني که؟ مگر نه؟
اينجا سرد است و من مي ترسم که حتي اگر روي صندلي هم بروم باز قدم نرسد تا پنجره را ببندم. اما سرد است.. سرد .. و من مي ترسم.. مثل آنکه مي ترسم که قد دوست داشتنم به قد دوست داشتن تو نرسد و دلم بسوزد. مي داني رفيق .. من دلم گرفته است و دوست دارم هر طور که شده قدم به قد پنجره برسد. دوست دارم تا زودتر بفهمي که مي شود که قد من هم به پنجره برسد و راستش امتحان که نکرده ام رفيق، چه مي دانم شايد رسيد! دلم گرفته است رفيق.. گرفته.. عجيب گرفته و شايد پرت و پلا مي گويم. اما اين را مطمئنم که اين اتاق خالي سرد است و هر طور که شده بايد پنجره را بست..


مهر ۸۳
آفتا

Monday, October 18, 2004

دوست دارم که لال بشوم. اين روزها همه اش دوست دارم که لال بشوم. و نمي دانم که چرا هر چقدر که بيشتر دوست دارم که لال بشوم بيشتر حرف مي زنم. راستش خسته ام.. خيلي زياد. خستگي اين بيست و اندي روز دانشگاه برايم درست مثل خستگي يک ماه مي ماند. و باز بيشتر دوست دارم که لال بشوم. راستش مني که هميشه گوينده بوده ام حالا چطور مي توانم اينهمه شنونده باشم. شنونده داستاني که بيشتر و بيشتر لالم مي کند و مجبورم مي کند که بيشتر حرف بزنم و حرف بزنم و حرف بزنم. حالا هم هي دارم حرف مي زنم و هي بيشتر حس لالي مي کنم. من لال شده ام.. به سادگي سادگي سادگي يک حرف گنگ..


آفتا

Tuesday, October 12, 2004

براي قاصدک:


آدمها، بعضي هايشان مي آيند و مي روند. يعني راستش انگار آمده اند که بروند. عين قاصدک..
آدمها، بعضي هايشان مي آيند و دور هم جمعتان مي کنند و هي در گوشت پچ پچ دوست داشتن مي کنند و بعد فوتت مي کنند و مي ماني که تو فوت شده اي و آنها رفته اند. مي داني.. عين قاصدک..
آدمها، بعضي هايشان را کم مي بيني. شايد نهايتش بشود بشود قد انگشتان دستت . اما مي بيني و مي روند و وقت رفتنشان قد تمام انگشتهاي روي زمين براي خداحافظي حرف کم مي آوري.. عين قاصدک..
قاصدک ها وقت رفتن، زير چشمهايشان پر اشک است و زير حرفهاي تو پر از سکوت.. عين عين همين کلمات بي هوايي که از سر دلتنگي قاصدک مي گويم.. مي بيني قاصدک ها چه زود خودشان را توي دل آدم جا مي کنند؟
قاصدک ها،‌بيشترشان صبر مي کنند تا زير گوششان پيغام بگذاري و فوتشان کني،‌اما اين يکي عجيب بود، زير گوش من گفت مواظب تو باشم.بعد فوتم کرد. راستي زير گوش تو هم گفت که مواظب من باشي؟


آفتا

Sunday, October 10, 2004

من به دنبال حرفي مي گردم
ناگفته و ناگفتني
از اين رو دستم به سوي
کتابي نمي رود
و چشمم بيهوده گوشه اتاق را
تماشا مي کند


(بيژن جلالي)

من به دنبال حرفي مي گردم.. دلم مي گيرد و غلت مي خورم توي سکوت. سکوتي که با کلمات گنگ روزمره گي مي آميزد و حرف مي شود و ..
من به دنبال حرفي مي گردم. اين روزها پر از حرفم.. پر از هياهو.. و پر از تو. اين روزها کمتر مي بينمت، اما کنارم راه مي روي.. حرف مي زني.. مي خندي.. خيره مي شوي.. اما اخم نمي کني. اخمت را آخر نديده ام..
اين روزها پرم. پرم از تمناي هجرت. هجرت نه از براي نماندن. هجرت از براي رفتن. من ميان راه بندانهاي تهران راه مي روم و جلوي بيشتر چراغ قرمز هايش مي ايستم. من مي دوم ..تند و تند مي دوم تا به کلاسهاي دو واحدي و سه واحديم برسم. من مي دوم و نفس کم مي آورم و تند و تند سرفه هاي چرکي مي کنم و سرفه هايم با رشته کلام استاد ها گره مي خورد و ميان چپ چپشان نگاهشان بيرون مي روم و مي دوم و نفس کم مي آورم و سرفه مي کنم و بيرون مي دوم و ميان پله هاي مدرسه خانم ا. را مي بينم که برايم آب گرم مي آورد و با آن لحن صميمي مصنوعي مسخره اش مي گويد: دختر گلم چرا سرفه مي کنه؟ و من مي دوم .. مي دوم و همه آن روز را توي دستشويي دبيرستان بالا مي آورم و خيالم که راحت مي شود بر مي گردم سرکلاس و باز به قطره هاي باران که لاي انتگرالهاي جز به جز مي بارند خيره مي شوم. من مي دوم و مي دوم و گم مي شوم ميان هفده سالگي و بيست و دوسالگي و فکر مي کنم که هجرت چقدر مي تواند خوب باشد و چقدر خوبست که نمي شود آدمي وطنش را همچون بنفشه ها با خود ببرد هر کجا که خواست..

اگر کسي مرا خواست
بگوييد رفته باران ها را
تماشا کند
و اگر اصرار کرد
بگوييد براي ديدن توفان ها
رفته است
و اگر باز هم سماجت کرد
بگوييد رفته است تا ديگر
باز نگردد


(بيژن جلالي)



آفتا


Friday, October 08, 2004

گمانم سرد است. چيزي شبيه به پاييز و يا عصر عصر عصر جمعه. سردم است و نمي دانم که سردي ام از سرماخوردگي است يا از پاييز .. و يا از عصر عصر جمعه.
چشمهايم را مي گذارم روي هم تا خوابم ببرد. نمي برد و مرا مي برد توي روزهاي سرد پاييزي. مرا مي برد وسط هفده سالگي. باران تند مي آيد. تند و تند. مي پرد توي گلويم و شروع مي کنم به سرفه کردن. سرفه و سرفه سرفه. مي پرم. از خواب.
خسته ام بايد خوابم ببرد. نمي برد و مي برد لاي ورقهاي کتاب حافظ و مي شنوم که سولماز بلند بلند مي خواند:

من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مســــــــــــتحق بودم و اينها بزکاتم دادند



غلت مي خورم و انگار که از سراشيبي خيابان دانشگاه غلت خورده باشم، درست مي افتم وسط ميدان تجريش. هر طرف را که نگاه مي کنم آشنايي نمي بينم و دست آخر نمي فهمم از کوه برگشته ام يا از کلاس زبان يا اصلا من از جايي بر مي گردم؟
اين بار چشمهايم را باز مي کنم و سعي مي کنم که خوابم نبرد. تصويرها انگار که فرصتي پيدا کرده باشند تند و تند مثل فيلمهاي از آخر به اول از جلوي چشمان بازم رد مي شوند و انگار که چيزي ته دلم خالي شده باشد مي ترسم و زود ميبندمشان. چشمهايم.. من بايد خوابم ببرد.. سارا مي دود. مثل هميشه تند و تند از اين طرف به آن طرف مي دود و انگار که سر راهش بايد بايستد، مي ايستد و توي دفتر من مي نويسد:

ســـــمن بويان غبار غم چو بنشينند بنشانند
پري رويان قرار از دل چو بســـــتيزند بستانند

بــــــــفتراک جفا دلها چو بـــــــربندند بربندند
ز زلف عنبرين جانها چو بگشايند بفشاننــــــد

در اين حضرت چو مشتاقان نياز آرند نــــاز آرند
که با اين درد اگر در بنــــد درمانــــــند درمانند




آفتا

Saturday, October 02, 2004

هوا پاييزي است و درسها شروع شده و گلويم هم درد نمي کند و مي پرسد و لبخند مي زند که خيالش راحت شده است از اينکه درسهايم شروع شده و گلويم هم درد نمي کند. همين. نقطه سر خط.هوا پاييزي است و تو سرما خورده اي و يادت رفته است که قرص بخوري و به من قول نمي دهي که بروي دکتر. نقطه سر خط.هوا پاييزي است و من سرم درد مي کند و و درد مي کند و مي شنوم که کسي آنطرف تر خودش را از کوه پرت کرده است. خودکشي. نقطه سر خط.هوا پاييزي است و باران نمي خواهد که بيايد و من پشت سر هم لغت حفظ مي کنم و لغت حفظ مي کنم. نقطه سر خط.هوا پاييزي است و خواب ظهر پاييزي مثل هميشه است.. مثل کابوس بيداري بعد از مرگ.. نقطه را نمي گذارم، مي ترسم باز خوابم ببرد و پشيمان بشوم .. هوا پاييزي است و من باز قول مي دهم که يادم بماند که ظهرهاي پاييزي نبايد خوابيد.. نبايد.. نبايد.. نبايد..
آفتا

Wednesday, September 22, 2004

عرضم به حضور انورتان که بالاخره اين آرشيو ما هم پديد آمد! البته با مساعدتهاي بي دريغ رفيق ايليا. دستت درست رفيق!
راستش بيشتر از هر چيز و هر کس ديگر اين آرشيو را براي خودم فعال کردم. آخر همين آرشيو را که بخواني مي بيني که همه هستي من همين دست نوشته هاست.همين پراکنده نويسي ها..
همه هستي من.. همان آيه تاريک فروغ.. بخوان ..همه اش را بخوان. مي دانم که قبلترها خوانده اي. اما باز هم بخوان. مي دانم آرشيو يعني گذشته.. يعني بايگاني شده . درست است.. گذشته. اما من هنوز نگذشته ام. من همين جا ايستاده ام. همين جا که چند ماه پيش هم. نگاه کن. مرا بخوان. مي ترسم فراموشت بشود..


آفتا

Sunday, September 19, 2004

از لورکا :


تق تق !
کیه ؟
باز هم پاییز .
چه می خواهی ؟
خنکای گونه های تو را .
نمی دهم
من می گیرمش .
تق تق !
کیه ؟
باز هم پاییز



امروز گونه هايم يخ کرد و انگار چيزي ته دلم فرو ريخت. پاييز را دوست مي دارم با همه حس گرفتگي که به من مي دهد. شايد گرفتگي نباشد. چيزي باشد شبيه به دلشوره. چيزي شبيه به هذيان. يا درد. گمان نمي کردم اين پاييز هم بيايد. حس را مي گويم. حسي که پيش ترها، پاييز هاي پيش، هر کدام براي خودشان و براي من دليلي داشتند. و حالا هم آمده است. حس را مي گويم. اين بار بي دليل. انگار که بايد بيايد. بايد بيايد و ته دلم را بلرزاند و مني را يادم بيندازد که بايد بي اعتنا روي برگ هاي خشک صداي خش خش راه بيندازم و زير باران پرسه بزنم. عين هذيان.. انگار کن دخترک سراسر سياه بپوشد و زير باران تند، تند و تند راه برود. تو از پشت شيشه ماشين برايش دست تکان بدهي و لبخند بزني. همان دخترک را انگار کن که به او مي گويي بارون رو دوست داري نه؟ مثل همه سياه پوشان غريبانه نگاهت مي کند و کودکانه دوست داشتنش را انکار مي کند و مي گويد خيس شدم! دخترک سياه پوشي که از تو کتاب شاه سياهپوشان را هديه مي گيرد..

باران مي باريد. تند و تند. و همه جا خيس بود. همه سنگ قبر شاملو و همه سنگ قبر مختاري و پوينده و .. همه جا خيس بود و من خوب مي دانستم که نه براي سنگ قبر شاملو سياه پوشيده ام و نه براي سنگ قبر پوينده و نه.. من فقط و فقط براي خودم سياه پوشيده بودم. براي دخترکي که زير باران هاي تند پاييزي ته دلش مي لرزد و انگار قطره قطره هاي باران او را به ياد تمام لحظه لحظه هاي هفده سالگي مي اندازد. تمام لحظه هايي که بين نيستي و هستي گم شده بودند.
و من مي خندم. مي خندم به همه دلشوره هايي که پيش از اين نمي دانستم دليلشان فقط و فقط پاييز است و بس. من مي خندم و مي خندم و ته دلم انگار که چيزي مي لرزد. انگار کن مست شراب کهنه اي باشي که در عين خنده برايت بي قراري بياورد. انگار کن مست بي قراري باشي. مست دلشوره. نگاه کن. دلم شور مي زند. دلم باران مي خواهد و بالاي همه دست نوشته هايم مي نويسم آفتاب مي شود..



آفتا

Friday, September 17, 2004

مي شود.. مي داني همه اش مي تواند که بشود. همه بودن من. همه اينکه من ميتوانم کلي آدم باشم. آدم. هماني که اسمش الف نون سين الف نون است. همان محکوم هميشگي به مرگ در باتلاق گاوخوني. هماني که مي تواند خياط باشد يا شناگر. ولگرد خيابانها باشد يا کتابفروش. مي تواند شاعري باشد که شعر نمي گويد يا آن ديگري که شعر هم مي گويد. هماني که هم مي تواند جلاد باشد هم روشنفکر جان در کف خلق فدا کرده! همان الف نون سين الف نوني که به طرز لجن واري همه چيز هست و در عين هيچ چيز نيست. مي داني.. مي شود! همه اش مي شود که باشم. ولي همه اين بودنها تنها يک دليل مي تواند داشته باشد. يک دليل تنها که براي همه شنا کردنها بشود که باشد. يا بهتر بگويم. همه اين دست و پا زدنها. آخر مي داني که اين زاينده رود اصلا جاي شنا کردن نيست. اينجا فقط مي شود دست و پا زد!


تو همراه دستهاي من هستي
که مي نويسد
و همراه چشمهاي من هستي
که مي بيند
تو پشت کاغذ سفيد هستي
که انتظار مي کشد
تو پشت کلمات شعر من هستي
که از تو مي گويد
(بيژن جلالي)


آفتا
پ.ن: راستي من دلم بد جور آرشيو مي خواهد. کسي مي داند با اين بلاگر جديد چطور ميشود به آرزويم برسم؟!

Wednesday, September 08, 2004

از بوف کور صادق هدايت:


هزاران سال است که همين حرفها را زده اند، همين جماع ها را کرده اند، همين گرفتاريهاي بچه گانه را داشته اند، آيا سرتاسر زندگي يک قصه مضحک، يک متل باورنکردني و احمقانه نيست؟ آيا من فسانه و قصه خودم را نمي نويسم؟ قصه، فقط يک راه فرار براي آرزوهاي ناکام است. آرزوهايي که به آن نرسيده اند. آرزوهايي که هر متل سازي مطابق روحيه محدود و موروثي خودش تصور کرده است؟

....
...

مي ديدم که درد و رنج وجود دارد ولي خالي از هرگونه مفهوم و معني بود. من ميان رجاله ها يک نژاد مجهول و ناشناس شده بودم، به طوري که فراموش کرده بودند که سابق بر اين جزو دنياي آنها بوده ام. چيزي که وحشتناک بود، حس مي کردم که نه زنده ي زنده هستم و نه مرده ي مرده، فقط يک مرده ي متحرک بودم که نه رابطه با دنياي زنده ها داشتم و نه از فراموشي و آسايش مرگ استفاده مي کردم.

....
...

گاهي فکر مي کردم آنچه را که مي ديدم، کساني که دم مرگ هستند آن ها هم مي ديدند. اضطراب و هول و هراس و ميل زندگي در من فروکش کرده بود، از دور ريختن عقايدي که به من تلقين شده بود، آرامش مخصوصي در خودم حس مي کردم. تنها چيزي که از من دلجويي مي کرد، اميد نيستي پس از مرگ بود، فکر زندگي دوباره مرا مي ترسانيد و خسته مي کرد، من هنوز به اين دنيايي که در آن زندگي مي کردم، انس نگرفته بودم، دنياي ديگر به چه درد من ميخورد؟ حس مي کردم که اين دنيا براي من نبود، براي يک دسته آدمهاي بي حيا، پررو، گدامنش، معلومات فروش چاروادارو چشم و دل گرسنه بود ــ براي کساني که به فراخور دنيا آفريده شده بودند و از زورمندان زمين و آسمان، مثل سگ گرسنه ي جلوي دکان قصابي که براي يک تکه لثه دم مي جنبانيدند، گدايي مي کردند و تملق مي گفتند ــ فکر زندگي دوباره مرا مي ترسانيد و خسته مي کرد. نه، من احتياجي به ديدن اين همه دنياس قي آور و اين همه قيافه هاي نکبت بار نداشتم، مگر خدا آنقدر نديده بديده بوده که دنياهاي خودش را به چشم من بکشد؟ ــ اما من تعريف دروغي، نمي توانم بکنم و در صورتي که زندگي جديدي را بايد طي کرد، آرزومند بودم که فکر و احساسات کرخت و کند شده، مي داشتم، بدون زحمت، نفس مي کشيدم و بي آنکه احساس خستگي بکنم، مي توانستم در سايه ي ستون هاي معبد لينگم، براي خودم زندگي را به سر ببرم.

آفتا

Sunday, September 05, 2004

خيره مي شوم به شعله قرمز سيگارت. بعد به چشمانت. لبخند مي زني. من هم. از سر شدن انگشتانم مي گويم و اينکه وقتي به استاد گفتم اشاره کرد به سرش و گفت انگشتانت نه. مي خندي. مي خندم. مي گويي بايد آدم جالبي باشد٬آرام. ميگويم چطور. مي گويي همين که : چيزي نيست مغزت سر شده. مي خندم: اصلا آدم آرامي نيست. پک مي زني به سيگارت: اصلا نمي توانم با آدمهاي نا آرام دم خور شوم. مي پرسم: چطور با من دم خوري؟ لبخند مي زني: با تو دوست دارم که دم خور باشم. به همين سادگي...
همه چيز به همين سادگي است و انگار همه اين سادگي نمي خواهد توي کله کابوسهاي من فرو رود. کابوسها را فراموش مي کنم. خيلي زود. باور کن. اما انگار که بختک باشند. فرود مي آيند روي سرم. چيزي مثل سنگيني. آنقدر که نتوانم سر پا بايستم و بنشينم و بگويم که سرم گيج رفت. مي داني که ..هميشه بهانه هست.مي داني بايد حرف بزنم. يعني بايد با تو حرف مي زدم. مي داني بايد مي فهميدي که اين بالا٬ روي سرم بختک بود. مي داني بايد مي شکستکش. سکوت را.. بايد.


آفتا

Wednesday, September 01, 2004

در زندگي زخمهايي هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي خورد و مي تراشد.اين دردها را نمي شود به کسي اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين دردهاي باورنکردني را جزو اتفاقات و پيش آمدهاي نادر و عجيب بشمارند و اگر کسي بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاري و عقايد خودشان سعي مي کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقي بکنند، زيرا بشر هنوز چاره و دوايي برايش پيدا نکرده و تنها داروي آن فراموشي به توسط شراب و خواب مصنوعي به وسيله افيون و مواد مخدره است ولي افسوس که تاثير اين گونه داروها موقت است و به جاي تسکين پس از مدتي بر شدت درد مي افزايد. (بوف کور صادق هدايت)
در زندگي زخمهايي هست..زخمهايي که مثل درد جزوي از گوشت و خون من شده اند. مثل يک رفيق هميشگي همراه منند و بغايت با وفا. آن بالا نوشته است که اين دردها را نمي شود به کسي اظهارکرد... ديگر من نمي نويسم. مي گويي ديد من به زندگي را تحسين مي کني. مي گويي مثل من کسي را نديده اي که سعي کند اينطور از بيرون به زندگي نگاه کند. و من باز از درد مي گويم. دردي که مثل سوهان يا مثل خوره سر بر مي آورد و ذهنم را خراش مي دهد. از دردي که تحسينش نمي کنم. به من مي گويي از بيرون به همه چيز نگاه مي کنم. اما اين، عين درد من است. من، اين بيرون گم شده ام.. من، انگار که با زخم بزرگ شده باشم. عادتم شده است. من از ترکهاي روي ديوار هم براي خودم زخم مي سازم. شايد بهتر باشد بگويم زندگي من گاهي زخمي مي شود که مثل خوره روحم را در انزوا مي خورد...
آفتا

Friday, August 27, 2004

قسمتهايي از شعر سنگ آفتاب اوکتاويوپاز:


اي زندگي که بايد تو را زيست، که تو را زيسته اند،
زماني که دوباره و دوباره چون دريا مي شکني
و به دور دست مي افتيبي آنکه سربگرداني،
لحظه اي که گذشت هيچ لحظه اي نبود،
اکنون آن لحظه فرا مي رسد، به آرامي مي آماسد،
به درون لحظه اي ديگر مي ترکد و آن لحظه بي درنگ ناپديد مي شود.

...
..
..


هذيانم را دنبال مي کنم، اطاق ها، خيابان ها،
کورمال کورمال به درون راهروهاي زمان مي روم،
از پله ها بالا مي روم و پايين مي آيم،
بي آنکه تکان بخورم با دست ديوارها را مي جويم،
به نقطه آغاز باز مي گردم، چهره تو را مي جويم،
به ميان کوچه هاي هستيم مي رويم
در زير آفتابي بي زمان
و در کنار من تو چون درختي راه مي روي، تو چون رودي راه مي روي،
....
..


ما آثار تاريخي يک زندگي هستيم
زندگي اي نزيسته و بيگانه، که کمتر از آن ماست،
ــ زندگي به راستي چه وقت از آن ما بود؟
چه وقت ما آنچه که به راستي هستيم هستيم؟
زمين استواري نداريم،
ما هرگز چيزي جز گيجي و تهي نيستيم،
دهان هايي در آينه، وحشت و تهوع،
زندگي هيچگاه از آن ما نيست، از آن ديگران است،
زندگي از آن هيچکس نيست، ما همه زندگي هستيم،
....
..


دروازه هستي، بيدارم کن و طلوع کن،
بگذار من چهره اين روز را ببينم،
بگذار من چهره اين شب را ببينم،
همه چيز دگرگون مي شود و مرتبط مي شود
معبر خون پل، ضربان قلب،
مرا به آن سوي شب ببر
آن جا که من تو هستم، آن جا که ما يکديگريم،
به خطه اي که تمام ضماير به همه زنجير شده اند:
دروازه هستي، هستي ات را بگشا، بيدار شو،
روي چهره ات کار کن، تا شايد تو هم باشي،
روي اجزا چهره ات کار کن، چهره ات را بالا بگير
تا به چهره من که به چهره ات خيره شده است خيره شوي،
تا اينکه به زندگي تا سر حد مرگ خيره شوي،
چهره دريا، نان، خارا و چشمه،
سرچشمه اي که چهره هاي ما در چهره اي بي نام
فاني مي شود، هستي بي چهره،
حضور وصف ناپذير در ميان حضورها...


اين شعر يک جورهايي ديوانه ام مي کند. از آن ديوانگي هاي آرامش زا. از آن آه هاي تعجب دار مي کشي و مي گويي المپيک بعدي من بيست و هفت ساله مي شوم. و من پيش خودم از آن آه هاي تعجب دار مي کشم و مي گويم خب منم بيست و هفت ساله مي شوم! و تو به شوخي به من يادآوري مي کني که نچ! المپيک بعدي مي شود يازده سالت! و من فکر مي کنم که: زندگي هيچگاه از آن ما نيست، از آن ديگران است،
زندگي از آن هيچکس نيست، ما همه زندگي هستيم،
حالا مي خواهد يازده سال باشد يا بيست و هفت سال.. مي خواهد بيست و سه سال باشد يا بيست و دو ، يا همان دو و دو که با هم مي شود چهار يا همان دچار.. دچار زندگي...
تراژدي جالبي ست ..نه؟


آفتا


Friday, August 20, 2004

از بيژن جلالي:

خاطر من چون صحرايي
است
که حشرات بسيار
در آن خانه کرده اند
و خاربن بسيار بر آن
روئيده است
باراني را آرزومندم
که بستر رودهاي خشک از آن لبريز شود
و آب هاي بيشمار و بي طاقت آن
سوراخ هاي خاطره مرا پر کند
باد تندي را آرزومندم
تاخاربن ها را از خاطره من بزدايد
و من چون سرزمين تازه اي شوم
با آرزوي گلهاي بسيار
و آواز مرغان بسيار
و نسيم بهاري بر من جاري شود



پاييز مي آيد. پاييز و باد و باران. باد و باران. باد و باران. باد و باران.. باد..باد..باد...



آفتا

Saturday, August 14, 2004

من آدم بشو نيستم! دندانم را نمي گذارم روي جگرم! صبر نمي کنم، يک لحظه صبر نمي کنم تا طعم شيرين انتظار را بکشم. تا وقتي مي آيد دلم هري بريزد پايين و اگر قضيه خيلي رمانتيک بود اشک توي چشمهايم جمع بشود و ****** !
نچ! اين کله کدو درست بشو نيست که نيست...پوووووووففففففففف
خدا وکيلي بيا اين دفعه حالم را بگير. نه نگو! حالم را بگير تا جا بيايد. تا ديگر از اين کارها نکنم که بعدش خودم غمباد بگيرم. خب؟

پانوشت: گفتم که .. امروز چند دقيقه اي حس کردم لحظه ها کند شده اند. حس کردم ديگر تمام شد. با اين حساب اگر خيلي انتولک (intellectual ) (به قول تو) باشيم مي توانيم فکر کنيم من چون خيلي آدم فلسفي هستم و کله ام به هيچ وجه به شکل کدو نيست(!)، همه اش حس مرگ دارم و اينکه : الانه که تموم بشه! در نتيجه طاقت نمي آورم حس بيايد طرفم. براي همين مي آورمش! به زور!!! ولي خدا وکيلي بيا اين دفعه حالم را بگير. دستت درست رفيق!


آفتاي متفاوت!

Thursday, August 12, 2004

فروغ مي گويد:

چه مي تواند باشد مرداب
چه مي تواند باشد جز جاي تخم ريزي حشرات فاسد
افکار سردخانه را جنازه هاي باد رقم مي زنند
نامرد، در سياهي
فقدان مرديش را پنهان کرده است
و سوسک،... آه
وقتي که سوسک سخن مي گويد
چرا توقف کنم؟



سوسک سخن مي گويد و من ساکتم. ساکتم.. ساکت.. ساکت. و گمان مي کنم وقتي که سوسک ،...آه سوسک سخن مي گويد چرا من سخن بگويم؟ در من چيزي نيست براي گفتن . براي حرف زدن . براي توجيه کردن. براي اعلام حضور! من هيچ چيز نيستم . نه بيگانه ام. نه آشنا. نه تنهايم نه در انتظار گودو .من ساکتم و آنقدر بي حرفم که بي حرفيم نيز در کلمات جا نمي شود. من نيز آن مفهوم مجرد را جسته ام؟ (شاملو). نه نجسته ام! من نهايت هيچ چيز را حس نکرده ام. من هيچگاه تا آخر نرفته ام. من نجسته ام .. نه... من آن مفهوم مجرد را نجسته ام. و براي همين است که مي گويم من حرام نشده ام. چرا که من هيچ چيز نشده ام. هيچ چيز ..هيچ چيز..

هيچ من .. و هيچ تو .. چيزي شبيه به همان سر و ته زمين.. ما در عين فاصله بر هم منطبقيم ..مي بيني؟


آفتا


پانوشت : اين آفتا را تو رويم گذاشتي. پرسيدم چرا آفتا؟ يادت است؟
گفتي: آفتا يعني آفتابي که هنوز آفتاب نشده است. بعد دوباره اسم خانه جديدم را گذاشتي آفتاب مي شود..

Sunday, August 08, 2004



  • دچار سکوت شده ام، به قول تو. گمانم حس آمده است، باز هم به قول تو. دور شده بودم از اين حس. و حالا حس آمده است و من، حس خوبي دارم. ساکت شده ام. مدت زيادي ست که ساکت شده ام و حرف نمي زنم. تنها گاهي هذيان مي گويم. اين يکي از متافيزيک حرف مي زند و آن يکي از چپ و چپ گرايي. و من تنها گوش مي کنم. صورتم گوش مي کند و حس ام انگار که در مرداب، تقلاي زندگي کند تن به حرف زدن نمي دهد و تنها سکوت و آشفتگي. چيزي در من به در و ديوار مي کوبد و فريادهاي خودش را خفه مي کند. چيست؟ نمي دانم چيست..
    خسته ام و انگار مدتهاست که گم شده ام. يعني درستش را که بگويم از همان ابتدا گم شده به دنيا آمدم.

    زندگي شايد
    ريسماني ست که مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
    زندگي شايد طفلي ست که از مدرسه بر مي گرد

    يا عبور گيج رهگذري باشد
    که کلاه از سر بر مي دارد
    و به يک رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد:
    صبح بخير


    اتاق من. نور کم چراغ و ميز بهم ريخته. قبلترها پاهايم را مي گذاشتم روي ميز و مي نوشتم
    اينجا نشسته ام ...زير نور چراغ مطالعه...پاهايم روی ميز...مثل همه بی قانونيم..کنار پنجره...که آنطرفش باران می بارد...با همه بی قانونيش




    و حالا اينجا نشسته ام، پاهايم روي ميز و به هيچ چيز فکر نمي کنم. نه به ميز. نه به پاها. و نه به بي قانوني. تنها، پاهايم را روي ميز گذاشته ام و مي نويسم. کاري شبيه به بي قانوني..

    در اتاقي که به اندازه يک تنهايست
    دل من
    که به اندازه يک عشقست
    به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد
    به زوال زيباي گل ها در گلدان
    به نهالي که تو در باغچه خانه مان کاشته اي
    و به آواز قناري ها
    که به اندازه يک پنجره مي خوانند


    همين.


    آفتا

Thursday, August 05, 2004

مي گويي
زمين صاف است و
من
آخر زمينم

مي گويي
بعد از من
سقوط است و
خلا بي پايان تو

مي گويي
تو با من تمام مي شوي و
تمام شد.

مي گويم
من
با تو آغاز مي شوم و
..

اينجا که من هستم
سر زمين است
اينجا که من هستم
با توست
تويي که مي گويي
در انتهاي زمين ايستاده اي
جايي که سر راه هيچکس نيست

اينجا که من هستم
در توست
تو به توي توست
رو به روي توست
مي بيني که
زمين گرد است
به همين سادگي.



آفتا

Saturday, July 31, 2004

پشت قدمهاي استاد قدم بر مي دارم. استاد از ايده هاي مختلفي که براي مقاله هست مي گويد و از اينکه چه خوب است که من يک سال و نيم وقت دارم و مي توانم حسابي اصولي کار کنم. استاد مثل بيشتر استادهاي ديگر از اينکه هدف اصلي من براي مقاله نوشتن رفتن است بدش نمي آيد و مثل بعضي استادهاي کپک زده دانشگاه لاي کتابهاي پوسيده دم از عشق به علم نمي زند. استاد موضوع پروژه فوق ليسانس خودش را، گمانم مثل بچه اش دوست دارد و بايد مي ديدي چهره اش را وقتي که فهميد موضوع پروژه ده سال پيش اش هنوز هم به روز است. و من قدم بر مي دارم و نگاه مي کنم به رو به رو، و به هجرت که گمانم اگر دليل آن نبود هيچوقت به صرافت نمي افتادم که رشته ام را دوست دارم يا نه و هيچوقت مثل ديروز با قاطعيت به فتانه نمي گفتم : اگر قرار بر دوباره کنکور دادن بود باز کامپيوتر را انتخاب مي کردم. و راستش ...خنده ام مي گيرد. به اينکه چقدر زود اهلي مي شوم. اگر رتبه ام دو تا اين ور تر بود يا مثلا دو تا آن ورتر و مثلا مي رفتم رشته مهندسي آبياري گياهان دريايي، گمانم باز هم همينطور با عشق برايتان از گياهان دريايي مي گفتم و لابد از روش جديدي که خودم اختراع کردم براي آبياريشان!
هه..خنده دار است نه؟ من زود اهلي مي شوم.. خيلي زود.. و اين گمانم همان پوچي يي است که من در عمق همه چيز حس مي کنم، و با اين حال حاضر نمي شوم در کلمات به تلخي اش تن بدهم. درست برعکس تو. نگاه کن: من از هجرت مي گويم:
مي خواهم بروم.. چون بيشتر از اين نمي خواهم مسموم فرهنگ اينجا بشوم. مي خواهم بروم.. چون خسته ام و حس مي کنم اينجا دستهايم براي هر کاري بسته است. مي خواهم بروم ..چون اينجا که هستم ،خودم نيستم. اينجا من از خودم فرار مي کنم. من اينجا مسموم بطالت پدرانم شده ام. من اينجا به سادگي به خودم دروغ مي گويم.. مي خواهم بروم...

و تو از هجرت مي گويي: مي خواهي بروي و مي گويي: ميداني رفيق، من هيچوقت پرنده مهاجر نبوده ام ، هجرت به کجا؟ براي چي؟ مني که زندگي ام به هيچ چيز گره نخورده . نه به تاريکي، نه به روشنايي. تنها هجرتي که مي شناسم هجرت به نيستيه که براي اون هم لازم نيست پرنده بود، ميشه کرم بود يا زالو يا گوسفند...

مي داني من با کلمات بازي مي کنم. درست مثل بازي يه قل دو قل. بازي کرده اي تا به حال؟ يک کلمه را مي اندازم هوا و چهار تاي ديگر را از روي زمين جمع مي کنم. يا دو تا را مي اندازم هوا و سه تاي ديگر را.. درست همانطور که کرم با خاک ، يا گوسفند با..

و تو روي کاغذ مي نويسي:

انديشه هايمان
چون آب هاي راکد و بيمار
در گود خاطرات فرو مي رفت
ما پير مي شديم..




آفتا

Monday, July 26, 2004

در فصل برگريز آمد،
دلگير،
چونان غروب غمزده پاييز.
خواندم.
 
رفتيمو من ملال عظيمش را،
در چشم هاي سياهش
 
ــ بي هيچ پرسشي و جوابي ــ
وقتي سکوت بود
بعد زمان چه فاصله اي داشت.
ديدم که جام جان افق پر شراب بود
 
من،
در آن غروب سرد
مغموم و پر ز درد
با واژه سکوت
خواندم سرود زندگيم را.
 
شب مي رسيد و ماه،
زرد و پريده رنگ
مي برد
ما را به سوي خلسه نامعلوم.

...
..
(حميد مصدق)
 
سکوت کرده بودم و جز صداي قطرات باران چيزي نمي شنيدم. از همان غروب هاي پاييزي سخن مي گويم. آن غروب هاي پاييزي که گمانم او گوشه اي مي گرفته و مدام زير لب ذکري مي گفته و از آن خداي بالاي سرش براي من طلب شادي مي کرده و حالا که من با او از تو مي گويم و اينکه دوستت دارم، لبخند مي زند و مي گويد پس ديدي خدايي هست. ديدي پاداشت راگرفتي و من پوزخند مي زنم و مي گويم که من کاري نکرده ام که بخواهم پاداشش را بگيرم. بعد توي دلم تو را تصور مي کنم که حوريان بهشتي دو دستي از آسمان پايين مي آورندت و بعنوان هديه و پاداش الهي تقديمت مي کنند به من! اين درست مثل آنست که به يک بچه که معدل بيست آورده کتابي تحت عنوان روشهاي درس نخواندن جايزه بدهند! خودت خوب مي فهمي چقدر خنده ام گرفت. بگذريم!
داشتم از آن غروبهاي پاييزي مي گفتم. همان روزهايي که نه به نوازش کسي احتياج داشتم و نه به وجدان درد کسي! همان غروبهايي که تنها يک چيز آرامم مي کرد: قطرات باران. همان روزهايي که خلوت دفتر نشريه و تاريکي اش تنها رفيقم بودند و خدا مي داند که چند بار آنجا ايليا مچم را در ميان اشکهايم گرفته بود و چشم غره تحويلم داده بود. همان روزها که سوداي رفتن به جانم افتاده بود، اما نه اينگونه که حالا، رفتن و به کجا رفتن و براي چه رفتني که تنها تو از آن خبر داري و من. رفتني که از براي سوداي کسي را داشتن نبود. تنها رفتن بود از براي خيال آن دستان جوان که سالهاست ير خاک خون گرفته مدفون شده اند. نه.. تنها تو مي فهمي.. تو مي فهمي که چه مي گويم.
يادت است روزي برايت نوشتم که تمام آن غروبهاي پاييزي و تابستاني و .. را يک شبه خاکشان کردم توي قبرستان و زدم به چاک؟ يادت است که گفتم آن روزها سياهي شان آنقدر سياه بود که سفيدي شان به خاک نکردنشان نمي ارزيد؟ يادت است؟ و من ديروز گريستم. به خاطر همين مرده هاي از قبر در رفته سراسر مدفون شده، به خاطر حسادتي که خودت مي داني چيست و از چيست.. به خاطر اويي که هنوز هم که هنوز است نمي خواهد بفهمد که من نه از سلاله بزرگانم و نه معتقد به آخرتي که او برايش وجدان دردي ندارد. من ديروز روي شانه هايت گريستم..
 
تو،
خورشيد خاوري،
جان جهان ز نور تو سرشار مي شود.
همراه با طلوع تو اي آفتاب پاک،
در خواب رفته طالع من،
                          ــ اين خفته ساليان ــ
                                                         ــ بيدار مي شود
.(حميد مصدق)
 
 
 
آفتا 
 


Friday, July 23, 2004

پوووووفففففففف!!! باز هم اين گلو درد لعنتي و از آن بدتر ضعف و بي حالي که گمانم کاري بلد نيست جز اينکه اول از همه روحيه ام را خراب کند. روحيه خراب من هم دو راه حل بيشتر ندارد. يا نوشتن و يا تو. رابطه نوشتن با حس و حال من يک طرفه است . يعني نوشتن==> گشادگي روح ! اما تو فرق مي کني. رابطه ات يک طرفه نيست با احوالمان رفيق. مي داني که .. تو دردي و درمان نيز هم..


آفتا

Monday, July 19, 2004

خط صاف.. سه خط نزده مي گويد بسه بسه.ببينم اين روزها روي خط صاف هستي. نه؟ متحير نگاهش مي کنم و مي پرسم چطور؟! مي گويد هيجان نداري. بالا پايين نمي شوي. مي پرسم اين را از زدنم فهميديد؟ با تاکيد مي گويد بله! اين بي هيجاني اصلا براي هنر خوب نيست. هنرمند بايد بالا و پايين شود. بايد تکان بخورد و تکان بدهد. مي گويم ولي من هنرمند که نيستم از طرفي اين خط صاف را دوست دارم. آرامش خوبي دارد و.. راستش همه چيز خوب است. چيزي را نمي خواهم تغيير دهم. پوزخند مي زند و با حالت عصبي و بيقرار هميشگي اش مي گويد نه نه! تو حالت خوب نيست! نمي فهمي! اگر روي همين خط صاف حرکت کني پايين و پايين تر کشيده مي شوي. اين طور آرام و بي دغدغه خوب نيست. انسان در رنجهاست که خودش را مي شناسد( اينجاست که ياد مارمولک هاي روزگار مي افتم و حرفهايشان! ) ادامه مي دهد. بايد براي خودت هيجان ايجاد کني. ريسک کني. نگران شوي. مضطرب شوي. نگاهش مي کنم: چطور؟ مي گويد اين ديگر با خودت است. اينجاست که بايد هنرت را نشان دهي..

او حرف مي زند و حرف مي زند و من همينطور بي کلام نگاهش مي کنم. ياد تو مي افتم. ياد تو و ياد در خلاف جهت جريان آب حرکت کردنت. ياد مخالفتت با تمام آنچه که هست. تمام آنچه که به قول خودت جامعه سعي دارد به تو ديکته کند و اينکه تو نمي خواهي مبارزه کني. تنها مي خواهي تسليم نشوي. مي خواهي تن ندهي. و بعد ياد خودم مي افتم، آن روز که دستانم را فشردي و گفتي نگاه کن اين حق توست. گوش مي دهي؟ تو تنها دفاع مي کني.. آه کشيدي و گفتي تو حتي حمله هم نمي کني.. تو فقط دفاع مي کني...و من فکر مي کنم آنها که تنها دفاع مي کنند روي خط صافند. نه؟ دفاع تنها دفاع مي کند. از جايش تکان نمي خورد. حمله نمي کند. گمانم حتي بر خلاف جريان آب هم حرکت نمي کند. چون حرکتي نمي کند. و من در واقع حرکتي نمي کنم. من بيشتر اطرافم را پذيرفته ام. پذيرفته ام که کاريش نمي شود کرد. يا بهتر بگويم: من کاريش نمي توانم بکنم. مي داني ديگر برايم مهم نيست که همرنگ جماعت باشم يا نه. فرقي نمي کند برايم اگر در يک جمع روشنفکري اهل شعر و ادب بنشينم و مدام لبخندهاي مصنوعي بزنم و مدام آدمهاي شيک و پيک باکلاس ببينم که سيگار مي کشند و از نوشته هاي همديگر تعريف مي کنند و اگر خيلي با کلاس باشند بحث سياسي هم مي کنند و معمولا هم به همه حزب ها گروهها و گروهک ها گير مي دهند و به باد انتقاد مي گيرندشان تا من و تو بفهميم و خوب برايمان جا بيفتد که دلسوز واقعي کيست! مي داني اصلا برايم مهم نيست که مثل دخترهاي ديگر موهايم را هاي لايت کنم و شلوار کوتاه بپوشم و شالهاي رنگ به رنگ بزنم يا همين مانتو سياه خودم را بپوشم با آن کفش اسپرت و شلوار سبز. مي داني اگر موهايم را هاي لايت نمي کنم يا به عمرم شلوار برمودا نداشته ام بخاطر سعي بر تفاوت مندي ام نيست. تنها برايم فرقي نمي کند. همين.

يا اگر ديگر علاقه چنداني ندارم به ادامه دادن به آن جلسات روشنفکرانه خودمان که کتاب مي خوانديم و بحث مي کرديم و مثل بچه هاي خوب و با عقل اصلا کار عملي نمي کرديم و تنها در مورد تئوريها حرف مي زديم و خوشحال و راضي بوديم که لااقل همين چند نفر (که خودمان باشيم) آگاه شده اند و به قول خانوم معلم اين خودش يعني کلي ي ي ي!!!

يا اگر ديگر مثل قبلترها به قول سولماز آن آدمي نيستم که با قاطعيت مي گفت نبايد رفت و بايد ماند و اگر کسي مي خواهد کاري بکند بايد همين جا بماند و حالا خودم تصميم قطعي گرفته ام که بروم و اگر و اگر و..

همه اينها دليل بر طغيانم نيست. من اصلا طغيان کردن نمي دانم. اگر اين خط صاف است و اگر آخر اين خط صاف مي شود زوال يا به قول آن موسيقي دان مي شود عامي شدن انسان، بگذار بشود. من از مبارزه با ترس خسته ام. من از زدن حرف هاي گنده گنده و خواندن کتابهاي گنده گنده و هم نشيني با همه آدمهايي که دلشان مي خواهد گنده گنده باشند و فکر مي کنند که گنده گنده بودن يعني طرفدار آزادي و دموکراسي بودن ، يعني مدافع حقوق بشر بودن، يعني اينکه هر روز حتما خبرهاي سياسي روزنامه را خواندن و يعني متفاوت بودن با هر آنچه که تا بحال بوده و هست و اين يعني تجدد و نو خواهي و يعني گنده گنده شدن و .. من از همه اينها خسته ام. باور کن خسته ام.
اگر همه اينها يعني خط صاف، يعني زوال و پوچي، بگذار باشد. خط صاف، صاف است. خوبيش اينست که هيچوقت منحرف نمي شود.

پانوشت: خطوط بالا سراسر تو بود. سراسر از تو بود. تويي که برايم آرامش را آوردي و آن خط صاف را.



آفتا

Friday, July 16, 2004

مي خندم و مي گويم من تازگيها به اين نتيجه رسيده ام که علاقه ام به پيانو و موسيقي کلاسيک آنقدرها نيست. جا مي خورد و مي پرسد چطور؟! مي گويم خب اين شور و اشتياقي که شماها داريد براي زدن و گوش کردن، من در خودم نمي بينم. لحظه اي سکوت مي کند و مي گويد همينکه با خودت روراستي خودش کليه. مي خندم و مي گويم بازم راهو اشتباهي اومدم انگار. راهي که گمانم درست مثل خيلي از راهها و کارهاي زندگيم چيزي نيستند جز نتيجه شرايط و اطرافم و با خودم فکر مي کنم که مثلا اگر من يک دختر بيست و دو ساله چريک بودم در بيست و اندي سال پيش با عقيده اي محکم و آرماني بزرگ يا مثلا يک خانم محترم بيست و دو ساله بودم با يک پسر کوچولوي يکي دوساله و صبحهاي پنجشنبه سوار ماشين مدل بالايي که شوهرم برايم خريده بود مي شدم و مي رفتم شهروند خريد، يا اگر يک دختر بيست و دوساله با چادر پيچيده دور سرم و يک بچه سياه و کثيف هميشه خواب روي دوشم، پشت چراغ قرمز اسپند دود مي کردم و يا..، ديگر نه نگران کم توجهي ام به موتسارت و بتهوون مي شدم و نه..و نه خيلي چيزهاي ديگر!
راه من شده است اين. و اين را با خودم مدام به اين طرف و آنطرف به مي برم و گاهي اين را با خودم تکرار مي کنم و تکرار مي کنم و گاهي به اين افتخار مي کنم و گاهي از اين شرمنده مي شوم و گاهي اين کفرم را در مي آورد و گاهي اين را نزديک مي بينم و گاهي دور و ...
و دست آخر خسته مي شوم و مثل روزهاي قبل مي روم با کليد هاي سفيد و سياه کمي بازي کنم. مي داني .. اين يعني همين!!!


آفتا

Monday, July 05, 2004

نيمه شب است. و من باز هوس شعر خواندن به سرم زده است. و شعر همچون رفيق ديرينه شب زنده داری من روی سياهی چشمهايم می رقصد. آسمان ابری ست و من مدتی ست که در انتظار باران بودن را فراموش کرده ام. من مدتی ست که در انتظار هيچ چيز نيستم . من در انتظار گودو نيستم ! و اين خوب است. تنها همين را می توانم بگويم: خوب است و همين برايم کافی ست. نيمه شب است و :

سفری به شب خواهم کرد

زيرا تاريکی نيز

يگانه و پاک

است (بيژن جلالی)

نيمه شب است و من دلم می سوزد برای اينهمه تنهاييش. برای اينهمه زيبايی و اينهمه بی کسی. و دلم می سوزد برای گورکنی که گمانم شبها هم از قبرها نترسد و دلم می سوزد برای روز، که با اينهمه بد ترکيبيش غره به هياهوی اطرافش می شود، و دلم می سوزد برای آن دخترک مسکوت که بيشتر آدمهای اطرافش را مثل بيشتر مسئله های ترانزيستوی چند طبقه، نمی فهمد.. نمی فهمد.. نمی فهمد!

آنچه که هست

مرا به ياد

آنچه که نيست

می اندازد (بيژن جلالی)



آفتا

Thursday, July 01, 2004

در هوايت
بيقرارم
بيقرارم
روز و شب


سر ز کويت
بر ندارم
بر ندارم
روز و شب
...


شهرام ناظري مي خواند.يکي دو ساعتي مي شود. مثل من که يکي دو ساعتي ست که مي خوانم. دست نوشته هاي خودم را. دست نوشته هاي تو را. و فقط مي خوانم. مي خوانم و مي خوانم.

باز ديوانه شدم
اي طبيب
باز سودايي شدم
اي طبيب
..


دست نوشته ها را مي خوانم. از عقب به جلو. درست مثل فيلمي که از آخر به اول ببيني اش. و حس ها دوباره مي آيند. ياد هانس دلقک مي افتم. که مي گفت حس ها و لحظه ها را نبايد سعي کرد که دوباره ساختشان. تنها بايد همچون خاطره اي آنها را به ياد آورد. ولي من حس ها را مي آورم. دوباره و دوباره. مي خوانم و حسها ديگر با خودشان است که بيايند يا نه. آخر مي داني که.. همه هستي من همين حس هاست. همين دست نوشته هاست. همه هستي من..


آفتا

Saturday, June 26, 2004

گفتم من به مذهب و عقيده خاصي ايمان ندارم. شايد بشود بهتر گفت ايمان خالص ندارم. راستش کمي دروغ گفتم. من به چيزي به نام دوست داشتن ايمان دارم، که نمي دانم اسمش را بايد گذاشت عقيده يا مذهب يا... اما مطمئنم که اسمش را به هيچ وجه نمي توان گذاشت اخلاقيات يا خزعبلي شبيه اين. مي داني .. ايمان من از جنس توست. با همان بيگانگي و قاطعيت خاص خودت. با همان آزادي و بي قيدي خاص خودت.. بگذريم .. خودت بهتر مي داني چه مي گويم..هووووووممم...عقايد يک دلقک.. لحظاتي وجود دارد که يک دلقک آرزويش اينست که پاهايش را دراز کند، سيگاري به لب بگذارد و طعم فراغت را بچشد..هووووووممم .. عقايد يک دلقک .. مي داني لحظاتي وجود دارد که من پاهايم را دراز مي کنم.. به نقطه اي خيره مي شوم و با تخيلات خودم درگير مي شوم. اين طور وقتها درست مثل هانس دلقک دلم مي خواهد کاش زمان آن بود که بشود با کسي دوئل کرد و همه چيز را به نفع خود تمام کرد. بعد با همان حالت لم داده و بي تکلف با تخيلاتم دوئل مي کنم و از همه شان خلاص مي شوم. به همين راحتي. نمي داني مگر؟! تيراندازي ام خيلي خوب است!

پانوشت: گفتي بيايم و بگويم چقدر.. آمدم که بگويم: هزار تا!


آفتا

Thursday, June 24, 2004

راستش، آمده ام که بنويسم. فقط همين. مي داني.. وقتي مي نويسم صداي خودم را مي شنوم. و حالا آمده ام تا به صداي خودم گوش بدهم. گفتم که، فقط آمده ام که بنويسم.
گمانم صداي من چيزي باشد شبيه به تقليد بوي باران روي خاک. خنده ات گرفت نه؟
م م م.. اما نه ..بيشتر شبيه است به آرپژ هايي که اين روزها مي زنم. با همان صداي ناموزون و گوشخراشي که ناشي از کمي تمرين است. يا به قول استاد مربوطه آرپژهايي که با لهجه مي زنمشان.م م م..نه.. شايد شبيه باشد هوا کردن بادبادک در حالي که هيچ بادي نمي آيد. باز خنده ات گرفت نه؟ خنديدنت را دوست دارم. آهان! شايد صداي من شبيه باشد به خنديدن تو! اصلا گمانم صداي من گاهي شبيه است به تو! مي شنوي؟ بيگانه .. بيگانه.. بيگانه.. صدايم را مي گويم. مي شنوي؟ آشنا و آشنا و آشنا.. آشنا براي من.. مي شنوي؟ صدايم را مي شنوي؟


آفتا

Sunday, June 13, 2004

از فروغ:

من از زماني
که قلب خود را گم کرده است مي ترسم
من از تصور بيهودگي اينهمه دست
و از تجسم بيگانگي اينهمه صورت مي ترسم
من مثل دانش آموزي
که درس هندسه اش را
ديوانه وار دوست مي دارد تنها هستم
و فکر مي کنم که باغچه را مي شود به بيمارستان برد
من فکر مي کنم..
من فکر مي کنم..
من فکر ميکنم..
و قلب باغچه در زير آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهي مي شود.



بيهودگي.. تصور اينهمه بيهودگي..و ترس.. ترس من و تجسم و تصورو..و ترس.. ترس از اينهمه بيگانگي.بيگانگي يي که گمانم با بيگانگي تو فرق مي کند. نمي دانم. اما نهايتشان يکي شد. بيگانگي يي که دست آخر برايم اين تصميم را گرفت: رفتن. يا بهتر بگويم: گذاشتن و گذشتن. گذر کردن. گذر کردني که پوچي اش در نهايت همان ديوانه وار دوست داشتن درس هندسه است.

وقتي که وقتي که اعتماد من از ريسمان سست عدالت آويزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغهاي مرا تکه تکه مي کردند
وقتي که چشمهاي کودکانه عشق مرا
با دستمال تيره قانون مي بستند
و از شقيقه هاي مضطرب آرزوي من
فواره هاي خون به بيرون مي پاشيد
وقتي که زندگي من ديگر
چيزي نبود، هيچ چيز بجز تيک تاک ساعت ديواري
دريافتم، بايد. بايد. بايد.
ديوانه وار دوست بدارم.
(فروغ)

و دستانش. دستان او که زير بارش يکريز برف مدفون شد. برف سياه. سرد. که هنوز هم که هنوز است مي بارد. مي بارد.. و دستانش ..که گمانم حالا آن پايين ها حسابي گرم شده اند. و دستان مضطرب من که با ديدن سوالهاي هندسه مي لرزند و پوچ را يادم مي آورند و هيچ را.. و آن روزها را که گمان مي کردم مي توانم ديوانه وار دوست بدارم. گمان مي کردم مي توانم راه دستانش را بگيرم و پيش بروم و نشد.. نشد. مي داني آخر ديوانه هاي تقلبي يا راهشان به تيمارستان اصلا باز نمي شود و يا اگر هم بشود بعد از مدتي خواهي نخواهي عذرشان را مي خواهند. درست مثل من که اصلا راهم باز نشد. و گمانم نخواستم. نخواستم که ديوانه وار دوست بدارم، تا قبل از آمدنت. و وقتي که آمدي باز نخواستم که ديوانه بشوم. و نشدم. عاشقت شدم. به همين سادگي. مي داني .. تو خوبي و اين بزرگترين اقرارهاست.. دوست داشتنت ديوانگي نيست!
و اين روزها، زندگي من ديگر تيک تاک ساعت نيست. تو هستي و تو و تو. اما باز تصميم به گذشتن دارم. اما نه از آن گذر کردنها. واضح تر بگويم : تصميم به فرار گرفته ام. فرار از اينهمه بيگانگي. فرار از همه اطرافم که بيهودگي اش در دستانم رسوخ کرده است. در دستانم که کم کم حس مي کنم مال من نيستند. از من نيستند. مي داني.. دستانم مي لرزند، اما نه از ديوانگي.. از اينهمه خود نبودن .. از اينهمه بي طغياني.. از اينهمه ترس و دورويي.. مي لرزند.. اما نه از ديوانگي.. از امتحان هندسه!
مي داني..

يک پنجره براي من کافي ست
يک پنجره به لحظه آگاهي و نگاه و سکوت

(فروغ)


آفتا

Wednesday, June 02, 2004

آيا شما که صورتتان را
در سايه نقاب غم انگيز زندگي
مخفي نموده ايد
گاهي به اين حقيقت ياس آور
انديشه مي کنيد
که زنده هاي امروزي
چيزي به جز تفاله يک زنده نيستند؟

...
..


شايد که اعتياد به بودن
و مصرف مدام مسکن ها
اميال پاک و ساده و انساني را
به ورطه زوال کشانده ست

...
..

سرد است
و بادهاخطوط مرا قطع مي کنند
آيا در اين ديار کسي هست که نوز
از آشنا شدن
با چهره فنا شده خويش
وحشت نداشته باشد؟
آيا زمان آن نرسيده ست
که اين دريچه باز شود باز باز باز
که آسمان ببارد
و مرد، بر جنازه مرده خويش
زاري کنان نماز گذارد؟


(قسمتهايي از شعر ديدار در شب فروغ)

فروغ هميشه توانسته است حس من را برايم بگويد. مي داني .. فروغ با من حرف مي زند. با من مي خندد. با من مي گريد. و مي داند. همه چيز را مي داند. مي داند که اين روزها دلم گرفته است. بي دليل. و فروغ مي داند که نمي دانم . و برايم مي خواند که :

شايد که اعتياد به بودن
و مصرف مدام مسکن ها
اميال پاک و ساده و انساني را
به ورطه زوال کشانده ست


و من يادم مي آيد که هستم. مثل همان وقتها که تو با دوست داشتنت يادم مي آوري. و من به سرگشتگي و اعتياد مي انديشم. و تنم مي لرزد. و مداد لاي انگشتانم قرار نمي گيرد و دوست دارم که بنويسم. بنويسم. بنويسم. و اينجا چيزي نيست. چيزي نيست جز تيک تاک ساعت که خود به تيک تاکش معتاد گشته است. و من باز مي لرزم. و ياد لرزش آن روز مي افتم که چقدر ترسيدم و نخواستم نخواستم نخواستم که بميرم! به همين سادگي . به همين سادگي عاشق نفس کشيدن شده ام. نفس کشيدني که بي تو نيست. با تو هم نيست. از تو است. سرم گيج مي خورد و ياد آن سرگيجه ها مي افتم که سقف را دور سرم مي چرخاند و دنيا را دور سرم مي چرخاند و همه چيز را دور سرم مي چرخاند و .. سرم گيج مي رود . اين بار نه از ضعف. از ترس. مي ايستم روبه روي آيينه. خيره مي شوم در چشمانم و باز با خودم داد مي زنم که نه من معتاد نشده ام!
اين روزها خسته ام. بي دليل. و بيش از هر چيز ناتواني در نوشتن آزارم مي دهد. نوشتني که زماني تنها راه رهايي من بود. و البته حالا هم هست. اما تنها راه نيست ديگر.
راههايي که همه شان به تو ختم مي شوند. مثل اين مداد که باز به تو ختم شد. به تو دوست و داشتن تو.


آفتا